زندگینامه مصطفی پورسینا صفحه 14

خاطرات ییلاق و یشلاق
ییلاق و یشلاق یعنی چه .
به مناطق سردسیری که عشایر در کوچ سالانه خود به عنوان اقامتگاه بهاره و تابستانه انتخاب می‌کنند ییلاق گفته می‌شود. در مقابل به مناطق گرمسیری که عشایر به عنوان اقامتگاه پاییزه و زمستانه خود انتخاب می‌کنند
قشلاق گفته می‌شود.

****

هماهنگی خانواده ها برای آغاز کوچ

هرگزاتفاق نمی افتاد خانواده ای به تنهایی کوچ کند.آنها سعی می کردند با اطلاع دادن به یکدیگر بطور دستجمعی و حد اقل بصورت چند خانواده با هم کوچ کنند تا در آن سفر طولانی به یکدیگر کمک کنند و از راهای دشوار که پر از خطر های گوناگون بود به سلامت عبور کنند.روز و ساعت حرکت را به یکدیگر اطلاع می دادند تا کسی جا نماند.

****

شور و شعف دام ها برای کوچ کردن از انسانها بیشتر بود

گاهی اتفاق می افتاد که خانواده های ما بر اثر مشکلات کوچ را دیرتر آغاز میکردند.اما گاو ها و گوسفندان درست در زمان کوچ بی طاقت می شدند و نیمه های شب خود به خود راه ییلاق را در پیش می گرفتند و به سمت روستای ما در ییلاق میرفتند.گاهاً آنها را در حوالی نکا یا بین نکا و ساری یا حتی جلوتر گیر می آوردند و بزور آنها را بر می گرداندن.حتی شنیده شد اسب ها و یا گاو هایی به تنهایی راه ییلاق را در پیش گرفتند و تمام مسیر را بدون صاحب شان طی کرده و به سلامت به مقصدشان در ییلاق به چراهگاه تابستانی همه ساله شان رسیدند.

07 rows of sheep

توشه و تدارکات افراد کوچ کننده برای سفر چه بود

مهم ترین و چشمگیرترین چیز برای بچه ها در کاروان سمنو بود که مادران شان چند روز قبل از کوچ کردن آنرا میپختند تا در طی سفر از آن میل کنند.سمنو بسیار شیرین و انرزی زا بود.
ضمناً با شکر ، شیر ، آرد و کمی زردچوبه کلوچه هایی تخت لوزی شکل درست می کردند که در طول چندین روز سفر هرگز نمی خشکید بلکه طرد و شکنندگی خود را تا پایان سفر حفظ میکرد.نان سنتی تنوری زیادی میپختند که روی آنرا با زرده تخم مرغ و کنجد تزیین می کردند.این نوع نان بسیار چشم نواز و لذیز بود.برای بچه ها نیز نان های کوچکی درست میکردند که نامش کشتاک بود.در حین کوچ بعضی از شب ها برنج هم درست میکردند که موقع خوردن آنرا با ماست و شیر و سر شیر مخلود می کردند که نام آنرا گرماستی می گذاشتند که بسیار غذای انرزی زایی بود.گاهی هم این برنج را با گوشت پخته شده بنام قاورمه میخوردند.برای تهییه قاورمه گوشت را کاملاً میپختند و سپس آنرا در پییه داغ شده کنسرو میکردند که هفته ها فاسد نمیشد و
بهرحال تمام غذا های کاروان انرژی زا بودند.

07 oven

هنگام کوچ اثاثیه سفر چه بودند و چگونه آنها را بار اسب ها میکردند.

تمام وسایل از قبیل لباس ، خوراک ، ظروف و سایر ملزومات را در داخل دو کیسه دستباف که از پشم گوسفند می بافتند و گال ( جوال ) نام داشت قرار میدادند.آنها این دو گونی را بکمک تسمه هایی از جنس جوال که حلقوی بودند بوسیله تکه چوبی به همدیگر متصل کرده و بر بالای پالان اسب قرار میدادند تا در طرفین اسب آویزان شوندوسپس لحاف و تشک و جاجیم را تا کرده و بر بالای آن دو گونی پشت اسب قرار می دادند.اگرهم بچه کوچکی داشتند که نمی توانست پابپای آنها راه برود و یا آنقدر سنگین بود که نمی توانستند او را کول کنند در لای لحاف و تشک بالای اسب بصورت دمرو قرار می دادند.درحالیگه مثل لاکپشت کله او از لابلای لحاف و تشک معلوم بود او را محکم می بستند که نیفتد.سپس بالای لحاف و تشک ها پارچه ضد آبی قرار میدادند و کل اثاثیه را بوسیله تسمه ای دستبافت از جنس پشم به شکم اسب محکم می بستند تا نیفتد.نام این تسمه را هم تنگ نامیده بودند.بالای همه این وسایل مرغ و خروس و بره ها و بزغاله های تازه بدنیا آمده را میبستند. در تمام مدتی که ما مانند الوار لای بار اسبها بودیم مورد اذیت و آزار غ ها و خروس ها و همچنین بره ها و بزغاله قرار می کرفتیم. چون یا مرغ ها به سرذ ما نک می زدند و یا بزغاله ها و بره ها گوش و موی سر ما را لیس می زدند.

07 lambs and a horse

****

البسه مردان کاروان چه بود

پدرم با کلاه نمدی و کت چوخا که هر دو دست ساخت هستند.

07 shepherd

یک چوپان با لم چوخا

07 winter clothes
.دو نوع کاه داشتند یکی را شب کلاه میگفتند که از جنس پشم و بصورت نمد بود.ونوع دیگر کلاه آنها پست کلاه نام داشت که از جنس پوستین و دارای پشم فراوانی نیز بود.
کت آنها هم دستبافت و اغلب برنگ مشکی بود که چوخا نام داشت.
گاهی روی کت چیزی شبیه بارانی می پوشدند که انهم دستبافت بود آنقدری آنرا با روش خاصی لگد میکردند و ورز می دادند تا شبیه نمد نازک شود و انرا کولک مینامیدند
هنگام بارانی و سرما از وسیله دیگری بنام لم چخا استفاده میکردند که کلاً از جنس نمد بود و چوپانان موقع خواب نیز از آن بعنوان کیسه خواب استفاده میکردند و در درون آن خواب راحتی داشتند.
شلوار آنها نیز دستبافت و از جنس پشم بود که پشلوال ( شلوار پشمی ) نام داشت.

****
سگ لود و سگ لود چال ( خوراک سگ و چاله برای خوراک سگ ها )

در طی کوچ به فکر خوراک سگ ها هم بودند.آنها برای سگ ها با نان مانده ، آرد و سایر چیزها در دیگی غذا درست می کردند که سگ لود نام داشت.نظر به اینکه ما مسلمانان معتقد هستیم سگ نجس هست ، در طی سفر هرگز با ظرف به آنها غذا نمی دادند بلکه در زمین چاله ای بنام سگ لود چال می کندند و با لگد زدن به اطراف و درون آن چاله آنرا سفت و کاسه مانند می کردند.پس از آماده شدن سگ لود چال ، سگ لود را در آن می ریختند تا سگ ها آنرا بخورند.

امروزه آنهایی که اهل روستای ما هستند به خانمی که دست پختش خوب نیست می گویند او سگ لود درست می کند.

07 feeding the dogs

****

افراد کوچ برای آب آشامیدنی چه تدبیری می اندیشیدند.

افراد کاروان ما هرگز مثل کاروان های نقاط گرمسیری ایران آب را با خود حمل نمی کردند.چون آنها در مسیر خود چشمه ها ، چاه ها ، و رودخانه ی فراوان داشتند.همیشه سعی می کردند در مسیرشان با رسیدن به آن آبها خودشان ، اسب ها و دام هایشان را سیراب کنند تا در طول مسیر تشنه نشوند.از جمله برکات مازندران همین آبهای گوارا و تمیز است که فراوان و به آسانی یافت می شوند.

07 spring

روز آغاز کوچ

افراد کاروان معمولاً صبح زود پس از اذان صبح سفر را آغاز می کردند.در چوپان بنه غلغلغه ای بپا می شد.همگی اسب هایشان را بار می کردند و درب کومه را بسته و به آن قفل میزدند.درون این کومه چیزی نبود که کسی هوس باز کردن این قفل ها را بکند.بهر حال با صلوات و سلام کاروان براه می افتاد و ده ها اسب بصورت صف طویلی پشت سر هم به حرکت در می آمدند.افراد کاروان اعم از زن و مرد ، بچه با پای پیاده و یا سواره براه می افتادند.

روز اول در بین محل حرکت و ساری در جایی بنام دولمرز اردو می زدند و شب را در آنجا به استراحت می پرداختند.

07 migratingat night

****

اردو در ملا مجدالدین وآخرین خرید کاروان در ساری

بعد از ظهر روز دوم سفر به اطراف ساری می رسیدند.در حوالی قبرستان عمومی ساری(ملامجدالدین) که بسیار سر سبز بود اردو می زدند.جالب اینجاست که بین قبرستانی ملامجدالین و میدان شهدای فعلی پل آزادگله هیچ ساختمانی وجود نداشت.همه جا چمنزار و مزرعه بود.

پس از اردو زدن و استراحت مختصر ، والدین ما برای خرید به بازار ساری می رفتند .چون از ساری تا ییلاق و خود ییلاق هیج مغازه ای وجود نداشت.اغلب خرید آنها شامل قند ، چای ، نمک ، دارو برای بیمار های فصلی گوسفندان ، نعل اسبل و شاید مقداری پارچه که خیاط های دوره گرد ییلاق برای آنها لباس می دوختند.مهمتر از همه برای ما بچه ها شکلات ، نسرین ، انجیر خشک می خریدند که باعث خوشحالی زایدالوصف ما می شد.

07 market
وحشت کاروان از یابو دیوانه ساری

خاطرات کوچ بیشمار زیاد است، اما داستان یابو دیوانه ی ساری برایم فراموش نشدنی است که برایتان نقل می کنم.در آن سال ها ساری بسیار کوچکتر از اندازه فعلی بود.جالب این است که در زمان کودکی من تا خود میدان شهدای فعلی و ملامجدالدین یعنی قبرستان ساری خانه وجود نداشت این منطقه پوشیده ار علف بود ما هنگام کوچ در آنجا توقف می کردیم تا برای گوسفندان دارو و برای خودمان هم خرید کنیم .گاهی اوقات سر و کله یک یابو ی دیوانه که متعلق به یک گاریچی بود پیدا می شد و به اسب های ما حمله میکرد.یکسال قبل از اینکه در آنجا اردو بزنیم آن یابو سر رسید و به اسب ها حمله کرد شگردش این بود که گردن اسب مورد حمله را گاز میگرفت و آنرا به زمین می کوفت. و گاهی هم مرتب به آنها لگد میزد تا به زمین بیفتند. وقتی نوبت به اسب ما رسید. همان اسبی که ما را مثل الوار بارش کرده بودند حمله اش شدیدتر شد و اسب ما با ما که بارش بودیم فرار کرد.یابو ول کن نبود و به تعقیب ما پرداخت .وقتی به اسب ما رسید ابتدا چند لگد محکم به آن وارد کرد و سپس دهانش را باز کرد تا گردنش را گاز بگیرد. ما که با دلای بسته از لای بار بسته شده بودیم و سر ما از سمت جلو بیرون بود به آن نگاه میکردیم هی جیغ میکشیدیم که مبادا با یک گاز سر ما را هم از گردن جدا کند .در همین موقع مردان کاروان به داد ما رسیدند و با کمند آن اسب را دستگیر کرده و به درختی بستند تا قائله ختم شود .من هرگز آن لحظات وحشتناک را فراموش نمی کنم.

07 horses fighting

****

هیجان و ترس در کاروان بخاطر عبور از رودخانه خروشان تجن ساری

پس از عبو از ساری در جایی بنام زرد چاکه ارو می زدند و شب را در آنجا یک شب به استراحت میپرداختند. روز بعد به جایی نزدیک سد سلیمان تنگه فعلی می رسیدند که مجبور بودند از رودخانه خروشان تجن که در آن قسمت اسمش را سیروبار ( سی رود بار ) می گفتند عبور می کردند.
صحنه عبور از این رودخانه فراموش نشدنی بود.افراد کاروان که تجربه چندین ساله داشتند تمام تلاششان را می کردند تا کسی یا چیزی را آب نبرد.
برای مثال گوسفندان را پنجاه متر بالاتر از گذرگاه به آب می زدند تا جریان آب آنها را از گذرگاه دور نکند.آنها ضمن شنا پنجاه متر پایین تر از جاییکه وارد آب میشدند به آن طرف ساحل رودخانه می رسیدند و چوپانان آنها را جمع آوری میکردند تا پراکنده نشوند.

اسب ها با بارشان وارد آب می شدند و گاهی بطور اتفاقی درون قسمتی از رودخانه می افتادند که بسیار عمیق بود. به همین علت در حالیکه فقط سرشان از آب بیرون بود شناکنان به ان طرف ساحل می رسیدند.

07 crossing the river

بنظر من گاو ها هم شناگر خوبی هستند زیرا اغلب افراد کاروان با گرفتن دم آنها خودشان را به ساحل می رساندند.

07 cows in the river

صدای غرش آب رودخانه با بعبع گوسفندان و شیهه اسب ها ، سر و صدای گاو ها و جیغ و داد و سر و صدای بچه ها و بزرگتر های کاروان صحنه ای را ایجاد می کردند که بسیار دیدنی و شنیدنی بود.

****

اردو در کیجالته و استراحت شبانه در این دشت زیبا

در روز پنجم سفر در شش غروب کاروان در حین راهپیمایی در درون دره ای باریک به ورودی بسیار تنگی رسیند که کف ان پر از صخره و ریشه های کلفت درختان بود که از دل خاک بیرون زده و شبیهه پله شده بود.

07 crossing the mountain road

اسب ها و آدم ها بسختی از آن عبور کرده و وارد دشت کوچکی که ظاهراً بیش از دو هزار متر مربع مساحت نارد وارد میشدند.نام این دشت کیجالته بود.این دشت کوچک یکی از دلچسب ترین جای ایران است.در قسمت شمای آن کوه بلندی پوشیده از درخت قرار دارد که در محل اتصال ان با این دشت صخره های بلند سی چهل متری وجود داشت که مانن دیواری جنوب آنرا احاطه کرده اند. در وسط یکی از این صخره ها لنه زنبور عسل وجود دارد که به علت ارتغاع تا آن موقع کسی نتوانست به آن دسترسی پیدا کند.

07 walley

در قسمت جنوبی این دشت نیز کوه بلند پر درختی وجود دارد که محل اتصال آن با این دشت رودخانه خروشانی است که پر از ماهی قزل آلا است.

خود دشت کیجالته پوشیده از علف و گل های وحشی بود.زنبور ها از درون صخره ای بیرون آمده و در میان گل ها معطر وحشی پرسه می زدند.

07 bee gathering pollen

در این علف زار بوته های کوچکی قرار دارد که توی آنها پرندگان لانه کردند.در بین ما باور بر این است که نباید به تخم یا جوجه های این پرندگان دست زد چون آنها قهر می کنند و دیگر به سراغشسان نمی آیند.به همین علت ما بچه ها مراعات حال انها را میکردیم.

اسب ها و گاو ها و گوسفندان در حال چریدن بودند.

07 grazingآفتاب کمکم در حال غروب کردن بود و سایه کوه مقابل نیمی از چمن زار را احاطه کرده بود و جای خنکی حاصل شده بود.صدای تبر و خرد شدن هیزم از حشیه چمنزار بگوش می رسید.

عده ای از افراد کوچ در حال جمع آوری هیزم هستند تا با روشن کردن آتش هم از روشنایی آن استفاده کنند و هم اینکه حیوانات درنده به چادر ها نزدیک نشوند.

07 kettle on the fire****

اردو در لارما و چراغانی کرم های شب تاب به افتخار ما

روز بعد از عبور از تجن به لارما رسیدیم .دیر هنگام بود. افراد کاروان در جایی در دامنه کوه اردو زدند.چون هوا بسیار ابری بود و احتمال داشت باران بیاید همگی چادرهایشان را علم کردند.وقتی چادر های سفید کوچ بپا شد ، انگار دهکده ای در دامنه کوه ظهور کرده بود.

07 camp

بچه ها در بین علف ها و گل های وحشی به این سوی و آن سوی دنبال پروانه می دویدند.

گوسفندان در حال چریدن بودند و زنگوله های گردن آنها در هنگام چریدن انها آهنگ خاصی را اجرا می کرد.

07 cow and bell

مردان کوچ هیزم آوردند و خانم ها اتش روشن کردند تا شام درست کنند.

07 flame

اندکی بعد تاریکی شب فرا رسید و من یکی از زیباترین منظره عمرم را دیدم.

چون تمام اطراف چادر و دامنه کوه و جنگل ها پر از کرم شب تاب بودند که سوسو میزدند.وقتی راه میرفتم و به اطراف نگاه میکردم انگار با هلی کوپتر بر فراز شهر تهران عبور میکردم.

07 night and lights

این منظره با صدای جغد ها و چهچه بلبل ها امیخته میشد و انسان را به رویایی بیکران میبرد.

07 nitingale

****

عبور کاروان از کوچه ها و راههای باریک سعید آباد در روز آخر سفر
راه امروز خسته کننده است.گاهی یک طرف راه و بیشتر مواقع طرفین راه برای حفاظت از شالی زار و یا مرتع پرچین و یا از دیگر حصار استفاده کرده بودند.عبور از چنین کوچه های باریک بسیار ملال آمور و گرم بود. همه ما خسته شده بودیم و تقریباً روز آخر سفر ما بود.

07 crossing mountanous roads

در این روز چیزی که بیشتر از همه خودنمایی میکرد زرشک وحشی بود که در تمام مسیر روییده بود.این نوع زرشک بسیار ترش و خوش مزه است.

07 barbery

در بیشتر مسیر در دست راست جاده در سمت رودخانه شالی زارهای سرسبزپلکانی وجود داشت.

07 stairslike field

اندکی بعد به جسد گاو مردهای رسیدیم که ظاهراًشب قبل حافظان مزرعه آنرا اشتباهاً بجای خوک هدف گلوله قرار دادند و با یک گلوله آنرا از پای در آوردند.

07 dead cow

مشغول تماشای این گاو بودیم که از انتهای کاروان خبر رسید که اسب بیچاره ما یهو به زمین افتاد و در دم مرد.وقتی برگشتم و به صحنه واقعه رسیدم متوجه شدم مادر و خواهر هایم شدیداض گریه می کنند.افراد کاروان آنها را ارام کردتد و بار اسب مرده را برای حمل بین خودشان تقسیم کردند تا مقصد برای ما حمل کنند.

****

تعمیر و گردگیری خانه ییلاقی پس رسیدن به مقصد

هنگام ورود به روستا اثاثیه را روی سکو به اصطلاح امروزی تراس قرار می دادند تا درون خانه را گردگیری کرده و گاهی هم روی دیوار را گل او ( اب گل ) می مالیدند.برای درست کردن گل او خانم های خانه به نزدیکی قبرستانی روستای ما که پشتپه نام داشت می رفتند و در آنجا با بیلچه مانند خاک مخصوصی را می کندند و با الک دانه های درشت و سنگ و کلوخ آنرا جدا کرده و به منزل می برده .در منزل بکمک آب چیزی شبیهه رنگ درست می کردند و سپس انرا به دیوار میمالیدند که بسیار براق کننده و خوشرنگ می شد. بهرحال پس از تمیز کردن خانه اثاثیه را پهن می کردند و دوره زندگی در ییلاق شروع می شد.

07 famhouse

برای دسترسی به سایر قسمتهای این زندگینامه لطفاً روی صفحات زیر کلیک فرمایید.

زندگینامه مصطفی پورسینا صفحه 1    ص 2     ص 3    ص 4    ص 6    ص7    ص8    ص9    ص10    ص 11    ص 12    ص 13    ص 14  

   ص 15    ص 16    ص 17    ص 18    ص 19    ص 20    ص 21    ص 22    ص 23    ص 24    ص 25    ص 26    ص 27

نظر دهید

*

code