زندگینامه مصطفی پورسینا صفحه 24

 برای بار سوم به جبهه رفتم

حضور در جبهه برای بار سوم

در سال آخر حضورم در شهرستان خدابنده زنجان باز شور حسینی در سرم افتاد و احساس کردم باید برای بار سوم به جبهه بروم.با خانمم مشورت کردم و توانستم رضایت او را بدست آورم. به جبهه رفتم و در ستاد تبلیغات لشگر کربلا بعنوان فیلمبردار و خبرنگار مشغول شدم.در بار سوم نیز خاطرات زیادی دارم که فقط به چند تای آن اکتفا می کنم.

17 taking video

***********************

شهردار تنبل
در جبهه رسم بر این بود که در هر سنگر یا چادری که در آن چند رزمنده با هم بودند هر روز یکنفر از انها مسول شستن و تمیز کردن سنگر میشد که در آن روز نام آن شخص شهردار بود.اما من مشکلم این است که در کار خاداری ضعیف هستم.حتی خودم وقتی تنها هستم حتی برای خودم نمیتوانم چای درست کنم.این خانمم است که همه کارهای منزل را انجام می دهد.به همین خاطر در جبهه اوقاتی که شهردار بودم ظروف ناهار را بجای شستن پس از ناهار چند دقیقه قبل از آوردن شام میشستم.اما دونفر از بچه ها دلشان برایم می سوخت و یواشکی ظروف را بجایم میشستند.اما روزی از رو رفتم و به موقع ظرف ها را بشورم. وقتی شیر تانکر را باز کردم و روی ظروف آب ریختم همزمان نور فلاش چند دوربین را دیدم که از زمن عکس گرفتند.

***********************

جاسوس ها در شهر شوش

یکی از همسنکر هایم دانشجوی رشته مترجمی زبان انگلیسی بود و الحق مکالمه اش قابل قبول بود.به همین علت من و او دائماً با همدیگر به انگلیسی صحبت می کردیم.روزی من و او تصمیم گرفتیم به شهر شوش برویم و مقبره دانیال نبی را زیارت کنیم.در شهر شوش قدم زنان به سمت مقبره دانیال نبی میرفتیم .و با هم به انگلیسی صحبت می کردیم.ناگهان شخصص پشت مرا با کف دستش زد و به انگلیسی گفت:

جاسوس ها اینجا چکار می کنین؟
وقتی سرم را برگرداندم متوجه شدم پیر مرد عرب است که با پای برهنه و گل آلود در حالیکه بیلی بر دوش دارد در کنارم ایستاده است.چشمم داشت از حدقه در می آمد آیا این آدمی که من میبینم داشت انگلیسی صحبت میکرد؟
دوباره گفت: جاسوس ها اینجا چکار می کنین؟
من گفتم شما از کجا تشخیص دادید ما جاسوس هستیم
او گفت:
بسیجی که انگلیسی بلد نیست؟
من هم لبخند زدم و گفتم:
اولاً که بسیجی ها از همه صنف هستند دوماً اگر اینطور باشه پس شما جاسوس هستید چون کشاورز که انگلیسی بلد نیست.
بهر حال ما با هم کلی حرف زدیم و متوجه شدیم این عزیز عرب زبان سواد ندارد او فقط چند سال مستخدم یک خانواده انگلیسی بود و در آن مدت مکالمه انگلیسی را یاد گرفته بود.

17 prophet dannial

17 walking

***********************

به جهانیان به انگلیسی پیام دادم

دقایقی قبل از فرستادن پیام به مردم جهان بزبان انگلیسی
روزی از پیام عده زیادی از رزمندگان فیلم گرفتم و در آخر چند نفری از آنها پیشناد کردند که من هم پیام بدهم اما به زبان انگلیسی.موافقت کردم و جلوی دوربین قرارگرفتم و برای جهانیان به انگلیسی پیام دادم .در این پیام توضیح دادم که صدام شروع کننده جنگ بود.
امیدوارم آنهاییکه ای زندگینامه را می خوانند و اطلاعاتی از این نوار دارند به من اطلاع دهند تا آنرا دریافت کنم.

17 baseeji

***********************

در جستجوی فیلم های سردار طوسی

روزی در سنگرم مشغول جمع و جور کردن فیلم های گرفته شده بودم که یکی از بیرون سنگر صدایم زد.وقتی بیرون رفتم متوجه شدم برادر سردار طوسی است.پس از تعرف و احوال پرسی گفت حاضر شوم تا برای جمع آوری فیلم های سردار شهید طوسی به چند پایگاه و مقر برویم.چون قرار بود در مراسمی که در روستایشان یعنی طوسکلا برگزار شود برای مردم پخش کنند.من و او به مدت دو روز چندین پایگاه را سر زدیم و در مجموع فیلم های زیادی از ان سردار رشید اسلام جمع اوری کردیم.

من قبلاً خود سردار را ندیده بودم اما در فیلم ها هیکل و قیافه او توجه مرا خیلی جلب کرد.در صحنه ای صفی از بسیجییان جوان و میانسال ایستاده بودند و او در حال کنترل کوله پشتی و سلاحهای آنها بود.باور کنید احساس می کردم او معلم و بقیه به اندازه بچه های ابتدایی هستند.

17 shaheed toosi

***********************

شهادت حاج بصیر

یکروز خودم را آماده می کردم که با گروه ام به خط بروم که به من اطلاع دادند جنازه سردار اسلام حاج بصر را آوردند و باید از او فیلم بگیرم.در محلی که جنازه در ان سردار قرار داشست حاضر شدم و با اندوه فراوان از او فیلم گرفتم. براحتی و بطرز با شکوهی دراز کشیده بود و.چند خشاب هم دور کمرش قرار داشت و تا آنجا که یادم است در اطراف خشاب جای گلوله یا ترکش بود و جوانی که دارای موی بور بود و چهره سفید رنگی هم داشت بیشتر از همه بی تابی و گریه می کرد.احتمالاً از اقوام و یا رزمنده ای بود که بسیار مرید او بود.روحش شاد و یادش گرامی باد.

17 haj basir

***********************

آرزویی که هنوز در دلم باقی ماند.کجایی ای آسمانی میخواهم یکبار دیگر صدای قرآن خواندنت را بشنوم

آنروز یکی از بچه ها در جمع ما قرآن خواند .فامیلی او آسمانی بود.او آنقدر قرآن را با صوت دلپذیر خواند که مرا شیفته صدای خودش کرد.الآن سالهاست که آرزو دارم یک بار دیگر صدای او را بشنوم.حیف که نمدانم او کجایی بود و اکنون در کجاست؟اگر کسی او را میشناسد به من اطلاع دهد. حاضرم هر جا که هست خدمتش برسم و یکبار دیگر برایم قرآن بخواند.

17 the holy koran

***********************

شرط بازگشتم آموزش فیلمبرداری به چند رزمنده بود.
کمکم به مدت زمانی که قرار بود در جبهه بمانم نزدیک شدم.اما مافوقم گفت از رفتن خبری نیست مگر اینکه چند رزمنده را قبل از رفتنم آموزش فیلمبرداری بدهم.پس از گفتگو و مذاکره قرار شد آنها تعدادی را بمن معرفی کنند و من در مدت یک هفته تا ده روز به آنها آموزش دهم . و در صورت موفقیعت اجازه بازگشتم را صادر کنند.ده روز بعد وقتی آنها مهارت افراد معرفی شده را دیدند با روی گشاده با ترخیص من موافقت کردند و من به مازندران برگشتم.
فصل نقل و انتقالات در جبهه بودم اما آموزش و پرورش حقم را ضایع نکرد.
گرچه موقع نقل و انتقالات من در جبهه بودم اما مسولین اداره با انتقال من به مازندران موافقت کردند .و بسرعت خودم را آماده کردم تا به نکا برگردم.

***********************

خدا حاقظ خدابنده

پس از سالها تلاش در راه علم و دانش و آموزش هموطنانم در شهرستان خدابنده از مردم شهر خدابنده خداحافظی کردم .شهری که یادآور خاطراتم در دود پنج سال از زندگی ام بود.شهری که بسیار با نکا متفاوت بود.خدابندهای که برف و سرما از اوایل پاییز تا اوایل بهار در آن حظور دارد.سرمایش به حدی است که اگر کاسه ای از آب را در اطاق خواب قرار میدادی تا صبح یخ می بست.پنجره فلزی آشپزخانه در تمام طول زمستان بازنمیشد چون جلوی آن به ارتفاع ده سانتیمتر یخ می بست.حتی درب فلزی ورودی منزل ممکن بود با چهرچوبش توسط یخ کیپ میشد و باز نمیشد. خدا حافظ روزهای برفی و کولاک.خداحافظ پارو زدن برف پشت بام خداحافظ…….

برای دسترسی به سایر قسمتهای این زندگینامه لطفاً روی صفحات زیر کلیک فرمایید.

زندگینامه مصطفی پورسینا صفحه 1    ص 2     ص 3    ص 4    ص 6    ص7    ص8    ص9    ص10    ص 11    ص 12    ص 13    ص 14  

   ص 15    ص 16    ص 17    ص 18    ص 19    ص 20    ص 21    ص 22    ص 23    ص 24    ص 25    ص 26    ص 27

نظر دهید

*

code