زندگینامه مصطفی پورسینا صفحه 27

 تصمیم گرفتم بیشتر اوقات باقیمانده عمرم را باغداری کنم

آزمایشی دیگر برای پایداری من

پس از خریدن زمین مذکور برای باغ متوجه شدم دو نقص عمده دارد.یکی این که در زمستان ها در آن اب جمع می شود و نیز آگر در آن چاه حفر کنم به آب نخواهم رسید غافل از اینکه بدون آب احداث باغ در آن غیر ممکن بود.حتی گفته شد صاحبان آنها بخاطر آب نداشتن این زمین ها اقدام به فروششن کردند تا از شرشان خلاص شوند.حتی گفته شد بیش از چهل حلقه چاه در آن حفر کردند که هیچیک از آنه به اب نرسید.برایم نقل کردند که یکی از صاحبان این زمین وقتی شانزدهمین چاه را حفر کرد و به آب نرسید تصمیم گرفت با جک لوله را از چاه بیرون بکشد اما لوله گیر کرد و بیرون نمی آمد.آـن مرد آزرده شد و روبه قبله ایستاد و گفت:

ای خدا من میدانم آب مال شماست .، زمین هم مال شماست ، چاه هم مال شماست ، اما لوله را من از نکا نسیه خریدم .اینکه مال شما نیست.حالا که آب نمیدی پس لوله ام را به من پس بده.در همین موقع راننده جک داد زد حج آقا بیا لوله داره بیروت میاد.
با همه این اوصاف من کسی نبودم که با این مشکلات نا امید شوم.به همین علت اولین چاه آب را حفر کردم.اما متاسفانه آب این چاه اغشته به ماسه بود و بناچار دمر لوله را باید شن تزریق میکردم تا جایگزین ماسه های بیرون امده بویسله اب شوند.به همین خاطر بتدریج چهارده تریلی شن دور لوله ریختم اما آب صاف نشد و یکروز چهر متر در چهار متر دور لوله به عمق چند متر فرو رفت و بدنبال آن آب قطع شد.چند روز بعد چاه دوم را هم حفر کردم اما «هم آب نداشت.

در همین میان شخصی گفت در فلان نقطه چاه حفر کنم و به آب می رسم چون می گفت از پدرش شنید که در گذشته در آن نقطه چشمه ای جاری بود.در همان جاییکه آن پیرمرد اشاره کرده بود چاه حفر کردم .خوشبختانه به آب زلال و خنکی دست یافتم که بسیار ذگواراست.به شکرانه آن تاشعاع دویست متری در ایام کمبود آب رایگان آب می دهم تا شالی زار و یا باغ آنها خسارت نبیند و همیشه هم خدا را شاکرم.
مبارزه با مشکل دوم باغ یعنی جمع شدن آب در زمستان و رطوبت فراوان خاک
بکمک نچه در سال آخر دبیرستان در مورد تراز و نقشه کشی خوانده بودم دور تا دور زمین را زهکش زدام و وسط آنرا نیز بطور ضربدری زهکش زدم . شیب زیکش ها را بکمک شلنگ تراز طوری تنظیم کردم که همه آب های زهکش به بک گوشه زمین هدایت شد و از آنجا به رودخانه فرستاده شد. در نتیجه دیگر در زمان بارنگی زمستانی در این زمین آب جمع نمی شد.

20 digging a well

***********************

سرانجام موفق شدم باغم را احداث کنم
پس از رفع دو نقص یاد شده مربط به زمین خریداری شده سراسر آن را به هلو اختصاص دادم و بسیار هم موفق شدم.در این راه روزها و مها در باغ تلاش کردم تا به نتیجه برسم.به همین خاطر مورد تحسین همه آنهایی که بطور دائم از جاده نیروگاه عبور میکردندند و شاهد تلاشم بودند قرار گرفتم.و همه آنهایی که در ابتدا به من گفته بودند به هیچ وجه در این زمین باغی حاصل نمیشود تسلیم شدند و به من تبریک گفتند.

هم اکنون در این روز ها بیشتر اوقاتم را در باغم سپری می کنم و الباقی زمانم را به این سایت اختصاص می دهم به اید اینکه روزی همه ایرانیان چه آنهایی که در کشور عزیزمان ایران زندگی می کنند و چه آنهایی که در اقصا نقاط ایران زندگی می کنند از این سایت استفاده کنند تا بدینترتیب دینم را به انها که از پول نفت و گاز و مالیات آنها تحصیل کردم ادا کنم.

20 Dr. mohsen poursina

20 morteza poursina and his father

20 land rover

***********************

مدت کوتاهی برای سر گرمی و سود جویی مشاور املاک دایر نمودم.
در کنار کار فرهنگی بکمک یکی از افراد مشاور املاکی را تاسیس نمودم که در آمد خوبی داشت اما بعلت اینکه با سلیقه و برداشت من از معاملات سازگار نبود آنرا متوقف نمودم.

***********************

دوست دارم خاطرات گذشته ام را بصورت سریال در بیاورند.

در پایان یادآوری می کنم آنچه در بالا گفته ام برای عبرت جوانان امروزی بوده است. به امید اینکه در طی عمر گرامیشان هرگز تسلیم هیچ مانع و سختی نشوند. دوست دارم روزی فیلمنامه ای که براساس آن نوشته ام توجه فیلمسازان را جلب کرده و دستمایه یک سریال مطرح ایرانی شود. چون فکر می کنم جوانان ما باید با زندگی دشوار ما در گذشته آشنا شوند تا موقعیت خوب حال حاضر خودشان را درک کنند .همانطوریکه که یک برگ از تاریخ کشور مان تاثیر زیادی بر من گذاشت ، شاید آنها هم با دیدن زندگی گذشته ها متاثر شوند.چون علت سر سختی و تسلیم نشدن من در برابر سختی ها این است که روزی در درس تاریخ قصه ای در باره یعقوب لیث صفاری خوانده ام که همیشه در برابر جور روزگار از آن یاد کرده و عبرت می گیرم.

***********************

یعقوب لیث صفاری برای عزت خودش به نان و پیاز قانع شد.

یعقوب لیث صفاری با لشگریانش در حال نبرد با یکی از خلفای ظالم عباس بود ، پس از اینکه شکست خورد و بعلت بیماری قولنج به بستر بیماری افتاد. خلیفه پیکی با هدایا و اعطای حکم حکومت فارس فرستاد و از او خواست تسلیم شود و دست از جنگ بکشد. اما یعقوب لیث دستور داد ظرفی چوبینی از نان و پیاز ویک قبضه شمشیر بیاورند و در جلوی پیک خلیفه قرار دهند. سپس با اشاره به آن ظرف به پیک خلیفه گفت برو به اربابت بگو:

«من مردی رویگرزاده‏ام. از پدر رویگری آموخته‏ام و غذای من نان و پیاز بوده است. این پادشاهی و گنج و لشگریان را از سر عیاری و شیرمردی به دست آورده‏ام. از ارث پدرم نیست و از تو هم نگرفته ام. من به قوت زور بازو،و کار خودم به این درجه رسیده ام و قصد دارم تا خلیفه را شکست ندهم از پای ننشینم. اگر مُردم که خلیفه از دست من آسوده شده است. و اگر از بستر بیماری برخاستم، حَکَم میان من و خلیفه این شمشیر است… ( در آن صورت اگر پیروزشوم چنان درسی به او می دهم که در تاریخ بنویسند.اما اگر شکست بخورم به همین نان و پیاز و رویگری بسنده می کنم.)

این ورق از تاریخ چنان تاثیری بر من گذاشت کهاز آن روز به بعد هیچوقت بخاطر ترس از شکست هراسی به دلم راه نمی دهم. همیشه فکر میکنم سختی های زندگی مثل همان خلیفه نابکار و من یعقوب لیث هستم.من حتی فرا تر از تز یعفوب لیث فقط مدت کوتاهی به نان و پیاز قناعت می کنم چون همیشه پس از هر ناکمی سعی میکنم با پشتکار تلاش تمام آنچه را که از دست داده ام دوباره بدست آورم ، چون من هنگام شکست درست همانند کسی هستم که خانه اش را زلزله خراب کرده است و او بجای یاس و نا امیدی از مصالح بجای مانده در آوار ، خانه ای محکم تر و زیباتر از گذشته درست می کند و همچنین از اشتباهات گذشته در مورد ساخت خانه ویران شده عبرت گرفته و آن را جبران میکند تا ساختمانی بسازد که حتی زلزله هشت ریشتری هم قادر به خراب کردن آن نباشد.

20 1359499458_1345201575_image289

برای دسترسی به سایر قسمتهای این زندگینامه لطفاً روی صفحات زیر کلیک فرمایید.

زندگینامه مصطفی پورسینا صفحه 1    ص 2     ص 3    ص 4    ص 6    ص7    ص8    ص9    ص10    ص 11    ص 12    ص 13    ص 14  

   ص 15    ص 16    ص 17    ص 18    ص 19    ص 20    ص 21    ص 22    ص 23    ص 24    ص 25    ص 26    ص 27

نظر دهید

*

code