زندگینامه مصطفی پورسینا صفحه 16

 

 

 کنکور سراسری و تمام شدن پول من و قرض کردن پول از همکلاسی ام گرجی

09 entrance exam

شرکت در کنکور سراسری

09 Poursina in high school

مصطفی پورسینا در روز کنکور

 در کنکور سراسری شرکت کردم و قبول شدم.اما در آن سال رویه کنکور با همه سالها فرق داشت.آنها برای اولین بار از معدل نیز استفاده کردند.باز هم متفاوت بود از لحاظ اینکه هر دانشگاه جداگانه اعلام نیاز میکرد مثلاً اعلام می کرد فلان تعداد داشجو از معدل و رتبه کنکور خاصی به بلا را ثبت نام می کند.سپس تعداد مورد نظرش را از بین شرکت کننگانی که بالا ترین رتبه و معدل را را داشتند انتخاب میکردند.در این حالت یکنفر ممکن بود در چند جا قبول میشد که آشفته بازار عجیبی بود و دیگر تکرار نشد. بهر حال من در چند دانشگاه که معدل و رتبه مرا قبول داشتند شرکت کردم و پولم خیلی زود تمام شد .دوست و همکلاسی ام  آقای گرجی بمن گفت حتماض رشته زبان هم شرکت کنم چون اعتقادش بر این بود که انگلیسی ام از همه بچه ها بهتر بود.او وقتی متوجه شد پولم تمام شد .ده تومان بمن قرض داد تا در رشته مترجمی هم شرکت کنم.قبول کردم و اتفاقاً در همین رشته هم قبول شدم.بدهی او را به پدرش که در شرکت شیر پاستوریزه نزدیک پل تجن کار می کرد پس دادم اما دیگر او را ندیدم چون پدرش دیگر در آنجا کار نمی کند و من هم اسم روستای آنها را بخاطر ندارم .ولی شکم بر این است که او در روستایی بین ساری و قائمشهر جایی در اطراف ارطه زندگی می کند.اگر او این صفحات را خواند خواهش می کنم با من با نشانی این سایت تماس بگیرد که سخت در انتظارم.

***********************************************

 

قبولی در کنکور و ثبت نام پر ماجرا ، مترجمی بجای افسری

09 soldiers

در همان سال علاوه بر کنکور سراسری درامتحان ورودی دانشکده افسری( نیروی زمینی ) نیز شرکت کرده بودم که قبول شدم.بعد ازقبولی در مصاحبه و معاینه ، در حال تنگ و گشاد کردن لباس دانشکده افسری بودم که مطلع شدم در کنکور سراسری در رشته مترجمی زبان هم قبول شدم .فورا برای ثبت نام به دانشکده ترجمه ( که اکنون تبدیل به دانشگاه علامه طباطبایی شده است) مراجعه کردم اما متوجه شدم در بین موارد مورد نیاز برای ثبت ، مبلغی به ارزش پول امروز در حدود بیست هزار تومان درخواست شده است. گر چه آن مبلغ  بسیار ناچیز بود اما من آنرا ندشتم . برای فراهم کردن آن ابتدا فکر کردم از یکی از همشهریان خودم که در تهران مغازه داشت قرض کنم که نشد. سپس به چندین مغازه جهت قرض کردن آن پول مراجعه کردم که به من اعتماد نکردند.از طرفی هم اگر دیر مراجعه میکردم افراد رزرو را بجای من ثبت نام میکردند.خسته و درمانده در کنار پیاده رو نشسته بودم که ناگهان چشمم به مغازه روبرویی افتاده بود که فروشگاه لباس و درجات نظامی (حوالی میدان حافظ)  بود.

09 hafez square

وارد آن مغازه شدم و قضیه را توضیح دادم و حتی گفتم ساعت و مدارکم را گرو میگذارم.صاحب مغازه اندکی نگاهم کرد و گفت:

این روز ها آنقدر سر ما کلاه گذاشتند که نمی تونیم به کسی اعتماد کنیم اما مورد شما مرا مردد کرد. اگر این پول رو ندهم  ، فکر اینکه ممکنه شما راست بگید و با اینکار سر نوشتت عوض بشه ، منو آذارمیده. دخلش را باز کرد و پنج هزار تومان بیشتر از حد لازم  یعنی بیست و پنج هزارتومان داد و مدارکم را هم بمن پس داد. گفت:

خدا به همراهت. برو ثبت نام کن که ممکنه دیربشه.

خداحافظی کردم و براه افتادم.بعدا  پول مذکور را بهمراه 100 تخم مرغ و مقداری پنیر محلی برگرداندم واز جوانمردی او تقدیر نمودم.بدین ترتیب قبل از مشغول شدن در دانشکده افسری آنرا  را  رها کردم و در رشته مترجمی زبان انگلیسی ادامه تحصیل دادم

 

***********************************************

 

حاج ابراهیم وپیدا کردن اطاقی برای اجاره در تهران

پس از ثبت نام در دانشگاه به مازندران برگشتم .توی این فکر بودم که در کجای اطاق کرایه کنم.چند روز این قضیه فکر مرا مشغول کرده بود تا اینکه یکنفر در روستای ما ( خورشید ) بنام حاج ابراهیم گفت در تهران حوالی شوش فامیلی دارد که اطاق کرایه می دهد او آدرسش را به من داد و از قبل تلفنی با او هماهنگ کرد.

 

***********************************************

 

 اتوبوسی بسوی تهران با دانشجویی که بسوی سرنوشت می رفت.

09 poursina

در سال اول دانشگاه

 

اثاثیه ام را که بسیار مختصر بود برداشتم و سوار اتوبوسی شدم که به تهران میرفت.اتوبوس چند کیلومتری را طی نکرد که که بیشتر مسافران ان بخواب رفتند اما من و خواب هزاران کیلومتر فاصله داشتیم.با خودم نقشه ها می کشیدم و آنها را سبک و سنگین میکردم.آنقدر توی خیالات بودم که ناگهان راننده گفت:

خانم ها آقایون برای ناهار پیاده شید.

من که جهت صرفه جویی در پول قرار نبود در رستوران غذا بخورم همراه بقیه پیاده شدم و زیر درختی در روبروی رستوران نشستم و کمی نان و پنیری را که به همراه آورده بودم خوردم.خودمونیم چه لذت بخش بود.فکر نکنم چلوکباب رستوران به گرد نان و پنیرم می رسید.من چقدر احساس خوشبختی و خوشبینی میکردم!

***********************************************

 

 زندگی در زیر زمینی در نزدیکی خیابان شوش

09 old house

.وقتی که به تهران رسیدم به آدرسی که حاج ابراهیم داده بود مراجعه کردم. در آنجا  باخانواده بسیار گرامی و خوب مواجهه شدم اما اطاقی که برایم در نظر گرفته بودند بسیار بد و عجیب بود.باید بگویم اصلاً اطاق نبود بلکه زیرزمینی بود شبیه به جایی که سمندون غول ( شخصیت تلویزیونی ) زندگی میکرد.ظاهراً در گذشته بعنوان سردابه و انبار در آن ترشیجانت و سایر اقلام را فرار میدادند. اما من هرگز نا امید نشدم و با خود گفتم:

من که نمی خوام تا آخر عمرم در این زیر زمین زندگی کنم پس خوبه در اون احساس راحتی کنم تا زندگی ام تلخ نشه.

 

***********************************************

 

 روز اول دانشگاه و ناصر حجازی

09 Naser Hejazi

 مصطفی پورسینا در اولین روز کلاس درس در سال اول دانشگاه

09 Mostafa Poursina in university

 روز بعد از ورودم به تهران کلاسهای درس دانشگاه شروع شد . آنجا برایم بسیار عجیب بود چون اکثر دانشجویان ثروتمند بنظر می رسیدند.بیشتر آنها از کسانی بودند که برای ادامه تحصیل به خارج رفته بودند اما بر اثر عدم موفقیعت به ایران باز گشتند و بخاطر پیشرفت در زبان ، در رشته مترجمی قبول شدند.حتی چند نفر از هنرمندان رادیو و تلوزیون هم در آن حضور داشتند.الباقی هم از کسانی بودند که از کودکی به کلاس زبان رفته بودند.در بین همه بچه ها پسر قد بلندی توجه مرا جلب کرد چون قدش از همه بلندتر بود. چهره اش هم برایم زیاد اشنا بود.

از دختری که تازه با او آشنا شده بودم پرسیدم:

.اون آقا کیه؟چقدر چهره اش اشناستًً

او گفت:

مگر اهل فوتبال نیستی؟ً

گفتم:

ابداً ،  فقط گاهی مسابقات تیم ملی رو می بینم.

او گفت:

اون آقا ناصر حجازی دروازبان تیم ملی هست.

خندیدم گفتم :

واقعاً ناصرخان قد بلند و خوش تیپه.

 

***********************************************

 

روزهای تلخ و شیرین شروع می شود

 

پس از ورودم به دانشگاه روزهای دشوار تری در زندگی ام شروع شد که به یاری خداوند و سختکوشی ام  همه آنها را پشت سر گذاشته ، و آبدیده و استوار تر شدم . در تمام آن دوران لحظه ای از درس غافل نمیشدم.

 

***********************************************

 

 

تصمیم گرفتم در کنار تحصیل کار کنم.

09 as a worker

در سال 1354 در حال کارگری در روز تعطیل 

 

برای نیل به هدف بزرگتر هیچ کار حلال که بطور موقت جهت کسب روزی و  ابزار رسیدن به آن هدف عار نیست.

پس از ورودم به دانشگاه مجبور شدم بخاطر هزینه تحصیلم ابتدا دستفروشی و سپس برای کارخانجات بازار یابی کنم.  اما بعلت وقتگیر بودن و درآمد کم این کار ها ، ترجیح دادم نزد یکی از بسازبفروش های تهران بنام آقای محمدی نیا که دایی دامادم بود بروم. و بعنوان کارگر ساختمانی در بعد از ظهر ها و روزهای تعطیل و نیز نگهبانی در شبها مشغول شوم. به همین علت زیر زمین تاریک و نمناکی را که از یک آقای تویه درواری بکمک آقای حاج ابراهیم نامی اجاره کرده بودم  پس دادم .از آن به بعد در آن ساختمان نیمه کاره محل کارگری ام زندگی میکردم.

***********************************************

 

پیشنهاد کمک مالی صاحب کارم را نپذیرفتم

09 banknotes

وقتیکه صاحب ساختمان به هویتم پی برد چندین بار پیشنهاد کرد که بمن کمک مالی کند اما من نپذیرفتم.چون فکر میکردم اینجور کمک ها انسان را تن پرور ببار میآورد و ترحیح میدادم روزی یک خرما بخورم اما اینجور پولها را قبول نکنم.

***********************************************

 

بعداً متوجه شدم دختر صاحب کارم هم رشته و هم دانشگاهی من اسیت.

09 expensive car

 

زمانیکه پیکان در حدود بیست هزار تومان بود اتومبیل صاحبکارمان در حدود دو میلیون تومان قیمت داشت.

روزی برای توضیحاتی در مورد اقلام موردنیاز انبار نزد صاحبکار که در حال بازدید از ساختمان بود رفتم.وقتی به او رسیدم متوجه شدم دختر خانمی همراه او هست که بسیار چهره اش اشناست.انگار هر روز او را میدیدم.و ان دختر هم با دیدن من دهنش وا ماند در همین فکر و خیال بود که پدرش به حرف آمد و رو به دخترش گفت :

این آقا مصطفی دانشجوی رشته زبان انگلیسی یه.

من و آن دختر خانم متوجه شدیم در یک دانشکده هستیم.از این پیشامد ابداً ناراحت نشدم وهیچ ابایی از کار حلالم نداشتم وحتی افتخار هم میکردم.البته رفتار آن خانم با من بسیار مودبانه وصمیمی بود.

 

***********************************************

 

 

کسی را که برای پادویی و ظرفشویی هم قبول نداشتند مدیر هتل کردند.

09 exelsior hotel

 

نمای هتل محل کارم در آنزمان

09 hotel manager

 

در حال تبادل لیست و اطلاعات با شیفت قبلی

09 hotel

 

نمای هتل محل کارم هم اکنون

 

چند ماه بعد از آن یعنی درست در شروع ترم دوم ، زبان انگلیسی ام آنقدر خوب شد که مدیر شیفت شب یکی از هتل های بین المللی بزرگ تهران بنام ( Exlesior Hotel) هتل اکسلسیور شدم .

 

اکثریت قریب به اتفاق مسافران این هتل خارجی بودند و علت حضور من در آنجا به همین علت بود. چون آنها کسی را میخواستند که با زبان انگلیسی آشنایی زیادی داشته باشد.جالب اینجاست که چند ماه قبلش برای کار حتی در حد ظرفشوی و پادویی به این هتل مراجعه کرده بودم قبولم نکرده بودند اما در این مدت کوتاه  آنقدر زبان انگلیسی ام پیشرفت کرده بود که در مصاحبه گزینشی این هتل قبول شده و برای بالا ترین پست شیفت شب یعنی مدیریت انتخاب شدم.

 

***********************************************

 

 

من مشتری دائم رستوران مهاراجه هتل مان شدم.

09 restaurant

 

در آن روز های غذا هم برایم مشکلی شده بود.گرچه اوقاتی که در دانشگاه بودم از غذا های ارازن قیمت دانشجویی استفاده می کردم اما روزهایی که دانشگاه نداشتم میبایست از غذای گرانقیمت و نامرغوب بیرون استفاده میکردم که بسیار آزار دهنده بود.اما پس از اینکه در هتل مشغول به کار شدم قضیه عوض شد چون از آنجاییکه صاحب هتل ما فرزند نداشت، برای من اهمیت زیادی قائل می شد. وقتی همان روز استخدام پس از سوالاتی متوجه شد من در تهران بی کس و کار هستم. مرا به رستوران هتل برد و ضمن معرفی ام بعنوان مدیر شب دستور داد هر زمان مراجعه کنم بمن غذای مجانی بدهند.رستوران هتل که مهاراجه نام داشت بیشتر غذاهایش هندی بودند.غدای هندی پر از فلفل و تند هستند. با وجود تند بودن ، بسیار خوشمزه و دلچسب نیز هستند.

 

***********************************************

 

 

مدیر بی کراوات

تنها مشکل من با صاحب هتل نداشتن کراوات بود.من از کراوات خوشم نمیآمد.چون با زدن آن احساس خفگی میکردم .صاحب هتل هم بسیار مقراتی بود و مرا ملزم به رعایت آن میکرد. از آنجاییکه او همیشه در سفر بود من دستم برای نزدن کراوات باز بود. ضمنا بهانه ام این بود که چون شیفت من شب است رفت و آمد بسیار کم است و نیازی به لباس رسمی نیست.من همیشه پیراهن آستین کوتاه سرمه ای رنگی که ژزف نام داشت را میپوشیدم.حسن آن پیراهن این بود که یک ساعت پس از شستنش خشک می شد.و این برای من بی خانمان حکم طلا را داشت.

 

***********************************************

 

آینده نگری کار عاقلانه ای بود.

09 Mustafa Poursina

 

عکس دستجمعی با خا نواده در همان ایام

چون نامزد گرفته بودم آنقدر پس انداز کرده بودم که بعد ها کل هزینه عروسی ام از طلا گرفته تا لباس و هزنه هایی جنبی را خودم دادم ( برای مثال از لباس عروس و میز و صندلی عروس و داماد ی که آنوقت خریداری کرده بودم تا دو سه سال  بعضی از افراد روستا استفاده می کردند.) حتی چون برنج و گوشت مصرفی را خانواده ام داده بودند  پول هدایای خودم و خانمم را به آنها دادیم تا جبران شود. همه این کار ها را کردم  تا راه سرزنش یا منت دیگر اعضای خانواده را نسبت به خودم سد کنم گرچه آنها بسیار مهربان و اهل این حرفها نبودند اما معتقد بودم گذشت زمان و مشکلات زندگی خوی و خصلت خیلی از آدم ها را عوض میکند.خصوصاً فکر میکردم اگر آدم موفقی شوم هر کسی در پشت سرم زمانیکه من نیستم از خودم دفاع کنم ادعا میکند که من او را به اینجا رساندم چه رسد به افراد فامیل.. همچنین معتقد بودم تمام دشمنی ها و دوری ها در بین خانواده های امروزی ریشه در مسائل مادی و باج خواهی از همدیگر و ادعا های بی اساس دارد. بهر حال گر چه من بهترین خانواده را داشتم اما آینده نگری کار عاقلانه ای بود و من همه تلاشم را میکردم تا در آینده دچار مشکل نشوم.

 

***********************************************

 

روزهای خوش مدیریت و بازداشت شدن من

09 pousina at work

در حال گفتگو با تلفنچی هتل

پس از مشغول شدن در هتل اوقات خوشی داشتم.با مسافران کشور های مختلف که غالباً انگلیسی بلد بودند صحبت میکردم و هر روز با آدب و سنن و عقاید آنها آشنا می شدم.در کنار آن ، روز به روز زبان انگلیسی ام تقویت می شد.از لحاظ مالی هم علاوه بر حقوق ثابت بابت گرفتن تاکسی تلفنی برای مسافران از طرف آژانس برای هر تاکسی پنج تومان می گرفتم که در آن زمان پول زیادی بود.

 

 

با بدست اوردن چنین فرصتی احساس خوشبختی و خوشحالی می کردم.

اما روزی در هتل حادثه ای رخ داد که نزدیک بود مسیر سرنوشت مرا عوض کند.

 

***********************************************

 

واقعه غیر منتظره درهتل

09 bag

ساعت یازده شب بود. مسافری از در وارد شد و گفت اهل افریقای جنوبی است و شرکتش از طریق تلکس برایش اطاقی رزرو کرد و حتی شماره اطاق را هم اعلام کرد.من از او پاسپورت خواستم که از کیف سامسونتش بیرون آورد و آنرا به من ارائه کرد.من هم فرم ثبت نام را به او دادم تاپر کند.دفتر رزرو را چک کردم و دیدم مشخصات او مطابقت می کند.سپس مستخدم هتل او را به اطاقش برد.بدنبال آن دو سه مسافری که در سالن  نشسته بودند کلیدشان را گرفتند و به اطاقهای شان رفتند.

پس از آن دفنر و سالن خلوت شد و من شروع به خواندن روزنامه ای انگلیسی زبان چاپ ایران کردم.پس از یک ساعت ناگهان مرد افریقایی که ساعتی قبل آمده بود با داد و بیداد نزد من آمد و گفت :

پول مرا زدند .یکی پولم را از توی کیف سامسونتم دزدید.

با صاحب هتل تماس گرفتم و قرار شد با کلانتری تماس بگیرم.و…..

 

***********************************************

 

تکرار واقعه در شب بعد و بازداشت شدن من

 

شب بعد در حدود ده شب مسافر آلمانی ای که یک ساعت قبلش آمده بود به دفتر مراجعه کرد و مدعی شد پولش را از توی کیف سامسونتش دزیدیدند.دوباره به صاحب هتل اطلاع دادم .اما اینبار خودش به هتل آمد و با

کلامنتری تماس گرفت.مامور کلانتری پس از بررسی حادثه و بازجویی از مسافر و من و شور با صاحب هتل به من نزدیک شد و گفت شما به جرم دزدی بازداشت هستی. سپس دستهایم را دستبند زدند و مرا به بازداشتگاه بردند.

 

***********************************************

 

صبح روز بعد مرا از بازداشتگاه به آگاهی اعزام کردند

 

صبح روز بعد مرا به آگاهی بردند.به محض ورود به آگاهی پس از کمی توقف مرا به اطاق انگشت نگاری بردند و همانند مجرمین از هر ده انگشتم اثر انگشت گرفتند.

09 finger print

 

 

آنگاه مرا به اطاقی هدایت کردند که مرد میانسالی پشت میز نشسته بود و دستور داد دستبند مرا باز کنند و پشت میز قرار گیرم.

09 investing

با کمال تعجب دیدم او پس از مطالعه پرونده ام با من به انگلیسی صحبت کرد.و در نتیجه من هم به انگلیسی جواب میدادم.او گفت پسر خوب چرا اینکار را کردی؟1

جواب دادم:

شما مدعی هستید در آن وقت شب کسی دیگر نبود تا موقعی که آن مرد افریقایی کیفش را باز میکرد رمز کیفش را ببیند.اما شما که میدانید در هتل موقع ثبت نام ما و مسافر مثل بانک روبروی هم می ایستیم شما بفرمایید من چگونه میتوانستم رمز را ببینم.؟

سپس او سوالاتی کرد و من جواب دادم کمکم لحن او عوض شد.متوجه شدم او به بیگناهی من پی برد.او از زبان انگلیسی ام تعریف کرد.درعوض من هم گفتم:

شما هم انگلیسی تان خیلی خوبه.

او در پاسخ گفت:اکثر کارآگاهایی که در این آگاهی هستند به یکی دو زبان آشنایی دارند .علاوه بر آن در شناخت فرش ، تابلو ، عتیقه ،جواهرات ، و….کارشناس هستند لازمه کار ما اینه.

سپس او سوالاتی حاشیه ای در باره منبع خوب زبان و نیز کتابفروشی هایی که کتابهای انگلیسی دارند پرسید و در آخر سر باز را صدا زد .و مرا برای بقیه مراحل دوباره به بازداشتگاه بردند.

 

***********************************************

 

 

بعد از بازگشت از آگاهی داماد صاحب هتل در بازداشتگاه به ملاتقاتم آمد.

 09 working men

در عکس فرد نزدیک داماد صاحب هتل ( داماد برادرش ) و فرد دور مسئول خرید هتل میباشد.

 

 

.در گوشه بازداشتگاه نشسته بودم و زانوی غم در بغل گرفته و از جور روزگار مینالیدم.اما امیدم را از دست نداده بودم و فکر میکردم بیگناهی ام ثابت خواهد شد. فقط گلایه ام از صاحب هتل بود که گذاشت مامورین به من مذنون شوند و بازداشتم کنند

در همین میان سربازی دریچه اطاق را باز کرد و گفت :

مصطفی پورسینا !ملاقاتی داری.

با خودم گفتم خدایا من که در تهران کسی را ندارم این کی هست که به ملاقاتم آمد.

به محض رسیدان به محلی که مرا هدایت کرده بودند متوجه شدم داماد صاحب هتل است که بدستورصاحب هتل به ملاقاتم آمد.

 

او برایم یک سانویچ و یک آب میوه آورد و پس از دلجویی گفت:

ما میدونیم شما بیگناه هستی .اگر شانس بیاری بزودی دزد بدام می افته وقضیه فیصله پیدا می کنه.

او رفت و من اندکی دلگرم شدم

 

***********************************************

 

 

ساعت بیگناهی و آزادی من فرا رسید و تصمیم گرفتم دیگر به هتل بر نگردم

09 working

 

در عکس فرد نزدیک برادر زاده صاحب هتل ( که فرزند خوانده اش هم بود چون خودش بچه دار نمی شد.) فرد دور خانمی از چین که منشی اش بود.

 

صبح روز بعد در حدود ساعت یازده پاسبانی در بازداشتگاه را باز کرد و گفت :

مصطفی پورسینا تو آزادی.بیا بیرون.

 

وقتی توی راهرو آمدم متوجه شدم داماد صاحب هتل و برادر زاده اش آمدند پس از روبوسی و تعارف و احوالپرسی گرم گفتند آقا گفته:

یکراست بیا هتل.

من به آنها گفتم:

من دیگه قصد ندارم پامو تو اون هتل بزارم.

اما آنها هر دو گفتند .اشکالی نداره .اما آقا میگه شما به هتل بدهکارین پس خوبه اول حسابت رو تسویه کننین.

من در جواب گفتم:

اتفاقاً شما بمن بدهکارین چون حقوق این ماه منو هنوز ندادین.

بهر حال ترجیح دادم به هتل بروم و تکلیف ادعای آنها را مشخص کنم.دربین راه هرگز فکر نمی کردم آنها با این سیاست قصد دارند مرا به هتل ببرند تا عصبانیت مرا برای ادمه کار در هتل برطرف کنند.

***********************************************

 

صاحب هتل مرا برای دلجویی به دفترش برد

09 excusing

وقتی وارد دفتر صاحب هتل شدم او بسیار مرا تحویل گرفت و از واقعه پیش آمده بسیار ابراز تاسف کرد و توضیح داد بازداشت من به اصرار پلیس و موافقت ناچاری او صورت گرفت.او گفت تجربه سالیان سال ایجاب میکرد تا من از صحنه دور باشم چون اگر دزدی تکرار می شد بیگناهی ام ثابت میشد. او گفت آنها از آن لحظه ای که مرا بردند یکنفر را در نقش مسافر در لابی هتل قرار دادند و همان او بود که متوجه شد یک مسافر جوان ایرانی، مسافران خسته آخر شب را شکار میکند او گفت درست زمانی که شما پاسپورت میخواستی او به بهانه دریافت کلیدش به پیشخوان نزدیک میشد و هنگامیکه مسافر کیفش را باز می کرد او رمزش را متوجه میشد و تجربه برایش ثابت کرده بود که اینگونه مسافران بلافاصله پس از ورود به اطاقشان به حمام می رفتند بنابراین او از فرصت استفاده میکرد و با فنی که بلد بود در اطاق را براحتی باز میکرد و از آنجاییکه رمز کیف را میدانست ، کیف را باز میکرد و پول درون آنرا خالی میکرد.جالب اینجاست اگر مسافر در حمام نبود میگفت مگر شما تلفن نزدید که کلید شما خراب است؟

 

***********************************************

 

 

راضی شدم کار در هتل را ادامه دهم

صاحب هتل با دلیل و نظیر زیاد مرا ترغیب کرد که همکاری ام را با هتل ادمه دهم و من هم قانع شدم .بدین ترتیب تا پایان دانشگاه یعنی بمدت چند سال دیگر  با آنها همکاری کردم.در این مدت تجربیات زیادی کسب کردم و در زبان آنقدر پیشرفت کرده بودم که اگر هر کس اهر هر کشوری انگلیسی صحبت میکرد فوراً تشخیص میدادم او اهل کدام کشوربود.صاحب هتل نیز از آن پس همیشه مرا همچون فرزندش مورد لطف قرار میداد و احترام زیادی برایم قائل میشد.

 

***********************************************

 

 

معلم خصوصی سرمایه داران شدم

09 teaching

 

چند ما بعد از این ماجرا از طریق برادر زاده صاحب هتل به چند خانواده ثروتمند معرفی شدم که در ایام بیکاری به آنه زبان انگلیسی آموزش میدادم.

 

***********************************************

 

 

مترجم خبرنگاران ، توریست ها و تجار خارجی شد.

09 go shopping

در ایامیکه در هتل نبودم و یا تدریس خصوصی نداشتم برای مسافران هتل خصوصاً خبرنگار های خارجی مترجمی میکردم.همراه انها به جاهای مورد علاقه آنها می رفتیم و گزارش تهیه می کردیم.گاهی هم خانم ها و آقایان مسافر را به موزه ها و ابنیه های تاریخی می بردم.و یا برای تجار و بازرگانان را در مذاکرات و معاملات شان مترجمی می کردم.

***********************************************

 

 

در تمام طول مدت تحصیل در دانشگاه و کار در هتل هیچگاه سیر نخوابیدم.

09 sleeping

می گویند از آنجاییکه ملت ژاپن همیشه در حال کارند ، فرصت کمی برای خواب دارند. آنها بیشتر اوقات هنگام رفتن به سر کار در مترو و اتوبوس ها چرتی میزنند و همان خواب شان بحساب می آید.در آن روزها من نیز بعلت اینکه نه جای راحتی برای خواب در اختیارم بود و نه فرصت کافی برای این کار داشتم هیچگاه سیر نمیخوابیدم .همانطوریکه گفتم  در طی این مدت صبح ها به دانشگاه می رفتم و بعد از ظهرها بعنوان معلم سر خانه به تهرانی ها زبان آموزش میدادم و در اوقاتی که تدریس نداشتم برای مسافران و خبرنگاران مقیم در هتل در سطح شهر مترجمی میکردم.این کار از معلم سر خانه بودن پر درآمدتر و برای رشته ام نیز مفید تر بود. چون خانه و کاشانه ای نداشتم غروب ها تا شروع شیفت شب درگوشه ای از انبار  هتل به خواب و استراحت و مطاله می پرداختم قبل از شروع شیفت شب در انبار هتل چرتی می زدم تا مدیر شیفت قبل مرا بیدار کند که اغلب یکی تا دو ساعت بیشتر نمی خوابیدم.آن روش زندگی کردن باعث شد که الان هم زیاد نمیخوابم .چون معتقدم خواب اتلاف وقت است و تا آنجا که برای سلامتی ما ضرری نداشته باشد باید از وقت خواب کم کنیم. این خصلت باعث شد من حد اقل روزی ده ساعت مطالعه کنم.

 

***********************************************

 

 

نود و هشت در صد از اساتید ما از کشور های خارجی انگلیسی زبان بودند.

09 asking a question

 

 در حال پرسش سوال از اساتید خارجی

 09 a proffesor

یکی دیگر از اساتید خارجی مصطفی پورسینا

 

یکی از خصوصیات جالب داشکده ترجمه در آن زمان این بود که نود و هشت درصد از اساتید ما خارجی و از کشورهای انگلیسی زبان بودند و از محسنات این کار این بود که ما مجبور می شدیم مکالمه انگلیسی را یاد بگیریم.وگرنه اساتید خارجی فارسی بلد نبودند و تنها راه ارتباط برقرارکردن با آنها زبان انگلیسی بود. خاطره ای در این باره درام که نقل می کنم.

 

***********************************************

 

  یکی ازاستادان خارجی ما برای اینکه معنی گوریل را به ما بفهماند هی ادای میمون ها را در میآورد.

09 gorrila

در دانشکده ترجمه همه استادان ما یا خارجی بودند و یا اگر ایرانی بودند در سواد زبان از آنها چیزی کم نداشتند . برای مثال از دکتر آریانپور می توان نام برد که  سال ها در امریکا به خود امریکایی ها در حد دکتری ، انگلیسی درس میداد ، یا دکتر دیوید پیرا که از برادران هموطن مسیحی ما بود که بسیار با سواد بود.  تا جاییکه به یکی از فرزندان شاه بطور خصوصی زبان  تدریس میکرد که خودش داستا ن ها داشت . یکی از آنها را در پاراگراف بعدی  نقل میکنم .القصه ، روزی یکی از اساتید خارجی ما در حال صحبت در باره مردم شناسی بود که به کلمه ape رسید که بر حسب تصادف ما همه فراموشش کرده بودیم .یکی از بجه ها در باره آن سوال کرد و گفت معنی ape چیست؟ او تا چند دقیقه آنرا توصیف کرد  در حالیکه ما متوجه شدیم مورد یک نوع  حیوان است اما نمیدانستیم دقیقا اسم آن حیوان چی هست.تا اینکه ادای میمون در حال پوست کندن موز و غیره را در آورد و من متوجه شدم و با ترس لرز ، مبادا که در اشتباه باشم گفتم monkey (میمون ) .او چند لحظه دست زد و سپس گفت آره خودش است ape نوعی میمون است. پس ما در آن شرایط  مجبور بودیم  به انگلیسی صحبت کنیم.

 

***********************************************

خاطراتم با دکتر دیوید پیرا استاد درباری

یکی از اساتید ایرانی ما شخصی مسیحی بنام دکتر سومئل دیوید پیرا بود.او آدم  ویژه ای بود. شخصیت بسیار مثبتی داشت .گر چه بسیار ثروتمند بود ، اما بیشتر اوقات بجای اتومبیل چند صد  میلیونی اش با موتور گازی و لباس لی به دانشگاه می امد با این نیت که دانشجویان  تنگدست در برابر دانشجویان شیکپوش و سرمایه دار بخاطر سر و وضع شان خجالت نکشند .ظاهرا  دربار  تشخیص داد او برای آموزش یکی از فرزندان شاه مناسب است .او انتخاب شد و در ساعت تعیین شده با لباس لی و موتور گازی خودش را به دروازه ورودی محوطه کاخ رساند .به دربانان گفت در را باز کنید تا وارد شوم . در جواب دربانان  که سوال کردند او    کی هست. او گفت من دکتر:»

دیوید پیرا استاد خصوصی دربار هستم .

در بانان که فکر میکردند او دیوانه است به او گفتند:

اول برو قرصت رو بخور بعداً بیا در خدمتت هستیم .

او وقتی جواب آنها را شنید در پی توضیح برآمد که کارساز نبود. یکی از  پیشکاران دربار که عامل انتخاب او  نیز بود نزدیک شد گفت این آقا دکتر دیوید پیرا هست هر زمان با هر لباس و با هر وسیله ای که آمد بدون چون و چرا او را راه بدهید.در میان بهت و حیرت دربانان او وارد دربار شد.پس از پیروزی  انقلاب اسلامی بعضی ها در صدد بر آمدند که او را بخاطر درباری بودن تسویه کنند که او در جواب گفت  من استاد زبان هستم و در ازای دریافت پول به آنها زبان یاد دادم و خوشبختانه درس شکنجه و آدم کشی که یاد ندادم .این حرفش کارگر افتاد و او همچنان به تدریس ادامه می دهد. کتابهای جالبی هم بچاب رساند.

***********************************************

دکتر پیرا و دائی قنادش

09 confectionary

روزی دکتر پیرا برایمان نقل کرد آرزو داشت دائی قناد داشته باشد تا هر موقع از جلوی مغازه اش رد میشود یکی دوتا از شیرینی هایش را بخورد.اما او دائی نداشت به همین خاطر روزی به یک قنادی که در سر راهش قرار داشت میرود و به قناد میگوید حاضر است که دائی اش شود؟ قناد که خیال کرد او خل است جواب داد سرش شلوغ است و برود وقت دیگری مراجعه کند.

دکتر چند روز بعد مجدداً به همان قنادی مراجعه میکند اما قناد اینبار هم او را از سر خودش وا می کند.

بار سوم برخلاف دفعات گذشته اتومبیل امریکایی گرانقیمتش را سوار شد و در حالیکه لباس رسمی تنش بود و پاپیون هم زده بود پیش قناد رفت و تقاضایش را تکرار کرد مرد قناد با دیدن اتومبیل و سر و وضع او فهمید موضوع جدی است به همین علت گفت:

آقا جریان چی یه؟

دکتر پیرا گفت ضمن معرفی خودش گفت:

من آرزو دارم دائی قناد داشته باشم و هرگاه از جلوی مغازه اش رد میشم به شیرینی اش ناخنک بزنم

مرد قناد گفت:

قربان این افتخار منه که خواهرزاده استاد داشته باشم روی اونو بوسید و گفت بسم الله…

دکتر پیرا توضیح داد او باید ماهانه پولی بابت شیرینی ها بگیرد.وگرنه فامیلی آنها بهم می خورد

مرد قناد گفت اگر من دائی تو ام پس حرف آـخر را باید من بزنم……..

 

***********************************************

 

 

عشق نافرجام 

در آنزمان که من در هتل کار میکردم تماس تلفنی با کشور های خارجی مانند امروز نبود.اکنون شما میتوانید بطور مستقیم با گوشی و خط حودتان بدون واسطه ای بنام مرکز مخابرات یا هر کشوری تماس بگیرید. ، اما در گذشته برای تماس با کشورهای خارجی بجز امریکا و چند کشور دیگر که تماس با آنها مثل امروز بود.برای تماس با سایر کشور ها شما میبایست با مخابرات مرکزی که در توپخانه تهران قرار داشت تماس میگفتید و شماره کشور مربوطه و خودتان را مدادید آنتگاه آنها پس از چند ساعت با شماره ای که شما دادید تماس میگکرفتند و سپس تلفنی به شما اطلاع می دادند که با شماره ای که داد ید صحبت کنید.

روزی با مرکز مخابرات تهران تماس گرفتم و خانم اپراتور به من گفت لحظه ای گوشی را داشته باشم.من در حین اینکه منتظر او بودم با خط دیگر با یکی از دوستان بزبان مازندرانی صحبت میکردم.که نگهان خانم اپراتور هم بزبان مازندرانی از من پرسید کی هستم.

سر صحبت بین من و آن دختر خانم وا شد و در حدود یک ساعت با هم صحبت کردیم .سر انجام قرار شد همدیگر را ببینیم.من در همان روز به مخابرات مرکز رفتم و با او ملاقات کردم.ما هر دو از یکدیگر خوشمان آمد و قرار شد برای آشنایی بیشتر باز هم همدیگر را ببینیم.

از آشنایی ما چند ماهی گذشت و گاهی با هم به پارک و سینما میرفتیم و صحبت میکردیم. هر چه از زمان می گذشت من نسبت به او بی اعتماد تر می شدم ، چون زیاد دروغ میگفت و حرفهایش ضد و نقیض بود.به همین علت وقتی مطمئن شدم که نمیتوانم با او ازدواج کنم روزی به او تلفن زدم و اعلام کردم که دیگر همدیگر را نبینیم چون به نتیجه حتمی رسیده بودم که نمیتوانستیم ازدواج کنیم.

او اندکی گریه کرد و گوشی را گذاشت و من دیگر او را ندیدم.

چند ماه بعد از یکی از همکارانش شنیدم که ازدواج کرد و از تهران رفت.و من هم از خوشبختی ااو بسیار خوشحال شدم.

 

***********************************************

 

 داستان من و سه خواهر انگلیسی ام.

09 going for a hike

در همان زمان یکی از جمعه ها که برای درس خواندن به پارک ملت رفته بودم یک خانواده خارجی که شوهر کانادایی انگلیسی زبان و همسرش اهل انگلستان بود  و دارای سه دختر کوچک قد و نیم قد بودند بودند آشنا شدم.سبب آشنایی ما با یکدیگر  این بود که  آنها با دیدن روزنامه انگلیسی زبان و کتابهای انگلیسی ام  به من نزدیک شدند تا  آدرس بوفه ی پارک را بپرسند. پس از رفتن به بوقه  صحبت ما به درازا کشید و در حدود دو ساعت ادامه یافت.موقع بازگشت به خانه چون مسیر ما یکی بود سوار اتومبیل آنها شدم  اما موقع پیاده شدن دخترها شروع به گریه و زاری کردند که من حتما به خانه آنها بروم پس از اصرار آنهاو دعوت والدین شان در حقیقت خواهش آنها برای شام به خانه شان رفتم و یادم هست که شام ماکارانی داشتند.پس از شام قرار شد بعلت غریب بودن دخترها و فارسی ندانستن آتها همه ی جمعه ها ( و اگر در بین هفته هم وقتی داشته باشم ) به خانه آنها بروم ضمن صحبت و سرگرم کردن شان آنها را برای گردش به پارک ببرم و گاهی آنها را به سینما گلدیس که در آن روزها فیلم ها را به انگلیسی پخش میکرد ببرم.خلاصه من برادر خوانده این دختر ها شدم و روزهای خوشی را سپری کردیم. این روابط عاطفی تا گرفتن لیسانسم ادامه داشت. و بدین ترتیب خداوند در و تخته را برای من طوری جور کرد که اگر چه  برای تکمیل زبان انگلیسی به انگلستان نرفتم اما خود انگلستان را برای من به تهران آورد یعنی من این چهار سال همیشه با انگیلسی زبانها بودم چون علاوه بر این افراد یاد شده ، تمام اساتید دانشکده ترجمه هم انگیسی زبان بودند و حتی یک کلمه هم فارسی نمیدانستند.( در زیر همین پراگراف در بار فارسی ندانستن آنها خاطره ای را نقل میکنم ) نتیجه این موقعیت سال ها بعد در کلاس ضمن خدمت که در ساری برای معلمین استان برگزار شده بود خودش را نشان داد. چون وقتی استاد ما فیلم ببر بنگال را بزبان انگلیسی برایمان پخش کرد و در پایان هر سوالی که در باره فیلم می پرسید رسید من تنها کسی بودم که همه را صحیح پاسخ میدادم.این کار باعث تعجب او  شد و از من پرسید چند سال در انگلستان بودی؟ من بشوخی جواب دادم بطور مجازی چهار سال. چون همانطوری که گفتم  در تمام این چهارسال روز و شب با انگلیسی زبان ها بودم.بهر حال دوستی من با آن خانواده به گوش اقوامشان هم رسید .تا جاییکه پدر بزرگ و مادر بزرگ آنها همیشه از انگلستان و کانادا برایم هدیه می فرستادند و حتی در خواست کردند که برای ادامه تحصیل به کانادا بروم اما بعد ها با شروع انقلاب بعلت شور انقلابی جواب رد دادم و آنها هم با شروع انقلاب با دستپاچگی ایران را ترک کردند.

 

***********************************************

 

سال آخر دانشگاهم با شروع انقلاب همزمان شد.

سال اخر دانشگاه با شروع انقلاب اسلامی همزمان شد.در آن روزها من مانند  سایر جوانان دانشجو با انفلاب هماهنگ شدم و در بیشتر تظاهرات شرکت می کردم.و گاهی تا چند قدمی شهادت پیش می رفتیم.در آن روز ها جز پیروزی بر رژیم شاهنشاهی هیچ آرزویی نداشتیم.چون فکر می کردیم با سرنگون شدن این رژیم دربدری و آوارگی توده های مردم تمام خواهد شد.

****

خبر نگار افتخاری انقلاب شدم

 

 09 anti bakhtiyar demonstration

a,عکس هایی که از رشادت مردم تهران در دوران انقلاب گرفتم.

  09 demonstration

عکس هایی که از رشادت مردم تهران در دوران انقلاب گرفتم.

 

کم کم در آستانه پیروزی روزنامه ها آزاد شده بودند و سعی می کردند فریاد مردم را به گوش جهانیان برسانند به همین علت من سعی می کردم با دوربینم هم جا حاضر شوم و برای روزنامه ها و مجلات بطور مجانی عکس بگیرم.و به اصطلاح خودم خبرنگار افتخاری انقلاب شده بودم.

من مثل اغلب دانشحویان آن روزها با چنگ و دندان برای پیروزی کمک میکردم ضمن شرکت در تضاهرات با دوربینم از لحظه های حماسی عکس هم میگرفتیم که خوشبختانه خیلی از نگاتیو های این فیلمها را هنوز دارم بامید اینکه  شاید روزی بکار آید

 

***********************************************

 

عکس دو قلو ها

 09 anti shah demonstration

عکس هایی که از رشادت مردم تهران در دوران انقلاب گرفتم.

 

 

در میان عکس هایی که از انقلاب گرفتم عکس این دوقلو ها خیلی توجه مرا جلب کرد.این عکس در روزی که مردم تهران به دستور امام خمینی برای پشتیبانی از اولین نخست وزیر انقلاب یعنی مهندس بازرگان تظاهرات کرده بودند گرفتم .امیدوارم آنهایی که این دو قولو را شناخته اند به آنها اطلاع دهند تا با سایت من تماس بگیرند تا اصل عکس را برایشان بفرستم.

 

***********************************************

 

 

پیشنهاد خوب صاحب هتل

09 talk

روزی صاحب هتل مرا به دفترش احضار کرد و پس از تعارف و احوالپرسی و درخواست گزارش کار از نقشه ام برای آینده ام سوال کرد.من در جواب به او گفتم هنوزا نقشه ای ندارم.اما بفکرش هستم.

او گفت:

من شنیدم شما لیسانست را گرفتی .ایا فکر نمی کنی بهتره که دنبال دنبال کار استخدامی بری .چون کار شما در هتل برای آینده ات کوچیکه و برادر زاده و دامادم بمن گفتند شما در تدریس مهارت بینظیر داری آیا بهتر نیست دنبال کار معلمی بری.

در ضمن اضافه کرد تا مادامیکه استخدام نشدی میتونی اینجا سر پستت بمانی.

 

برای دسترسی به سایر قسمتهای این زندگینامه لطفاً روی صفحات زیر کلیک فرمایید.

زندگینامه مصطفی پورسینا صفحه 1    ص 2     ص 3    ص 4    ص 6    ص7    ص8    ص9    ص10    ص 11    ص 12    ص 13    ص 14  

   ص 15    ص 16    ص 17    ص 18    ص 19    ص 20    ص 21    ص 22    ص 23    ص 24    ص 25    ص 26    ص 27

نظر دهید

*

code