زندگینامه مصطفی پورسینا صفحه 19

شرکت داوطلبانه در جبهه جنگ

12 war front

در تعطیلات تابستانی اولین سال معلمی ام بطور داوطلبانه راهی جبهه ها شدم.

در حین تدریس با نوشتن نمایشنامه و اجراء آنها از لحاظ تبلیغاتی ، به رزمندگان اسلام کمک میکردم.اما  این نوع کمک ها را کافی نمیدانستم و به همین علت در تعطیلات تابستانی آن سال از طریق بسیج به جبهه رفتم و در رسته مهندسی تخریب در خنثی کردن مین به رزمندگان اسلام کمک نمودم.از بین خاطرات این دوره فقط به سه خاطره بسنده می کنم.

12 going to the front

***********************

فرمانده پادگان آموزشی به ما گفت در تخریب اولین اشتباه آخرین اشتباه شما است هر که می خواهد زنده بماند از این صف خارج شود.

وقتی همه رزمندگان اعزامی به پادگان منجیل که در استان گیلان ، بعد از شهر منجیل و در نزدیک سد منجیل قرار داشت است.صبح روز بعد همه را در میدان بزرگ پادگان جمع کردند و فرمانده پادگان پس از سخنرانی اعلام کرد حالا وقت دسته بندی است.آنها افراد را بر حسب باسواد و بی سواد بودن ، با سواد ها را بر حسب مدرک : دکتری ، لیسانس ، فوق دیپلم ، و …….تقسیم نمودند و سپس از بین آنها کسانیکه دیپلم ریاضی و تجربی بودند و نیز لیسانس و به بالای سایر رشته ها را به تخریب اختصاص دادند.سپس فرمانده گفت در مورد گروه تخریب:

باید بگم اولین اشتباه آخرین اشتباه هست.یعنی اگه در هنگام خنثی کردن اشتباه کنین دیگه زنده نمیمانین که به اشتباه دیگری مرتکب شوید.حالا هر کسی که فکر می کنه می خواد زنده بمونه  از این صف جدا بشه.

باور کنید فقط یکی دو نفر از صف جدا شدند البته آنها ترسو نبودند بلکه مشکلات خودشان را داشتند و در رسته های دیگر که آنها هم چندان سهل نبود خدمت کردند.واما من و همرزمانم ماندیم و به حقیقت بودن حرف فرمانده پی بردیم.بله اکثر بچه های گروه تخریب شهید شدند.

12 kinds of mines

12 beside the mines

12 finding the mines

12 in the front

12 mines

***********************

انفجار در صخره و مجروح شدن بسیجی دلاور خلیلی

در پایان دوره آموزشی تخریب که برای ما در پادگان منجیل برگزار شده بود قرار شد در یک مانور عملی علاوه بر خنثی کردن مین های واقعی کاشته شده ، صخره ای را هم منفجر کنیم تا بچه ها به قدرت تخریبی مواد منفجره پی ببرند.ازآنجاییکه من از بین بچه ها از لحاظ مدرک تحصیلی بالا تر و به تشخیص مربی بیشتر هم یاد گرفته بودم .برای منفجر کردن صخره انتخاب شدم. مربی آموزشی ما آقای اسدی (اهل ساری که بعد ها شنیدم در یک عمل ایثارگرانه برا جلو گیری از صدمه رسیدن به شاگردانش روی نارنجک رفته و شدیدا مجروح شده بود.) بچه های گروه آموزش دیده را روی تپه کوچکی که مشرف بر صخره بود جمع کرد تا انفجار واقعی را از نزدیک مشاهده کنند.آقای اسدی بسته دینامیت را به من داد و سپس دستورات لازم را برایم صادر کرد.مثلا بمن گفت در حال دویدن و فاصله گرفتن از صخره 40 شماره بشمارم و سپس روی زمین بخوابم چون فتیله طوری تنظیم شده بود که در همان مدت کوتاه منفجر می شد.پس از انفجار  وقتی بلند شدم متوجه شدم ترکش حاصله از انفجار پیشانی یکی از رزمندگان نکایی بنام آقای ….خلیلی را شدیدا مجروح کرد ( که هنوز هم آثار آن باقیست.)عجیب ترین قسمت این ماجرا این است که چند سال بعد وقتی مجددا او را دیدم متوجه شدم که که اثر زخم پیشانی اش عمیق تر شد.وقتی پرسیدم چرا اینطور شد؟ اوگفت:

بعد از آن دوباره به جبهه رفتم .اما در یکی از روزها خمپاره دشمن درست در چند قدمی من منفجر شد و دوباره یک ترکش درست به جای زخم قبلی برخورد کرد و آنرا عمیق تر کرد.

12 explosion

***********************

مشتی که هرگز باز نشد .(خاطره ای از مجروح شدن بسیجی دلاور پرویز لطفی از شیر دره سوادکوه)

هرچند بیشتر روزها ما در میدان مین شهید و مجروح داشتیم اما مجروح شدن یکی از همرزمانم که همیشه در میدان مین دوشادوشم کار میکرد بیشتر پیش چشمم ظاهر می شود.حادثه اینطور اتفاق افتاد که طبق نقشه ای که از میدان مین کاشته شده توسط دشمن تهیه کرده بودیم ، در هنگام کشف و خنثی کردن آنها متوجه شدیم که طبق نقشه یک مین در محوطه بیست متر مربعی باید وجود داشته باشد که که جهت خنثی پیدا نشد.من و رزمنده یادشده (که از اهالی روستایی در منطقه سوادکوهی ،تا آنجایی که یادم هست – شیر دره بود) با نوک سرنیزه به نقطه نقطه این چند متر ضربه های حساب شده می زدیم تا با برخورد کردن نوک سر نیزه به بدنه مین آن را پیدا کرده و خنثی کنیم. لازم به تذکر است که ما در آن روزها دستگاه مین یاب نداشتیم.پس از چند دقیقه کار او خسته شد و دستش را که سرنیزه در مشتش قرار داشت به زمین تکیه داد تا استراحت کند غافل از اینکه مین درست در زیر خاک همین نقطه بود و منفجر شد.متأسفانه موج انفجار دستش را چنان متلاشی کرد که اصلاً قابل جمع آوری نبود و تقریباً پودر شده بود. آمبولانس که عموماً در کنار میدان حاضر بود او را به اهواز انتقال داد.روز بعد وقتی از سوسنگرد به بیمارستان اهواز رفتم تا حالش را بپرسم به من گفت: آقا مصطفی نمیدانم چرا دستم که موقع انفجار مشت بود باز نمی شود و همانطور  مشت باقی مانده.

ظاهراً هیچکس تا آن لحظه به او نگفته بود که دستش قطع شده و چون خودش هم به پشت خوابیده و باند پیچی شده بود نسبت به دستش دید نداشت.سال بعدش از تلویزیون ساری گوشه ای از فیلم عروسی او بعنوان داماد جانباز و دختر ایثارگری که با او ازدواج کرده را پخش کردند که مرا بسیار خوشحال کرد. از او خواهش میکنم اگر مطالب این سایت را بطور تصادفی خواند با من تماس بگیرد.

12 taking out the mine

****

دو مین ضد تانک روی هم و چند رزمنده شد.

صف خودروهایی که ما را به طرف میدان مین می برد در حال پیشروی بود.بچه ها با هم شوخی می کردند و می خندیدند.گاهی از این خودرو با داد و فریاد بچه های خودروی دیگر را صدا می زدند.ناگهان خودرویی که در اول صف بود منفجر شد و تکه های آن همراه با بچه ها چندین متر به اطراف پراکنده شد.همه به آرامی پیاده شدیم.پس از شناسایی  دور و بر مان و اینکه مین دیگری وجود نداشته باشد خودمان را به شهدا رساندیم و جنازه های مطهر آنها را جمع آوری کردیم.

ما بیشتر روزها یکی دو شهید داشتیم اما این تعداد شهید در یک روز برای بار اول بود که در میدان مین داشتیم.تعجب ما این بود که مین نمی توانست چنین انفجارمهیب را ایجاد کرده باشد.پس از بررسی متوجه شدیم دشمن دو مین ضد تانک را رویهم کارگذاشته بود.و کار گذاشتن آن دو مین هم با نقشه نبودند بلکه بطور ایزایی در کنار جاده کار گذاشته بودند که آن خودرو با نیم متر منحرف شدان از جاده آنرا منفجر کرد.

12 truck and the mine

****

شهادت عقاب دشت های خوزستان

چند روز قبل از برگشتنم از جبهه اتفاقی افتاد که قلب ما را شکست.چون فرمانده ما که اهل اهواز بود و تمام مناطق آلوده به مین را مثل کف دستش میدانست شهید شد.او چون عقاب با موتورش در دور دست ترین نقطه حاضر می شد.و پس از شناسایی و نقشه برداری از میادین ما را به آنجا هدایت میکرد بر اثر تثدم با مین شهید شد.اکنون او شهید شده بود و ما یکی از سرداران شجاع را از دست داده بودیم.وقتی پس از شهادت او جهت عرض تسلیت به خانه پدری اش رفتیم با خانه محقر پدر و مادر پیرش مواجهه شدیم که دلمان بیشتر سوخت.با خودم گفتم خدایا جواب این همه خون ها و سختی ها را کی باید بدهد..

12 riding a motorcycle

****

آخرین روز تخریب نزدیک بود اولین و آخرین اشتباه را انجام دهم

وقتی همه رزمندگان به پادگان منجیل که در نزدیکی سد منجیل در استان گیلان رسیدند صبح روز بعد از آن همه در میدان بزرگ پادگان جمع شدند و فرمانده پادگان پس از سخنرانی اعلام کرد وقت دسته بندی ما بود.آنها افراد را بر حسب باسواد و بی سواد ، و بر حسب مدرک تحصیلی : دکتری ، فوق لیسانس لیسانس و ….. تقسیم نموددند و سپس از بین آنهایی که دیپلم ریاضی و تجربی و لیسانس و به بالا بودند را به گره تخریب اختصاص دادند .سپس فرمانده گفت:

در مورد گروه تخریب باید بگویم اولین اشتباه آخرین اشتباه خواهد بود یعنی اگر در هنگام خنثی کردن مین اشتبا کنین زنده نمی مونین که آن اشتباه را تکرار کنید.

حالا هرکسی فکر میکند حواس درست و حسابی ندارد و یا می خواهد زنده برگردد از این صف جدا شود.

باورکنید فقط یکی دو نفر از ما جدا شدند و البته آنها ترسو نبودند بلکه مشکلات خودشان را داشتند. رسته های دیگری که آنها رفتند چندان هم سیل و بی خطر نبودند.اما ما ماندیم و به حقیقت حرف های فرمانده پی بردیم.چون بعداً اکثر بچه های گروه تخریب ما شهید شده بودند.

12 mine

12 a dangerous mine

***********************

پایی که قطع شد اما خون زیادی از آن نیامد

یکروز ما بچه های گروه تخریب در حال خنثی مین بودیم که ده متر دور تر از من یکی از بچه ها روری مین رفت و پای راستش درجا قطع شد.چند نفر از ما و بچه های گروه امداد بالای سرش رفتیم ،با کمال تعجب دیدم خون زیادی از پای قطع شده اش جاری نشد. استخوان ساق پایش طوری بیرون زده بود که انگار از قبل رویش گوشت نبود. او را به بیمارستان اهواز بردند و ما به کارمان ادامه دادیم.وقتی غروب راننده آمبولانس برگشت گفت درست موقعی که مجروع را به بیمارستان برد یکدفعه پایش شروع کرد به خونریزی شدید و انگار سدی را شکسته باشند.

هنوز در حیرتم چطور می توان خشک شدن خونش را در هنگام انفجار توجیح کرد.

برای دسترسی به سایر قسمتهای این زندگینامه لطفاً روی صفحات زیر کلیک فرمایید.

زندگینامه مصطفی پورسینا صفحه 1    ص 2     ص 3    ص 4    ص 6    ص7    ص8    ص9    ص10    ص 11    ص 12    ص 13    ص 14  

   ص 15    ص 16    ص 17    ص 18    ص 19    ص 20    ص 21    ص 22    ص 23    ص 24    ص 25    ص 26    ص 27

نظر دهید

*

code