زندگینامه مصطفی پورسینا صفحه 25

 بازگشت دوباره به نکا

حرکت بسوی نکا با هزار امید و آرزو

پس از پنج سال خدمت در منطقه محروم زنجان یعنی شهرستان خدابنده به نکا بر میگشتم.اینبار با کوله باری از تجربه و مطالعات گوناگون در باره روش تدریس به شهرم باز میگشتم. فکر می کردم اگر در گذشته در این شهر بخاطر روش تدریسم مورد تحسین قرارگرفتم اینبار موفق تر خواهم شد. تصمیم گرفتم مثل حضورم در شهر خدابنده به سعی و تلاشم برای مردم نکا هم ادامه دهم تا شاید نام زبان انگلیسی در این این شهر (که بر حسب اتفاق من اولین کسی بودم که که در رشته زبان انگلیسی لیسانس گرفته بودم) با خدا بیامرزی ام همراه شود.اما اینطور نشد.مرا فراموش کرده بودند کسی انتظارم را نمیکشید. کسی برایم اهمیتی قائل نمیشد .فهمدم که برای برسمیت شناساندن خودم راه سخت و طولانی ای در پیش دارم

18 janbazan square

***********************

رئیس دبیرستان ابلاغ اداره را رد کرد.
پس از ورودم به آموزش و پرورش نکا رفتم تا ابلاغم را برای تدریس در دبرستان را بگیرم.در بدو ورودم به نکا همکارانی که زبان انگلیسی درس می دادند یا از سایر رشته ها بودند و یا از افراد فوق دیپلمی بودند که بر حسب نیاز آنها را از مدارس راهنمایی به دبیرستان آورده بودند.خیلی از آنها تحویلم نگرفتند و با من برخورد سردی داشتند.رئیس مدرسه ای که متلق به رشته های ریاضی و تجربی بود ابلاغ مرا نپذیرفت و گفت متاسفانه جا ندارد.لازم به ذکر است او خودش گرچه رشته اش زبان نبود دستی در زبان داشت و عنوان دبیر زبان مطرح بود.بعد ها فهمیدم دستی در کار بود که من فقط بچه های رشته علوم انسانی که بیشترشان در درس زبان ضعیف بودند را تدریس کنم و معتقد بودن موفقیتی کسب نخواهم کرد.باور بر این بود اگر به بچه های ریاضی و تجربی درس بدهم مطرح خواهم شد.من که به این حقیقت پی برده بودم بدون هیچ اعتراض و بحث با او به اداره مراجعه کردم.

18 stop

***********************

رجوع به اداره و اعتراض شدیدم نسبت به عدم پذیرش ابلاغم از طرف رئیس دبیرستان
وقتی با رفتار غیر دوستانه و غیر قانونی رئیس مدرسه مواجهه شدم مستقیم به خانه رفتم و با گرفتن لیسانیم به اداره رفتم .در اداره لیسانسم را روی میز مسول متوسطه قرار دادم .
او خندید و گفت:
من چنین چیزی نخواستم.
من در جواب گفتم:
بله درسته ، اما ظاهراً مدرک دبیر دبیرستان باید لیسانس باش.خواهش می کنم اگه کسی دیگه در این شهر لیسانس زبان انگلیسی داره بیارد کنار مدرکم بزاره تا درس زبان رو با هم تقسیم کنیم.
او مرا آرام کرد و قضیه را پرسید.پس از شنیدن ماجرا به رئیس مدرسه زنگ زد و گفت:
آقای فلانی تا زمانی که دبیری بیکار است شما چطور به دبیران دیگر اضافه کاری دادی؟با لحن آمرانه ای گفت فقط بگو آقای پورسینا چه روزهایی در آنجا درس دارد.
بدین ترتیب من به دبیرستانی که بچه های ریاضی و تجربی هم در آنجا بودند هم حضور یافتم.

18 bargaining

***********************

اولین روز آموزش در نکا
وقتی وارد کلاس شدم بچه ها فقط می خواستند من خودم رو به انها معرفی کنم.اما من گفتم:
من فقط دبیر زبان هستم و بس . در مقابل تقاضا دارم شما خودتان را معرفی کنید.مقصود من اسم و فامیل نیست بلکه باید بمن بگویی از زبان انگلیسی چی می دانید..
پس از پرسش سوالات متعدد متوجهه شدم زبان انگلیسی آنها بسیار ضعیف است.بارای چاره جویی به آنها گفتم همگی کتاب Garded Exercices in English نوشته Robet J. Dixon را بعنوان کتاب فوق برنامه بخرند.چون آن کتاب گرامر را از صفر همراه با تمرینات درس میداد. و نیز به آنها قول دادم نه تنها خود کتاب درسی را لغت به لغت به انها درس می دهم بلکه خلاصای از کتابهای راهنمایی و دبرستان را نیز همراه با جزوه با انها کار میکنم.آنها خوشحال شدند و قول دادند با من کاملاً همکاری کنند
در این راه سعی کردم دانش آموزان را فرزندان خودم بدانم. همیشه فکر می کردم من سیصد و سه پسر دارم که سه تای شان در خانه و سیصد تای دیگر در مدرسه مدرسه هستند. چون این را از ته قلبم می گفتم به دل بچه ها هم راه پیدا میکرد و صد در صد با رویه های آموزشی من همکاری می کردند و بدین ترتیب زمینه پیشرفت خودشان را هم فراهم می ساختند.

***********************

در خواست طومار علیه من
این طرح درس من در بین دانش آموزان غلغله ای بپا کرده بود.همه شان مرا تشویق میکردند اما با این همه خدمات صادقانه یکنفر از همکاران شاید بخاطر اینگه فکر می کرد با حضور من در حاشیه قرار می گیرد با من مقابله می کرد. حتی او به دو تن از دانش آموزان زبده این کلاس پیشنهاد کرد در بین سایر دانش آموزان طوماری علیه من جمع کنند و بگویند ما پورسینا را نمی خواهیم و در عوض فلان معلم را می خواهیم.
از خوش شانسی من آنه به او گفتند این معلمی را که توصیه می کنید در سال گذشته هیچ قبولی نداشت.چه فرقی می کنه اجازه دهید امسال پورسینا درس بدهد خدا را چه دیدی شاید همه ما قبول شویم.

18 degree

***********************

اولین جلسه آموزشی و مقاومت در برابر همه

تا قبل از امتحان ثالث اول دانش آموزانم به رشد چشمگیری رسیده بودند کار بجایی کشید که بچه های سال چهرم مجتمع رزمندگان را نیز هنگامیکه در این دبرستان درس داشتم به کلاسم می آوردند و جمه دانش آموزان کلاسم به حدود هفتاد نفر رسیده بودند.هر روز در بین دبیران زبان دوستان جدیدی پیدا میکردم.اما در اولین جلسه آموزشی درون تله ای افتادم که ماهرانه کار گذاشته شده بود.و من از ان بی خبر بودم.
ماجرا از این قرار بود که همکاری که نسبت به من حساسیت داشت در اواسط جلسه با صدای بلند از من پرسید:
آقای پورسینا شما فلان تست در کتاب سال چهرم دبیرستان که در باره قطب است چه جوابی می دهی کدام گزینه صحیح است.
من آن ریدینگ مربوط به آن تست را نگاه کردم و گفتم فلان پاسخ صحیح است .
او با خونسردی جواب داد:غلطه؟
من یکه خوردم و گفتم :
شما که جواب را می دونستی چرا از من سوال کردی/
او جوابی نداد و من اضافه کردم
شما اشتباه می کنید.رو به بقیه همکاران که در حدود بیست نفر از خانم ها و آقایان بودند کردم و گفتم نظر شما چیست.همگی نظر مرا رد کدند.من هم گفتنم فکر می کنم همه شما اشتباه می کنید از آنجاییکه این یک مساله جغرافیایی است پس چه خوبه یک دبیر جرافیا را حاظر کنیم تا نظر او را جویا شویم.بدنال آن معلم جغرافیا وارد جمع ما شد و با شنیدن توضیحات نظر مرا رد کرد .برای اثبات حرفش خانمی که هم رشته و همکارش بود را هم آورئد و او هم نظر مرا رد کرد.اما من مطمئن بودم همه آنها اشتباه می کنند درخواست کردم از سرگروه جغرافیای استان که نکایی هم بود بپرسند و خوشبختانه او نظر مرا تایید کرد.و برای بقیه اثبات شد که اشتباه می کردند .این قظیه باعث شد همه مرا به رسمیت بشناسند .نه تنها همه همکاران زبان با من دوست شدند بلکه در بین معلمین سایر رشته ها نیز وجهه ای کسب کردم . خود آن شخص هم بعد ها با من دوست شد و بسیار هم با هم همکاری کردیم .همانطوری که از اول گفتم او معلم خوبی بود.

18 conference

***********************

بچه های کلاس های دیگر در ایام بیکاری به کلاس من هجوم می آوردند.
به حدی دانش آموزان کلاسم در بین دوستانشان تعریف را میکردند که آنها هم ترغیب شدند که در زنگهای بیکاری و حتی ورزش سر کلاسم حاضر شونذد و از روش تدریسم استفاده کنن. همه اینا باعث تشویق من و ادامه بی امان تلاشم جهت پیشرفت بچه ها می شد.

***********************

داستان من و طفل گریز پای !!!!!

درس معلم اربود زمزمه محبتی جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را

در یکی از جمعه ها در مدرسه برای سال چهارمی ها کلاس فوق العاده گذاشته و مشغول تدریس بودم که یکنفر در کلاس را زد. وقتی در کلاس را باز کردم متوجه شدم پدر یکی از دانش آموزان که از آدم های سرشناس و درست و حسابی شهر بود پشت در است. به محض سلام و علیک گفت:
آیا شاهرخ اینجا هست؟
جواب دادم: بله،
او بطور مختصر خداحافظی کرد و براه افتاد. فوراً صدایش زدم و گفتم:
حاج آقا موضوع چیه؟ مگه با اون کاری نداری؟
او گفت:
نه کاری ندارم. علت حضورم این است که این بچه روزهای عادی با اکراه به مدرسه می آد. اما امروز صبحانه نخورده به مدرسه اود. پس از رفتنش متوجه شدیم امروز جمعه است و فوراً به نظرمان رسید که مبادا به ما دروغ گفته باشه و به دریا یا جاهای خطرناک دیگه ای رفته باشه( جمعه که کسی به مدرسه نمیرود.). به همین علت پیگیر موضوع شدم و حالا خیالم راحت شد. او ضمن تشکر از زحماتم جملاتی گفت که مضمونش این بود:

درس معلم اربود زمزمه محبتی جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را

این قضیه مرا استوارتر ساخت و متوجه شدم که مسیر را درست پیموده ام. من داشتم به هدف اصلی ام که علاقمندی خود بچه ها به درس بود نزدیک می شدم.

به هر حال علاوه بر سعی و تلاش بصورت کلاس فوق لعاده روشهایی متناسب با دانش آموزان این منطقه ایجاد کردم که یکی از آنها به نام دیوان بود که شرح آن چنین است:

18 calender

***********************

دیوان پورسینا

خیلی زود متوجه شدم که به علت تعطیلات تابستانی و نیز اینکه دانش آموزان پس از قبول شدن کتابهای سالهای قبل را نمی خوانند ومطالب آنرا فراموش می کنند در درس انگلیسی ضعیف می شوند. برای مبارزه با این مشکل تصمیم گرفتم هر کلاسی را که از اول نظری گرفتم تا دیپلم ادامه بدهم.بدین ترتیب وقتی به سال اول دبیرستان تدریس می کردم از حروف شروع می کردم و ضمن اینکه خلاصه ای از مطالب کتب راهنمایی را به آنها جزوه می گفتم تا در صفحه خاصی مثلاً در صفحه بعد از مقدمه کتاب منگنه کنند، از آنها میخواستم تمامی نکات کتاب سال اول دبیرستان را هم به جای دفتر در خود کتاب در صفحاتی که خودم تعیین می کردم یادداشت کنند و حتماً هم میبایست در همان صفحه یاد شده یادداشت کنند. چون اینطوری در آینده مراجعه دستجمعی به آنها راحت تر میشد.این دانش آموزان پس از قبول شدن در سال اول، کتاب سال اول را به کتاب سال دوم می دوختند. و جزوات سال دوم را هم مثل سال اول در کتاب می نوشتند. تا سال چهارم وضع به همین منوال بود. و از این رو علاوه بر مقطعی که در آن درس میخواندند کتابهای سالها قبل تر را هم میپرسیدم تا ار یادشان نرود .بدین ترتیب با این روش بچه ها همیشه حاظر و آماده بودند و در کنکور در درس زبان کم نمی آوردند.آنها بطور خود جوش پشت این مجموعه کتابی که با هم منگنه میکردند را دیوان پورسینایی گذاشته بودند.

18 book

***********************

جمع آوری پول از طرف دانش آموزان جهت خرید کیف برای من.
روزی به محض ورود به کلاس متوجه شدم مبصر کلاس در حال جمع آوری پول از بچه ها است و از من خواهش کرد به او اجازه دهم تا کارش را تکمیل کند.وقتی از یک نفر سوال کردم ماجرا چیست او جواب داد:
آقا ما دیدیم شما کیف ندارین و جزوه ها را با کیسه پلاستیکی می آورین قرار شد برای شما کیف بخریم.
وقتی موضوع را متوجه شدم از مبصر خواستم سر جایش بنشیند و پول بچه ها را پس بدهد.برای آنها توضیح دادم:
من از کیف خوشم نمی آید.وگرنه شما می دانید این جزوه هایی را که به شما می دهم از پول خودم هست آیا شما فکر نمی کنید من میتوانستم با این پول چند کیف بخرم.
بهر حال از آنها تشکر کردم و قلباً از این علاقمندی آنها نسبت به خودم بسیار خوشحال شدم.

***********************

در نکا هم معلم نمونه شدم اما جایزه اش برایم گران تمام شد.
در همان سال به همت همکاران سایر رشته ها و کم نیاوردن بچه ها در درس زبان چندین نفر در رشتهای مختلف کنکور قبول شدند و حتی دو نفر از آنه در رشته پزشکی نیز قبل شدند.در دبیرستان علوم انسانی نیز موفقیت کمتر از این مدرسه نبود در آنجا هم بسیتر موفق بودم.واین سرآغازی شد تا مرا بعنوان معلم خوب بپذیرند و مرا در آن سال به عنوان معلم نمونه معرفی کنند.
جایزه ای که برایم گران تمام شد.

18 fan

برای دسترسی به سایر قسمتهای این زندگینامه لطفاً روی صفحات زیر کلیک فرمایید.

زندگینامه مصطفی پورسینا صفحه 1    ص 2     ص 3    ص 4    ص 6    ص7    ص8    ص9    ص10    ص 11    ص 12    ص 13    ص 14  

   ص 15    ص 16    ص 17    ص 18    ص 19    ص 20    ص 21    ص 22    ص 23    ص 24    ص 25    ص 26    ص 27

نظر دهید

*

code