زندگینامه مصطفی پورسینا صفحه 22

 برای بار دوم به جبهه رفتم

در حین کار در قسمت رادیو تلویزیونی سپاه دوباره عازم حبهه ها شدم.

یک روز وقتی از قسمت رادیو تلویریونی سپاه به خانه برگشتم، پشت سرم فرمانده و دو تن از بمکاران به من مراجعه کردند و گفتند چند دقیقه قبلش به آنها اطلاع دادند ظرف دو سه روز آینده عملیات میشود. به علت شهید و مجروح شدن برادران فیلم بردار ما به مشکل برخوردیم به من گفتند باید با آنها به جبهه بروم.

عملیاتی بنام ماموریت به چالوس

و با اوصافی که شد چاره ای جز موافقت نداشتم. خانمم را به خانه پدرم بردم و چون فرصت آماده کردن ذهن او را برای رفتنم به جبهه نداشتم برای اولین بار به دروغ به او گفتم برای مأموریت پشت جبهه با آن برادران به چالوس می روم. به محض خداحافظی همگی سوار پاترول شدیم و یکراست بسمت شهر پنجوین رفتین.اتومبیل با چنان سرعتی می رفت که من ترجیح دادم بخوابم تا شاهد سقوط مان به ته دره نباشم.به شوخی گفتم:

من دارم میخوابم چون دوست ندارم قبل از خوردان به صخره دل رو باد بدم.

15 toyota

15 poursina a camera man

***********************

در سنندج ما را متوقف کردند

وقتی به سنندج رسیدیم بما گفتند کسی اجازه ندارد شب از اینجا به سمت مریوان برود چون بیشتر قسمت های این مسیر قرق بود و ممکن بود در کمین گروهک ها قرار میگرفتیم.در آن شب به ما آمپول خودکار زد شیمیایی دادند که در هنگام حمله شیمیایی دشمن میبایستی آنرا به خودمان تزریق کنیم.

15 1359494461_1345201172_image250

***********************

روز بعد در پایگاهی در شهر مریوان بوسیله دو فروند هواپیمای عراقی به ما حمله شد.

روز بعد ما به مریوان رسیدیم شهری که در نزدیکی دریاچه آب شهرین نسبتاً بزرگی بنام زریوار قرار داشت.در حاشیه این شهر ، پایگاهی بود که ما در آنجا مستقر شدیم تا اندکی استراحت کنیم.به محض اینکه ما وارد شدیم ناگهان ضد هوایی ها شروع به شلیک کردند و ما فهمیدیم حمله هوایی صورت گرفته.در اطراف این پایگاه ضد هوایی های هوشمندی قرار داشت که خودش شلیک میکرد.بچه ها توضیح دادند آنها هر شیئ فلزی را که در آسمان ببینند به طرفشان شلیک میکنند چه رسد به هواپیما که اگر از برابر آنها رد شوند آبکش می شوند.بهر حال همه ما بجای قایم شدن به آسمان نگاه نگاه میکردیم که متوجهه شدیم دو چتر بزرگ در حالیکه به هر یک از آنها خلبانی آویزان بود در حال فرود هستند اما ضد هوایی ها همچنان به آنها شلیک می کنند.
در حین اینکه در حال تماشا و فیلمبرداری این دو چتر بودیم نا گهان دو هواپیما هواپیما از پست سر به ما حمله کردند و یک موشک درست در بین عده ای از رزمندگلن که در حال وضو گرفتن بودند فرود آمد.انفجار چنان شدید بود که گوشت و خون بعض از آنا را به طبقه دوم ساختمان چسبید.این در حالیی بود که تازه فهمیدیم آن دو چتر آدمک فلزی بودند که برای فریب ضد هوایی های خودکار پرتاب کرده بودند تا آنها بتوانند چرخی بزنند و از سمت دیگر به ما حمله کنند

15 bombing

15 soldiers

***********************

غروب بود که از مریوان به تنگه ای رسیدیم که از آنجا تا شهر پنجوین راهی نبود .در آنجا با عده ای از همشهری های مان برخورد کردیم که ظاهراًهمان عملیات شهید شدند. دو تای آنها از روستای خورشید نکا و دیگری از روستای زینوند بهشهر بود.بهر حال آن شب در آنجا ماندیم و صبح روز بعد به سمت شهر پنجوین عراق حرکت کردیم.

15 pangvain

***********************

تانگهای عراقی و تعمیرکار عراقی
از کنار دریاچه زریوار گذشتیم و به جایی رسیدیم که چند تانگ عراقی را یک عراقی معارض در حال تعمیر امتحان بود. برای من صحنه جالبی بود .می گفتند صدام خانواده او را قبل از جنگ تیرباران کرد.

15 tank
هیولایی در سنگر

وقتی کمی ار راه را طی کردیم متوجه شدیم که گم شدیم .به جایی رسیدیم که در دست لشکر ی از تهران بود. در جایی مانند ایست و بزرسی جلوی ما را گرفتند و از ما برگه ماموریت و کارت شناسایی و غیره خواستند که ما همه را در پایگاه مریوان جا گذاشته بودیم .ناگهان یکی از دو قدمی من بلند و با هیجان گفت: سلام آقای پورسینا

سر را بطرف صدا بلند کردم اما متوجه شدم قدم تا کمی از کمرش بالاتر است. سرم را بالا و بالا تر بردم تا قد و هیکلش را ببینم با خودم گفتم یا حضرت عباس این آدمه یا درخت تبریزی یا هیولاً؟
بهرحال او پس از شنیدن توضیحات ما به همرزمانش گفت:
برادرانم این ها خودی هستن راه رو باز کنی تا برون.پنجاه متر از آنها فاصله گرفتیم اما نگهان به راننده گفتم:
دور بزن برگرد برو پیش آنها ببینم این بسیجی کی بود که مرا می شناخت.
وقتی برگشتیم از او سوال کردم دلاور که کی بود و از کجا مرا می شناخت.
او در جواب گفت:
میدان ابوذر تهران مدرسه راهنمایی ابوذر چک آبدر روی صورتم ….
صورتم را به طرف او کردم و گفتم :
بزن
او سرش را پایین آورد صورتم را بوسیدوگفت:
چوب معلم گله هر کی نخوره خله مبینی که خل نیستم و به جبهه آمدم.
اورا بغل کردم و برای آخرین بار صورتش را بوسیدم و بسوی پنجوین ادامه دادیم

15 soldier

***********************

سقوط هواپیمای دشمن در مقابل ما

وقتی به حومه پنجوین رسیدیم متوجه شدیم پنجوین در جایی قرار داشت که در دور تا دور آن کوه بود.به محض ورود به محوطه باز آن هواپیمایی را در آسمان مشاهده کردیم که تماماً شعله ور بود و در نفطه دور تر از ما سقوط کرد. ما نتوانستیم از لاشه آن فیلم و گزارش تهیه کنیم چون محل فرود خیلی از ما فاصله داشت.توپخانه دشمن اطراف ما را گاهی می کوبید و کسی به آن اهمیت نمی داد.

15 iraqi flaming jet fighter

***********************

داستان من و سوپر اتاندارد غنیمتی

در آن روزهای جنگ ، فرانسه به عراق چند فروند سوپر اتاندارد داده بود که به گفته خودشان بسیار مخوف بود و فکر می کردند با آن روحیه رزمندگان را ضعیف می کنند. اما غافل از اینکه نه تنها روحیه آنها ضعیف نشد بلکه آنها سوپر اتاندارد و صاحبانشان را به مسخره گرفتند.قضیه از این قرار بود که ناگهان متوجه شدم بسیجیان یک راس الاغ عراقی را اسیر کرده و غنیمت گرفتند.سپس به گردنش تابلویی آویزان کرده بودند که رویش نوشته شده بود سوپر اتاندارد غنیمتی و افسارش را گرفته بودند و سنگر به سنگر می بردند تا بچه ها ببینند و شادی کنند.من این صحنه ها را فوراً شکار کردم

یعنی از همه جزءیات آن ماجرا فیلم برداری کردم. غافل از اینکه همزمان از داخل واحد سیار شبکه 1 تلویزیون که لحضه ای در آنجا مکث کرده بود از من و بسیجیان و سوپر اتاندارد غنیمتی یکجا فیلم گرفتند و به تهران رفتند.فردای آن روز کل چند دقیقه فیلم آنها پخش شد و همسرم با دیدن این فیلم که مرا در در خط مقدم، آنهم در خاک عراق نشان میداد فهمید که من در چالوس نیستم و در جبهه بسر میبرم.و بقیه ماجرا…

15 captivated super etandard

***********************

رزمنده ای که با لباس عراقی کامیونهای عراقی را از پارکینگ آنها بیرون میکشید و بسمت ما می آورد

وقتی به پای کوه رسیدیم متوجه شدیم یک ایفای عراقی با سرعت و در حالیکه گرد و خاک از آن بلند می شدبه سمت ما می آمد.یکی فریاد می زد شلیک نکنید خودی است برادر فلانی است.وقتی ایفا رسید رزمندهای بسیجی در حالیکه لباس فرم عراقی بتن داشت پساده شد و فریاد زد ماشین را ببرید تا برم یکی دیگر بیارم.

آری او با یک پیج گوشتی بلند به پارکینگ عراقی ها در داخل شهر پنجوین می رفت و اتومبیلی را با پییچ گوشتی و یا چیز دیگر روشن میکرد و از میان نیروهای عراقی خودش را به رزمندگان اسلام می رساند.

15 iraqi truck

***********************

برای در امان مادن از گلوله مستقیم دشمن به من و گروه ام بشتر راه را تا بالای کوه دویدیم.

بعد از اینکه آن بسیجی دلاور برای آوردن ماشین دیگر رفت فرمانده ما گفت باید از این کوه بالا برویم تا از رزمنگانی که آن بالا هستند فیلم بگیریم ضمناً چون از آنجا به پنجوین مشرف بودیم میتوانسیم از تحرکات دشمن نیز فیلم بگیریم.هنوز صد متری از کوه بالا نرفته بودیم که پا های من چون چوب شده بود و دیگر نای راه رفتن نداشتم .به بقیه گفتم چند لحطه ای اینجا استراحت میکنم و به شما میرسم.فرمانده ما با اکره قبول کرد چون فکر میکرد چون در آن نقطه جان پناه وجود نداشت ممکن بود مورد هدف قرار میگرفتم. هنوز آنها پنجاه متری نرفته بودند که دشمن چنان اطراف مرا گلوله بارن کرد که از همه جا دود و گرد خاک بلند شد بناچار به سمت قله کوه بطرف بچه ها دویدم که آنها هم در حال دویدن بودند تا خودشان را به بالای کوه ، درون سنگر ها برسانند. وقتی به پشت سرم نگاه کردم متوجه شدم سنگرمانندی که من درونش استراحت کرده بودم را زدند و گرد و خاک از آن بلند شد.بهر حال ما با تلاش فراوان خودمان را به سنگر های بالای کوه رساندیم و قبل از شروع فیلمبرداری ده دقیقه ای استراحت کردیم

15 fighting

***********************

ملاقات با دیدبان

وقتی از گلوله های دشمن جان سالم بدر بردیم و به بالای کوه رسیدیم تعدادی رزمنده را مشاهده کردیم که در سنگر ها و پشت سخره ها سنگر گرفته بودند.همچنین دیدهبانی را دیدیم که در حال گرا دادن به توپ خانه بود.نمی دانم چطور بود که همین که او گرا را به توپخانه ما میداد تانگ ها جایشان را عوض میکردند و گلوله توب به جای قبلی آنها برخورد میکرد.ظاهراً دیدبان به شگرد آنها پی برده بود و حالا گرای جاییکه قرار بود آن تانگ ها بروند را میداد. به همین خاطر ما شاهد انفجار و از کار افتادن چند تانتگ دشمن شدیم.

15 war front

***********************

تکه های دوربین یک شهید
بعد از اینکه از سنگر دیدبان چند قدم جلوتر رفتیم روی زمین تکه های دور بین و تکه های لباس و قرآن کریم را بر روی زمین دیدیم و از دیدبان پرسیدیم آنها متعلق به کی بودند. او گفت:
اونا ها مال فیلمبرداری یه که دیروزمشغمل فیلمبردار از دشمن از این نقطه بود که گلوله تانک درست به اون برخورد کرد و خودش وسایلش را تیکه تیکه کرد.این حادثه تعهد ما را متاسر کرد . چند صد متر جلو تر رفتیم تا به دامنه سمت دیگر کوه برسیم.

***********************

تصمیم گرفتم برای فیلم برداری به دشسمن نزدیک شوم

از دامنه کوه متوجه شدم بین این کوه و شهر پنوین کوه بسیار کم ارتفاع دیگری وجود دارد که از قلعه آن عده از رزمندگان بسمت تانگها و نفرات عراقی شلیک می کنند .به گروهم گفتم بیاید خودمان را به آن کوه برسانیم تا از نزدیک از دشمن و خودی فیلم بگیریم اما فرمانده ما گفت اگر از دامنه بی حفاظ آن سمت کوه پایین به پایین میرفتیم دشمن با ضد هوایی و گلوله مستقیم تانک ما را میزد.او مخلفت کرد اما من تصمیم گرفتم به تنهایی بروم و بناچار آنها قبول کردند که به من اجازه دهند بروم.بسمت پایین کوه سرازیر شدم اما خوشبختانه بجز چند گلوله توپ که در فاصله سی چهل متر من اصابت کرد آنها نسبت به این نقطه اقدام دیگری نکردند وقتی به پایین کوه رسیدم متوجه شدم بین این دو کوه جنگل هست از میان جنگل گذشتم و خودم را به کوه تپه مانند مقابل رساندم صحنه عجیبی بود بچه ها بی امان شلیک میکردند اما امکانات آنها ضعیف بود آنها میگفتند اگر توپ صد وشش و یا آر پی جی یازده داشتند همه آن تانگ ها را درو میکردند.درمیان درگیری یکی از دانش آموزان نکائی ام بنام آقای محمود خیرخواه را دیدم که بسیار خوشحال شدم و با او مصاحبه کردم.پس از چندین ساعت دوباره به نزد گروه ام برگشتم و آنها بسیار مرا تشویق کردند.

***********************

پایان دوره ماموریت و بازگشت به نکا برگشتیم
روز ها بدین منوال می گذشت و ما هر روز از رشادت های رزمنگان اسلام فیلم و گزارش تهیه می کردیم تا اینکه حمله فروکش کرد و تقریباً بطور نسبی امن و امان شد و ما دوباره به نکا بازگشتیم.

برای دسترسی به سایر قسمتهای این زندگینامه لطفاً روی صفحات زیر کلیک فرمایید.

زندگینامه مصطفی پورسینا صفحه 1    ص 2     ص 3    ص 4    ص 6    ص7    ص8    ص9    ص10    ص 11    ص 12    ص 13    ص 14  

   ص 15    ص 16    ص 17    ص 18    ص 19    ص 20    ص 21    ص 22    ص 23    ص 24    ص 25    ص 26    ص 27

نظر دهید

*

code