زندگینامه مصطفی پورسینا صفحه 20

بازگشت از جبهه و ادامه کار حق التدریسی در نکا

پس از بازگشت به نکا ، به اداره آموزش و پرورش رفتم تا ابلاغ حق التدریی ام را بگیرم و من فکر میکردم باید مجدداً به روستای اطرب بروم. اما مسولین اداره با اشتیاق ابلاغ مرا برای مدارس نکا صادر کردند.اشتیاق آنها مایع تعجبم شد .نه آن رفتار سال قبل و نه این رفتار امسال!یعنی آنها نمیباییست به پورسینای نا آشنا براحتی و بدون اشکال تراشی کار میدادند تا شایستگی خودش را ثابت کند؟….

13 high school

***********************

با دست خالی بدون وبدون هیچ ارث و میراثی فقط با یک قلم  از خانواده پدری جدا شدم.

همانطوری که گفتم سال بعد ابلاغ مرا برای نکا نوشتند. و همزمان در مدرسه راهنمایی مدرس و دبیرستان امام تدریس میکردم.ازقضا معاون اداره که قبلا متذکر شدم  بر اساس جابجایی رییس یکی از مدارسی که من تدریس میکردم شد و کلی هم با هم دوست شدیم.در نکا اطاقی اجاره کردم و خانمم را پس از اینکه یکسال در خانه پدرم بود با دست خالی به نکا آوردم . ما زندگی مستقلی را شروع کردیم.سال تحصیلی جالبی بود . خاطرات آن سال خودش بسیار مفصل است که دو سه مورد را در اینجا بیان می کنم..

13 1359491664_1345200430_image238

***********************

به اولین مهمانان زندگی مستقل مان چه غذایی دادیم؟

درست در دومین روز زندگی مستقل مان دو تن از دوستانم که یکی معاون اداره آموزش و پرورش وقت نکا و دیگری رییس دبیرستان امام خمینی بود بمن اطلاع دادند قرار گذاشتند ناهار به خانه ما بیایند .در آن روز ما فقط به پول امروز هشت هزار تومان پول داشتیم .حال شما تجسم کنید که  خانمم با شنیدن این خبر چه وضعی داشت.اصلا بهتر است فیلم مهمانی مامان را بخاطر بیاورید که درست وضعیت ما را داشتند. اما با این تفاوت که من هر گز کمک کسی را قبول نمیکنم . در نتیجه به بازار رفتم و دو کیلو گوجه و یک کیلو بادمجان و نیز یک کیلو سیب خریدم و برگشتم. به خانمم که مرتب میگفت ای خدا آبروی ما رفت ، مگر بدون گوشت میشود از مهمان پذیرایی کرد؟تذکر دادم که بس کند و با همان مواد موجود ناهار درست کردن را شروع کند.برای او توضیح دادم این دو نفر از بزرگواران هستند و مطمعن باش برای شکم نمیآیند .فقط بخاطر دوستی با من می آیند.آنها هم مثل من توجهی به غذا و پذیرایی ندارند .بهر حال آنها آمدند و ما آنقدر در باره آموزش و پرورش و جنگ و غیره صحبت کردیم که نفهمیدیم ناهار چی خوردیم.

13 dinner

***********************

ادامه فعالیت هنری

در دومین سال معلمی ام در نکا علاوه بر تدریس خدمات فرهنگی هم می کردم. که بسیار لازم بود.در آن روز ها افراد زیادی نمایشنامه نویسی نمیدانستند به همین علت وظیفه ام سنگین شده بود. روزی یکی از همکارانم بنام آقای محمد آزادبخت از من درخواست کرد که برایش نمایشنامه ای بنویسم تت او بکمک سایر دوستانش در تکیه نارنج باغ نکا کارگردانی و اجراء کند.اسم نمایشنامه ای که برایش نوشته بودم بلال حبشی بود

***********************

در وسط تاتر تماشاگر هیجان زده  به بازیگر نقش  امیه فحش داد او آن بازیگر به نشانه اعترض صحنه را ترک کرد.

پس از اینکه نمایشنامه بلال حبشی را نوشتم آقای محمد آزادبخت و گروه اش چنان خوب کار کردند که آن نمایشنامه آنها نه تنها در تکیه نارنج باغ بلکه در چند روستای نکا هم اجراء شد و مورد استقبال فراوان مردم قرار گرفت.روزی در یکی از روستاها هنگام اجرای این نمایشنامه هنرپیشه نقش امیه در حال تنبیه هنر پیشه نقش بلال بود که یک روستایی به هیجان آمد و هرچی فحش بلد بود نثار هنرپیشه نقش امیه کرد و حتی خواست به او حمله کند که جلوی او را گرفتند.او هی مرتب فریاد میزد ای امیه خربتیم ( یعنی امیه شمکمت مثل شکم خر گنده هست ) چرا بلال رو میزنی .مجری نقش امیه بعنوان اعتراض صحنه را ترک کرد.آقای آزادبخت آنقدر برای هنرپیشه نقش امیه دلیل و نظیر آورد و اینکه آن حادثه نشان می داد که او نقشش را خوب اجراء کرد و غیره تا آن مرد ترغیب شد و  به کارش ادامه دهد.

13 calling for prayer

برای دسترسی به سایر قسمتهای این زندگینامه لطفاً روی صفحات زیر کلیک فرمایید.

زندگینامه مصطفی پورسینا صفحه 1    ص 2     ص 3    ص 4    ص 6    ص7    ص8    ص9    ص10    ص 11    ص 12    ص 13    ص 14  

   ص 15    ص 16    ص 17    ص 18    ص 19    ص 20    ص 21    ص 22    ص 23    ص 24    ص 25    ص 26    ص 27

نظر دهید

*

code