زندگینامه مصطفی پورسینا صفحه 17

در جستجوی کار

گرچه مدتی از سال تحصیلی گذشته بود اما من پس از خروج از پیش  صاحب هتل به آموزش و پرورش چند منطقه مراجعه کردم و سرانجام ابلاغم را برای مدرسه راهنمای ابوذر که در میدان ابوذ واقع بود گرفتم.آن مدرسه همانطور که از آدرسش پیداست در جنوب شهر واقع بود.

****

روز اول معلمی من و حروف پیوسته

روز اول مدرسه که وارد حیاط مدرسه راهنمایی ابوذر شدم همان احساسی که در روز اول مدرسه در اول ابتدائی داشتم را پیدا کردم. چون آن مدرسه دانش آموزان زیادی داشت و من در تمام طول تحصیل این همه دانش آموز را یکجا ندیده بودم.

زنگ اول وارد کلاس سوم راهنمایی شدم .و از همان ثانیه های اول درس را شروع کردم.مشغول نوشتن جمله ای روی تخته سیاه بودم که همه زدند زیر خنده.

وقتی برگشتم و به آنها نگاه کردم یکی بلند شد و گفت:

آقا این چه زبانی یه؟

هاج و واج جواب دادم:

انگلیسی!شما مگه انگلیسی نمی خونید.

او در جواب گفت:

میخونیم اما چرا این حروف بهم متصل هستند؟!

تازه فهمیده بودم که آنها حروف پیوسته نخواندند و من هم به حروف پیوسته عادت داشتم با هر سختی ای که بود سعی کردم با حروف چاپی و کتابی بنویسم تا آنها متوجه شوند.

****

ندانسته شاخ غول مدرسه را شکستم

در همان جلسه اول پس از اینکه حروف پیوسته را پاک کردم و با حروف چاپی می نوشتم احساس کردم دانش آموزان خیلی شلوغ هستند و اصلاً توجهی به تدریسم نداشتند .آنها مرتب حرف می زدند.برگشتم و به همه نگاه کردم و سپس به یکنفر که در ردیف اول کنار دیوار نشسته بود واز همه چاق تر و قوی تر بود زل زدم و گفتم بلند شو.وقتی او بلند شد هوری دلم ریخت آخر او خیلی از من بلند قد تر و قوی تر بود توی دلم گفتم این هیولا است یا بچه آدمیزادً

بهر حال دل به دریا زدم نیم متری از زمین بالا پریدم زدم زیر گوشش با دستپاچگی داد زدم حالا بتمرگ و ساکت شو.

او که هرگز فکر نمی کرد با او چنین برخوردی شود جاخورد فوراً نشست و دیگر نه او حرفی زد و نه بقیه بچه ها.ظاهراً شلوغ ترین و گردن کلفت ترین دانش آموز کلاس و مدرسه او بود.با این کارم شاخ او شکست . دیگر شلوغ نمی کرد و بقیه بچه ها هم از من ساب می بردند.

چند سال بعد وقتی دو باره جهت گرفتن سابقه خدمتم  به این مدرسه مراجعه کردم رئیس مدرسه مرا به همکارانی که در دفتر آن مدرسه حضور داشتند معرفی کرد و گفت:

قبلاً در سالی که ایشون در این مدرسه درس دادن دو معلم قبل از ایشنن از دست بچه ها فرار کردند و او سومی بود اما تا آخر ماند.

من در جواب به او گفتم :

خوب شد این حرف را حالا می فرمایید اگر در اون موقع از این قضیه اطلاع داشتم من هم فرار می کردم.

10 talking

****

از بیخانمانی راحت شدم

در اولین سال معلمی در تهران در حال مطالعه در خانه اجارهای اش

در این مدت با تلاشهایی که کرده بودم درآمدم آنقدر زیاد شده بود که علاوه بر کسب هزینه تحصیلم سعی کردم به خانواده ام نیز کمک مالی کنم تا همه پول هایی را که از اول ابتدایی برایم خرج کرده بودند پس داده و جبران کنم. حتی در خرید زمین برای ساخت خانه شان  کمک مالی کردم .گر چه زحمات معنوی شان با این پول ها جبران نمیشد اما من سعی خودم را کرده بودم. و برای خودم هم اطاقی اجاره کردم تا وقت بیشتری برای مطالعه داشته باشم.

10 studying

****

کادویی ای برای برای ساختمان چند میلییاردی خریدم

روزی با خبر شدم آقای محمدی نیا صاحب ساختمانی که من در آن کارگری می کردم بخانه جدیدش اسباب کشی کرده و مستقر شد. از این رو تصمیم گرفتم برای تبریک و تشکر به خانه جدیدشان بروم .اما خانه ای که چند میلییارد قیمت داشت چه کادیی برای آن و همچنین جیبم مناسب بود؟!!! فقط اینقدر می دانستم که گران و بزرگ بودن کادو مهم نیست .بلکه مفید بودن و مناسب شان گیرنده بودن مهم است.از آنجاییکه یادم بود او  سیگار هم می کشد یک جاسیگاری خریدم که در آن زمان 550 تومان قیمت داشت.(و به اصطلاح امروز بسیار آپشن بالا بود.)همین قدر بس که بگویم من در همان روز برای خودم یک پنکه خارجی مدل بالا که تایمر ، چراغ خواب و ساعت داشت 500 تومان پول دادم. پس خیلی راحت میتوانید حدس بزنید قیمت آن جاسیگاری به پول امروز چقدر بود.مدت ها پس از آن خواهر زاده اش که برادر دامادم بود برایم نقل کرد او  آن کادو را روی میز عسلی ، کنار صندلی گرانقیمت مخصوسش قرار دارد و من هم از انتخاب درستم خوشحال شدم.

10 ashtray

****

در تهران دبیر حق التدریس شدم و کلاس خصوصی هم باز کردم.

10 teaching

****

داستان مردی که عاشق داشتن کلکسیون کلاه بود.

حیف است از آن دوران بگویم و اسمی از آقای زرین کاسه صاحبخانه آن موقع ام را بمیان نیاورم.او مردی انساندوست وبسیار مهربان بود. در شرکت کوکاکولا  بعنوان نگهبان کار میکرد. آدم جالبی بود و خصلتهای جالبی هم داشت.آز آنجمله عاشق کلاه فرنگی بود. بیش از بیست کلاه داشت که از درب و دیوار آویزان بودند.عاشق نوشابه کوکاکولا بود.بدون کوکاکولا غذا نمی خورد. بیش از سی صندوق شیشه نوشابه داشت که چند تایی از آنها همیشه پر بودند.من و او در این خصلت شریک بودیم چون من هم عاشق نوشابه هستم.بهرحال دوهفته بعد از ورودم به خانه آنها( بعنوان مستاجر) نمیدانم چه خصلتی در من دید که احساس کرد من هم یکی از پسر هایش هستم.به من تکلیف کرد بیشتر اوقات خانه آنها باشم.آنها زمستانها کرسی داشتند. من و بچه هایش زیر آن درس می خواندیم. او تقریبا تمام امور تربیتی و اخلافی پسرها و دخترش را بمن سپرده بود.من هم احساس میکردم آنها خانواده ام هستند و هوای آنها را داشتم . بعد ها اعتراف کردند این آشنایی تاثیر شایانی روی درس و اخلاق آنها داشت.

10 hats

****

معافیت از سربازی

تهران جولانگاه گروهکها شده بود.

تا روز پیروزی انقلاب اسلامی فکر میکردم ما یک انقلاب داریم بنام انقلاب اسلامی ایران و یک رهبر داریم بنام امام خمینی و یک دشمن داخلی بنام شاه ویک دشمن خارجی بنام امریکا اما چند ساعت پس از پیروزی انقلاب اسلامی متوجه شدم نه اینطور هم نیست .خیلی ها دارای رهبر دیگری هستند و دشمن داخلی و خارجی از دیدگاه آنها متفاوت است. متاسفانه انها از پیکره انقالب واحد جدا شدندند و عجولانه کارهایی کردند که هم به ضرر آنها و هم به ضرر ملت تمام شد.باور کنید اگر آنه با سرعت زیاد آنهم از بیراهه نمیراندند در همان کیلومتر اول چپ نمی کردند چه بسا ممکن بود سالم به مقصد برسند.در آن گیر و دار که دوست و دشمن معلوم نبود.به هر طرف می رفتی عده ای در حال بحث سیاسی بودند.انگار سازندگی و پیشرفت فر اموش شده بود.اینها کاری بجز اینکه گروه خودشان را حاکم کنند من در چنین وضعیتی احساس کردم اگر روزی بیگناه دستگیر شوم ممکن بود سالها طول بکشد تا بی گناها ام را ثابت کنم .اصلاًکسی نداشتم که پیگیر من باشد.به همین علت فکر کردم اگر بیگنه بازداشت شوم کسی در آن شهر غریب پیگیر کار من نخواهد بود.به همین علت تصمیم گرفتم به نکا برگردم تا چنین مشکلاتی را نداشته باشم.

10 guns

****

تصمیم گرفتم از تهران خداحافظی کنم به نکا برگردم.

خدا حافظ زیر زمین سمندونی شوش.خداحافظ همکلاسی های بچه پولدار.خدا حافظ روزهای دستفروشی خداحافظ روزهای کارگری.خداحافظ روزهای مدیریت.خداحافظ هتل اکسلسیور ، خداحافظ خواهرهای انگلیسی ام. خداحافظ مسافران خسته هتل ، خدا حافظ آسمانخراش های سربه فلک کشیده خداحافظ عشق نافرجام  ، خداحافظ روزهای تلخ و شیرین ، خداحافظ تهران ، خداحافظ تهران …………

10 walking

برای دسترسی به سایر قسمتهای این زندگینامه لطفاً روی صفحات زیر کلیک فرمایید.

زندگینامه مصطفی پورسینا صفحه 1    ص 2     ص 3    ص 4    ص 6    ص7    ص8    ص9    ص10    ص 11    ص 12    ص 13    ص 14  

   ص 15    ص 16    ص 17    ص 18    ص 19    ص 20    ص 21    ص 22    ص 23    ص 24    ص 25    ص 26    ص 27

نظر دهید

*

code