زندگینامه مصطفی پورسینا صفحه 23

 بازگشت دوباره به معلمی

حدود یک سال در سپاه بودم.سپس برای معلمی عازم زنجان شدم

پس از بزگشت از جبهه در بخش رادیو تلویزیونی سپاه در ساری به کارم ادامه دادم. اما نگهان به این فکر افتادم از آنجاییکه سپاه وزارتخانه ندارد استخدام من ممکن نیست و در پایان جنگ نیز بعلت عدم نیاز من دوباره بیکار خواهم شد به همین علت در امتحان استخدامی دبیری شرکت کردم و در آن قبول هم شد. بدنبال آن مرا جهت خدمت به مناطق محروم به اداره کل آموزش و پرورش استان زنجان معرفی کردند.در همان وقت از رادیو ساری با من تماس گرفتند تا برای آنها برنامه ای بنام جنگ مازندران بنویسم که موافقت کردم اما در پایان تابستان متوجه شدم که دستمزد آنها بسیار اندک است و همکاری ام را با آنها قطع کردم . بدینترتیب مجدداً خودم را کاملاً در اختیار آموزش و پرورش قرار گرفتم.

خودم را برای رفتن به استان زنجان آماده کردم.

***********************

هنگام عزیمت به زنجان بعلت نداشتن جا و گرانی حمل و نقل چندین کارتون کتاب را به مفت فروخم

من عاشق فیلم و سینما بودم از همان سال اولی که وارد دبیرستان شدم با دیدن فیلم علی بابا و چهل دزد بغداد به این حرفه علاقمند شدم . تصمیم قطعی گرفته بودم که نویسنده و کارگردان سینما شوم.شنیده بودم که کارگردان باید با همه علوم بشری آشنایی داشته باشد تا در کارش مسلط باشد.من هم از آن روز به بعد همیشه به کتابخانه ها سر میزدم تا در باره علوم مختلف مطالعه کنم. از زنبورداری گرفته تا تعمیرات رادیو و از تجارت گرفته تا باستان شناسی و…….  خلاصه علمی نبود که من در باره اش نخوانده باشم .گاهی هم کتابخانه ها کتاب های مورد نظرم را نداشتند. برای رفع این مشکل از لباس و خوراکم میزدم تا کتاب مورد نظرم را بخرم.برای کسب علم بیشتر حتی به کتابخانه های شهر های مجاور هم سر میزدم.آنقدر کتاب خریده بودم که هنگام رفتنم به استان زنجان مجبور شدم بعلت نداشتن جا همه آن کتابها را به مفت بفروشم.در بین آن بیست کاتون کتاب فروخته شده چند کتاب قدیمی قطوری وجود داشت که قیمت پشت جلد آنها ده ریال بود.بهر حال آنقدر به مطالعه ادامه دادم که اگر کارگردان نشدم با خواندن این همه کتب در باره  علوم و فنون مختلف از همه کارهای آدم ها سر در می آورم. و این بزرگترین شانس زندگی ام بود.

16 piling books

***********************

اتوبوسی بسوی شهرستان خدابنده زنجان  با دبیر زبان انگیسی غریبی که بدنبال سرنوشت می رفت

بعلت اینکه دوماه و نیم بیشتر از سال تحصیلی نمانده بود به تنهایی و بدون زن و بچه با یکدست لحاف و تشک و وسایل اولیه زندگی بسوی زنجان روانه شدم.باورکنید برای اولین بار بود که از تهران به سمت زنجان می رفتم.انبوه باغ های انگور برایم جالب بود.و علاوه بر آن کوههای بدون درخت و گیاه برایم تعجب انگیز بود.چون در مازندران هیچ کوه و تپه ای غیر سرسبز یافت نمیشود.احساس میکردم هر چه جلو تر میرفتم فاصله بین آبادی ها بر عکس مازندران بیشتر میشد.

اتوبوس ما از جاده تهران زنجان بطرف سلطانیه پیچید و از کنار گنبد بلند سالطانیه بسمت شهرستان خدابنده رفتیم.وقتی به خدابنده رسیدیم شهری عادی و در حد روستاهای بزرگ مازندران را مشاهده کردم.دو چیز این شهر چشمگیر بود مردم بسیاری چهره مغولی داشتند و ثانیاً همه ترکی صحبت میکردند که برایم نااشنا بود.

16 bus

***********************

در شهرستان خدابنده زنجان  برای صحبت با صاحبخانه مترجم لازم داشتیم.

وقتی به خدابنده رسیدم درغربی ترین نقطه این شهر دو اطاق تو در تو را در خانه ای قدیمی اجاره کردم تا در آن مستقر شوم.صاحبخانه ام پیرمرد و پیرزنی بودند که ابداً فارسی بلد نبودند. برای اولین بار احساس کردم در یک کشور خارجی هستم که حرفم را متوجه نمیشوند.آنها نوه پسری شان را که در همسایگی آنها زندگی میکردند آوردند تا بعنوان مترجم حرفهای ما را ترجمه کند.در نتیجه فهمیدم  به من می گویند اگر چیزی لازم دارم به آنها خبر دهم.همانطوریکه قبلاً در این سایت گفتم من در خانه داری بسیار تنبل هستم و شاید علت علاقه زیادم به همسرم این باشد که مثل نوزادان که فکر میکنند اگر مادرشان نباشد می میرند من هم چنین احساسی نسبت به خانمم دارم.بهر حال نوه صاحبخانه گفت حاضر است ظرفهایم را بشوید و این بسیار خوشحالم ساخت.

16 washing the dishes

***********************

روز اول مدرسه در زنجان

روز اول معلمی ام در خدابنده زنجان به اولین کلاسی که وارد شدم لیست اسامی توجه مرا بسار جلب کرد.ماجرا از این قرار بود که تقریباً همه بچه ها اسم شان علی بود.مانند: لطفعلی ، گلعلی ، ذلفعلی ، قند علی ، رکابعلی و….

خیلی تعجب کردم که چرا بیشتر بچه ها اسم شان علی است.بر اثر مطالعاتی که در این زمینه انجام داده ام به این نتیجه رسیدم که ظاهراً در زمان جنگ عثمانی با ایران و اشغال بعضی از این مناطق و ممانعت آنها از گذاشتن نام علی بر اولاد پسر ایرانی این حساسیت را ایجاد میکرد که شخص اگر صد تا پسر هم داشت اسم همه را مشتقاتی از نام مبارک علی علیه السلام می گذاشت و اثرات آن فرهنگ هنوز باقیست.

انگار وارد یکی از دبیرستانهای کشور ترکیه شده بودم

یکی از خصوصیات ویزه این مدرسه این بود که بیشتر همکاران من در آن دبیرستان ترک زبان بودند و تمام دروس مثل ریاضی ، زیست و غیره را به ترکی تدریس می کردند.فقط من و یکی از همکاران گیلانی ام به فارسی تدریس می کردیم.در دفتر مدرسه هم اکثر اوقات به ترکی صحبت می کردند. ولی زمانی که روی سخن با ما بود به فارسی حرف میزدند.در کل برای آنها سخت بود که دائماً فارسی حرف بزنند.یادم هست هرگاه در بحث روی مطلبی کم می آوردند دیگر به هیچ وجه فارسی حرف نمیزدند و به اصطلاح میزدند به کانال 2.

16 a school

***********************

کسی زبان انگلیسی را نمی خواند.همه سعی می کردند تک ماده بزنند

پس از ورودم به کلاس سعی کردم دانش آموزان را محک بزنم و ببینم آنها تا چه اندازه انگلیسی بلدند .برای تدریس به انها چنین اطلاعاتی حیاتی بود.اما پس از پرسش سوالاتی از آنها متوجه شدم آنها چیزی از زبان انگلیسی نمیدانند.

مهمتر از همه اینکه آنها علاقه ای به زبان انگلیسی نداشتند و ندارند.من کمی با آنها صحبت کردم و از ارزش زبان انگلیسی بسیار مثال زدم و به آنها قول دادم هر جوری شده انها را راه می اندازم.حتی شده از حروف انگلیسی شروع می کنم که الحق همین کار را هم کردم.

دبیر دینی مدعی شده بود می خواهد زبان انگلیسی را درس بدهد.

پس از پس از اولین زنگ تفریح وارد دفتر دبیرستان شدم شدم . همه همکاران جمع بودند.در آن لحظه بساط چای و صبحانه براه بود و همه می خواستند با من بیشتر آشنا شوند.رئیس دبیرستان پرسید:

بچه ها چطور بودند؟

من بشوخی گفتم:

همه خوب بودند.

او ادامه داد:

خوب که هستند هدفم اینه که زبان انگلیسی شان چطوره؟

در جواب گفتم:

بسیار ضعیف ، بنظر من انگار اونا قبلاً اصلاً زبان نخواندند و یا هیچ از زبان نمی فهمن.

در همین موقع دبیر بینش که آدم شوخ طبعی بود گفت:

من که به دبیر سال گذشته گفتم امسال بجایش انگلیسی درس می دم .

رئس دبیرستان گفت:

این چه حرفی یه اون بنده خدا که دبیر زبان بود هیچ قبولی نداد تو که جای خود داری؟!

دبیر بینش گفت:

آخه نکته همن جاست من و اون فرقی نداریم اون که هیچ قبولی نداد پس من درس میدم و گیرم هیچ قبولی ندم پس فرقی نمیکنه.

این شوخی او به من هشدار داد که من باید متفاوت باشم تا قبولی دهم وگرنه همان بهتر که دبیر بینش جایم درس بدهد.

16 english book 2

***********************

برای تقویت انگلیسی  دانش آموزان شهرستان خدابنده کلاس های فوق العاده و رایگان گذاشتم

تصمیم گرفتم در دبیرستان روزی دو ساعت کلاس فوقالعاده  برقرار کنم تا همه کلاسها بتوانند زبان انگلیسی را از صفر ( حروف ) شروع کنند.و با این افزایش ساعت وقت هم کم نیارند.به همین علت ناچاراً روزانه بعد از تعطیلی مدرسه دو ساعت در مدرسه می ماندم و هر روز به کلاس بخصوصی برنامه فوقالعاده می گذاشتم.بدین ترتیب دانش آموزان در درس زبان پیشرفت زیادی کردند.بطوریکه در یک سخنرانی رئیس اداره وقت ( اقای خلیل بابالو ) از سر هیجان گفت:

اگر پورسینا پیغمبر دینی بود با این تلاشی که داره همه مردم عالم رو به دینش گرایش می داد.او

با این کلمات مرا مورد تحسین قرار داد و سعی مرا دو چندان کرد.

16 a classroom

***********************

بدنبال پشتکار صادقانه ام بعنوان معلم نونه انتخاب شدم و موتوذ سیکلت جایزه گرفتم

 

با همسر و پسرانش هنگام زندگی در شهرستان خدابنده زنجان

 16 poursina and his family

16 babies on motorcycle

دو سال پس از باز گشت از زنجان

 

***********************

در آن سال  با تلاش فراوان و روشهایی که برای موقعیت دانش آموزان شهرستان خدابنده سازگار بود همه را با زبان انگلیسی آشتی دادم. بطوری که آوازه روشهای من به استان هم رسید. درحالیکه همه این تلاشها برای رضای خدا و کمک به هموطنان ترک زبانم بود اما اداره کل استان مرا بعنوان دبیر نمونه انتخاب کرد .در ایام تعطیلات تابستانی ، زمانی که در نکا بودم نامه ای دریافت کردم مبنی بر اینکه بعنوان معلم نمونه انتخاب شدم و موتور سیکلت هندا بمن جایزه دادند و درخواست کردند جهت تحویل گرفتن آن از انبار اداره کل اداره اقدام کنم.

***********************

معلم نمونه شدم و 

جایزه نفیسی دریافت نمودم 

با ورود من به شهر خدابنده ی استان زنجان متوجه شدم هیچ دانش آموزی زبان انگلیسی را نمی خواند و انگار این درس اضافی است. با تلاش فراوان و روشهایی که برای موقعیت آنها سازگار بود همه را با زبان انگلیسی آشتی دادم. بطوری که آوازه روشهای من به استان هم رسید. درحالیکه همه این تلاشها برای رضای خدا و کمک به هموطنان ترک زبانم بود اما اداره کل استان مرا بعنوان دبیر نمونه انتخاب کرد و موتور سیکلتی بمن جایزه دادند که با فروشش یک گام به صاحبخانه شدن نزدیک تر شدم .

16 a new motorcycle

انبا از تحویل جایزه ام ( موتور سیکلت ) خوداری کرد.

قبض دریافت موتور را به انبار آموزش و پرورش استان بردم و متقاضی دریافت و انتقال موتورسیکلت شدم که با امتناع مسول انبار همراه شد و نامبرده گفت طبق دستور و بخشنامه من می بایست گواهینامه موتورسیکلت دشته باشم. در غیر این صورت آنها اجازه نداشتند موتور را به بمن تحویل دهند.او گفت حتی اگر چند ماه هم طول بکشد موتور نزد آنجا امانت خواهد بود تا من گواهینامه را ارائه دهم.

16 motorcycles

***********************

امتحان آیین نامه و مطالعه شب امتحان

بدنبال آن برای گواهینامه موتور سیکلت ثبت نام کردم و پس از خرید دفترچه آیین نامه، شروع به حفظ کردن آن کردم.چون فرصتی برای مطالعه آن نداشتم قرار گذاشتم روزی که قرار بود به شهر زنجان برای امتحان بروم شب قبلش به خانه یکی از همکاران بروم و آنشب دو ساعتی راحت مطالعه کنم و صبح زود بدون تاخیر در جلسه حضور یابم وگرنه صبح نمیتوانستم به موقع از خدابنده به زنجان برسم.

اما همین که پایم به خانه دوستم در زنجان رسید او تلفن را برداشت و به چندین نفر از همکارانی که مقیم شهر زنجان بودند اطلاع داد که پورسینا خانه او هست و بیایید . نشانی به ان نشانی که آن شب تا سه و نیم بامداد بیدار ماندیم حرف زدیم و من لای کتاب آیین نامه را باز نکردم و در نتیجه با سه غلط رد شدم.و این برایم درسی شد که دیگر مطالعه آنرا برای شب امتحان نگذارم و دفعه بعد بدون غلط قبول شدم.

16 terffic signs

***********************

امتحان فرمان

در مورد امتحان فرمان باید بگویم من تا قبل از آن تمرینی نداشتم. به جز یکبار که شرح آنرا برایتان تعرف کردم هیچ گاه موتور سوار نشدم.به همین خاطر موتور یاماها هشتاد یکی از همکاران را برای سه روز قبل از امتحان فرمان قرض گرفتم و پس از کلی تمرین آماده امتحان شدم.باور کنید هنگام امتحان حتی یک کله قند مانند را سرپا نگذاشتم و همه را زدم و سپس به سمت افسر رفتم که او فرار کرد تا او را هم زیر نکنم. بله دوستان مردود شدم

اما دفعه دیگر یک هفته تمرین کردم و برای رفع مشکل دفعه قبل موتور یاماها هشتاد دوستم را سوار یک وانت کردم و آنرا به محل مسابقه بردم تا با آن امتحان بدهم چون قلش در دستم بود و در نتیجه قبول شدم.

گواهینامه و فروش موتورسیکلت

بهرحال پس از تلاش های زیاد گواهینامه را دریافت کردم و موتورسیکلت را از انبار گرفتم و آنرا با وانتی به شهرستان خدابنده آوردم.پس از مدتی آنرا در نکا به پدر دوستی که   اولین بار سعی کرد بمن موتورسواری یاد بدهد فروختم.و از پول آن بری خرید خانه استفاده کردم

16 driving test

***********************

با پا فشاری به نانوا میگفتم دو تا یخدو می خواهم

به نانوا گفتم نان میخوام او در جواب به ترکی گفت یخدو.من فکرکردم میگه  چند تا نون میخوای.بهش گفتم دو تا یخدو میخوام.من و او جرح و بحث میکردیم تا یکی از دانش آموزن سر رسید و توضیح داد شاطر میگه نون تمام شد. کلی هم خندیدیم و به خانه برگشتم.

16 bakery

***********************

دعوت به مهمانی خاطره انگیز

یکی از دانش آموزان سال آخر آخردبیرستان که بسیار زرنگ بود و روابط اجتماعی اش هم  بسیار عالی بود ما را برای صرف میوه به باغش دعوت کرده بود. بعد از ظهر آن روز من و چند تن از همکاران به دعوتش پاسخ مثبت دادیم و به باغش رفتیم. وفتیکه به باغش رسیدیم او به ما گفت داخل باغ برویم تا او به خانه برود و عصرانه ای بیاورد. به محض ورود به باغ هر یک از ما بالای درختی رفتیم و  خوردن میوه راشروع کردیم.

نا گهان مردی در حالی که تبر تیزی بر دوش داشت به ما نزدیک شد و گفت:

شماها اینجا چه کار می کنی؟

ما جواب دادیم:

می بینی که داریم میوه می خوریم.

اوگفت: من که کور نیستم! می بینم، اما شما کی هستید و از کجا اومدید؟

ما جواب دادیم : ما معلم آقای فلانی هستیم.

او گفت:

به به چشمم روشن شما معلم هم هستین و روز روشن دزدی می کنین. داد کشید بیایید پایین ببینم؟! هنوز کسی از مادر زاده نشده که به باغ منو دستبرد بزنه.

ما هاج و واج مانده بودیم چکار کنیم که ناگهان آن مرد با تبر به یکی از معلمین حمله کرد تا از وسط دو نیمش کند. و همزمان  معلم مذکور هم چوبی برداشت تا از خودش دفاع کند. در حالیکه  برای مبارزه تبر و چوب به هوا رفتند ناگهان دانش آموز میزبان از پشت درخت ظاهر شد و داد زد:

آتش بس، آتش بس، بفرمایید عصرانه حاضره.

بعد توضیح داد که :

این آقا پدرمه و همه این ها فیلم بود تا برای شما خاطره بشه.

راست هم گفته بود ما که هرگز به چنین میهمانی نرفته بودیم شما چطور؟

16 poursina and his friends

***********************

برای دسترسی به سایر قسمتهای این زندگینامه لطفاً روی صفحات زیر کلیک فرمایید.

زندگینامه مصطفی پورسینا صفحه 1    ص 2     ص 3    ص 4    ص 6    ص7    ص8    ص9    ص10    ص 11    ص 12    ص 13    ص 14  

   ص 15    ص 16    ص 17    ص 18    ص 19    ص 20    ص 21    ص 22    ص 23    ص 24    ص 25    ص 26    ص 27

نظر دهید

*

code