زندگینامه مصطفی پورسینا صفحه 15

 بازگشت به مدرسه و ادامه تحصیل

ترک تحصیل من سه سال طول کشید.در این مدت خانواده ما کمکم ییلاق را رها کردند و در یشلاق یعنی روستای خورشید نکا بطور دائم ساکن شدند.قطعه زمینی برای خودشان خریدند و در آنجا خانه ای ساختند.

ما خانواده پر جمعیتی بودیم .دو پسر و پنج دختر که همگی بزرگ بودیم.کمکم از دامپروری به سمت کشاورزی کشانده شدیم.ما زمین مردم را بصورت نصفه کاری و یا اجاره کشت می کردیم که غالباً شالیکاری میکردیم و بعدها به کشت پنبه نیز می پرداختیم.بنابراین ، من هم در دامپروری و همچنین در کار کشاورزی به خانواده ام کمک می کردم.

08 cotten

08 planting rice

اما دلم جای دیگر بود.همیشه به درس و ادامه تحصیل فکر میکردم.تا روزی به دوست بچگی ام که در انوقت در ساری ادامه تحصیل می داد پیشنهاد کردم که برایم در ساری کاری دست و پا کند تا به کمک درآمد حاصل از آن ادامه تحصیل بدهم و او نیز موافقت کرد و قرار شد اگر برای سال تحصیلی جدید نیز والدینم با ادامه تحصیلم مخالفت کنند من خودم شخصاً اقدام کنم.

***********************

 پسری که چوپانی را رها کرد و برای کار و ادامه تحصیل بسوی ساری رفت 

یکروز وقتی گاو ها را به روستا آوردم به یکی از دوستانم گفتم به خانواده ام بگوید که من برای یافتن کار و تحصل در دبیرستان شبانه به ساری رفتم. از همانجا یکراست به نکا و سپس به ساری رفتم.تا آنجا که خاطرم هست بخش هایی از جاده ساری نکا هنوز آسفالت نشده بود.اتومبیلی که سوارشده بودیم یک لندرور بود و راننده آن بخاطر ثواب ما ها را سوار کرده بود. او آدم کنجکاوی نبود و فقط پرسید به کجا می روی من در جواب گفتم به ساری نزد یکی از دوستانم می روم.وقتی به ساری رسیدم یکراست پیش علی همشهری و دوست دیرینه ام رفتم وشب پیش او ماندم و صبح قرار شد نزد یک جوان ویلچرنشین معلول برویم که از راه فروش بلیط بخت آزمایی روزگار می گذراند.علی معتقد بود او براحتی می تواند برایم کار پیدا کند.

08 landrover

***********************

حاظر شدم در خانه ای نوکری کنم تا ادامه تحصیل دهم.

وقتی ما به او مراجعه کردیم او گفت یکنفر سراغ دارد که دنبال کسی میگشت تا نوکر خانه اش شود.یعنی کارهای خرید و تمیز کردن حیاط و حتی نگهداری از بچه را بعهده بگیرد.من به عشق تحصیل و اینکه این کار موقتی و برای ادامه تحصیل است قبول کردم اما متوجه شدیم کسی قبل از من مراجعه کرده و مشغول شد.او به ما گفت شخص دیگری شاگرد مغاره می خواست و متاسفانه دو روز دیگر از سفر باز می گشت و ما میبایست تا آن موقع صبر کنید.که مورد پذیرش ما قرار گرفت.

08 sweeping

***********************

قطاری به سوی پل سفید با پسری که مواظب جیبهایش بود.

وقتی متوجه شدم باید دو روز دیگر صبر کنم تا شخصی که قرار بود مرا استخدام کند از سفر باز گردد تصمیم گرفتم به پل سفید خانه خاله ام بروم.شوهر خاله ام و دامادش هر دو در کار قصابی بودند و ما گاهی به آنها سر می زدیم.

ترجیح دادم با قطار به آنجا بروم چون بسیار ارزانتر بود.من و دوستم علی به ایستگاه قطار ساری رفتیم و در آنجا براحتی برای رفتن به پل سفید بلیط خریدم وسوار قطار شدم . اندکی بعد قطار سوت کشان حرکت کرد و مرا در حالیکه برای علی دست تکان میدادم از ایستگاه دور کرد.از ترس اینکه مبادا درون قطار کسی پولم را بزند ، مرتب دستم روی پولهایم بود و آنرا لمس میکردم.یکی دو بار حساس کردم جیبم خالی شد و هوری دلم ریخت اما فورا از روی شلوارم محتوای جیبم را لمس کردم و متوجه شدم اتفاقی نیفتاد چون پولم هنوز سر جایش بود.

قطار همچنان سوت می کشد و به سرعتش اضافه می شد.در آن لحطه تصمیم گرفتم راهروی قطا را ترک گفته و وارد کوپه ای شوم.به همین علت کوپه ها را گشتم و همه را از لحاظ درستکاری و دزد نبودن گزینش کردم.سپس متوجه شدم در یک کوپه فقط یک مرد و زن میانسال نشسته هستند که بسار درستکار و مناسب بنظر میرسند.وارد کوپه شان شدم و پس از سلام روبروی آنها نشستم .هر دوی انها مرا بسیار تحویل گرفتند.

دقایقی از حظور من در آنجا نگذشت که آنقدر جیبم راا لمس کردم که زن مسافر رو به من کرد و گفت:

پسرم پات درد می کنه ؟!

جواب دادم:

نه خاله ، درد نمی کنه .

ساعاتی بعد قطار سوت کشان وارد ایستگاه پل سفید شدو من پیاده شدم.

08 train in the mountain

08 rail station

***********************

خانه خاله در پل سفید و شوق دیدار.

وقتی به خانه خاله رسدم او با دیدن من  بسیار خوشحال شد اما با تعجب گفت:

پس بقیه کجاهستن؟!

من در پاسخ گفتم:

من تنها اومدم.

او خندید و گفت:

آقا مصطفی مثل اینکه بزرگ شدی ها.

من طوری وانمود می کردم که همه چیز امن و امان است و اتفاقی نیفتاد.و من فقط بخاطر دیدار با او آنهمه راه را طی کرده بودم.

08 aunt

***********************

ایکاش به دستشویی نمی رفتم چون پولم را یک جا غارت کرد.

فردای آنروز قبل از رفتن به بازار پل سفید جهت گردش و تماشا به دستشویی رفتم.هنگام نشستن روی سنگ توالت اتفاقی برایم افتاد که اشکم در آمد.چون من که این همه مواظب پولهایم بودم یکجا توی توالت ریخت .قبل از اینکه بتوانم اقدامی کنم تا آخرین ریالش ناپدید شد.من حیران ماندم و به بالا نگاه کردم و گفتم:

ای خدا ، من میدونم پیغمبرت گفت زگهواره تا گور دانش بجوی ، آیا این نتیجه حرف شنوی من از فرستاده ات بود؟!!من که در راه علم ، همه عزیزانم را رها کردم و آواره شهر ها شددم و مجنون وار کوچ و پس گوچه دنبال کار می گردم.این چه معمله ای بود که با من کردی؟

خلاصه ، کاملاً فلج شدم و در پی فرصت بودم که چطوری و با چه رویی از خاله ام پول بگیرم تا دوباره به ساری باز گردم.

08 tap

***********************

پس از ریختن تمام پولهایم توی توالت مانند تاجری بودم که کشتی هایش غرق شده بود.

روز بعد مانند تاجری بودم که کشتی هایش غرق شده بود.زانوی غم در بغل گرفتم و فکر میکردم خاله ام یکی دوبار از من پرسید چرا ناراحتم.ودر جواب گفتم مشکلی نبود.

ساعاتی بعد مثل مرغ سر بریده توی حیاط پرپر می زدم که خاله ام داد زاد:

مصطفی ، کجایی / مگه صدای زنگ رو نمیشنوی ؟! برو در رو باز کن و ببین کی یه؟!

من به سمت در رفتم و آنرا باز کردم.اما به محض باز کردن در کسی را دیدم که خشکم زد. بله برادرم بود. او با عصبانیت گفت: پسر کجا رفتی؟ ما رو که زابرا کردی!

من سرم را پایین انداختم و حرفی نزدم و سکوت کردم.او به محض ورود به منزل خاله ام گفت پدر راضی شد با فروش چند گوسفند مصطفی را به دبیرستان بفرستد.

من از خوشحالی داشتم پر در میآمردم.فوراً توی حیاط رفتم و در گوشه ای خلوت رو به آسمان کردم و گفتم:

ای خدا ، چه می شد به من عقل بیشتری میدادی تا الکی از شما گلایه نکنم.حالا میفهمم ریختن پولم توی توالت حکمتی داشت.چون اگر پولم توی توالت نمی ریخت ممکن بود زودتر از ورود برادرم میرفتم و معلوم نبود آیا موفق میشدم یا نه !

از خدا عاجزانه خواستم منو ببخشه.

***********************

بازگشت به خانه روزهای خوش پس از موافقت والدینم برای ادامه تحصیلم

پس از بزگشت از پل سفید بسیار خوشحال بودم.اصلاً داشتم از خوشحالی پر درمی آوردم. پس از سه سال چوپانی قرار بود دوباره ادامه تحصیل دهمو این چیزی بود که آرزویش را داشتم.احساس می کردم بجای راه رفتن پرواز می کنم.همیشه لبم پر از خنده بود.دائم ابفکر کتاب و درس و مدرسه بودم.

08 happy

***********************

ماجرای ثبت نامم در دبیرستان پس از سه سال ترک تحصیل و چوپانی 

یک روز پدرم بطور عادی شناسنامه ام را گرفت و با من به یکی از دبیرستانهای ساری مراجعه کرد تا مرا ثبت نام کند.اما متاسفانه آنها حاضر نشدند مرا ثبت نام کنند چون مدعی بودند سنم برای ثبت نام در مدارس روزانه دولتی زیاد است.و من قادر نیستم در مدارس دولتی روزانه درس بخوانم.بسیار ناامید و ناراحت بودیم که یکی از بزرگان محل ما بنام حاج محمد رئیسیان را دیدیم و موضوع را با او درمیان گذاشتیم.او بسیار تلاتش کرد اما موثر واقع نشد.سرانجام مرا در مدرسه ملی مهرگان (دبیرستان ملی شبیهه به دبیرستان غیر انتفاعی امروزه بود ) ثبت نام کردند .

08 identifying card

***********************

قبل شروع سال تحصیلی سعی کردم حروف انگلیسی را از دوست بچگی ام علی یاد بگیرم

در فاصله ای که ثبت نام کردم تا دبیرستان باز شود در روستای مان بسر می بردم و اوقات خوشی داشتم.از درس های سختی که در پیش رو داشتم هیچ هراسی نداشتم.اما شنیده بودم در دبیرستان زبان انگلیسی هم می خوانند. و حتی گفته می شد در بعضی از مدارس از دبیران امریکایی جهت آموزش استفاده می کنند.به همین خاطر روزی به خانه دوستم علی رفتم و از او خواستم که حروف انگلیسی را بمن یاد بدهد او گفت اولین حرف انگلیسی a است که شبیه حرف الف فارسی است.و دومین حرفb است که من حرف یه شبیه ب فارسی است.حرف او را قطع کردم و با خوشحالی گفتم این که کاری نداره پس بابا میشه Baba. پس چرا همه میگن سخته ؟!

او خندید و گفت:

ای آدم خنگ اونا به بابا ، father می گویند نه Baba

من که کمی جا خورده بودم گفتم:

باشه یک کارش میکنم .فکر میکنم یک کمی تلاش می خواد.

08 alphabet

***********************

وانتی بسوی ساری با مسافری که مشتاق درس خواندن بود

در آن زمان بین روستای ما تا نکا جاده نیروگاه فعلی وجود نداشت.تمام این مسیر پر از جنگل و مراتع و گاهی مزارع بود.در میان آنها راه باریک مالرویی وجود داشت که می توانستند فقط با وانت سید شوفر و یا تراکتور خودشان را به نکا برسانند.کسی هم اتومبیل سواری نداشت. مادرم چند روز مانده به اول مهر وسایلم شامل لحاف ، تشک ، پتو ، دیگ ، و غیره را در دو بقچه آماده کرد ومن آنها را روی تاجیک وانت سید شوفر قرار دادم و راهی ساری شدم.توی وانت چند مسافر دیگر هم بودند که همگی در قسمت بار( اطاق) آن نشستیم و خودمان را به ساری رساندیم.

08 going to city

***********************

در ساری با دوست بچگی ام علی هم اطاقی شدم

وقتی به ساری رسیدم با دوست بچگی ام علی که یکی دوسال قبل تر از من در یکی از دبیرستانهای ساری درس می خواند هم اطاق شدم.

08 a neighbor

***********************

اولین مدرسه من دبرستان ملی مهرگان بود.

دبیرستان ملی مهرگان در ساختمانی قدیمی که در گذشته عمارت سردار جلیل بود برگزار میشد.در این ساختمان هر اطاق ده دوازده تا درب داشت و کف طبقه دوم آن از چوب بود.گرچه این ساختمان بسیار قدیمی بود اما فضای آن برای ما دانش آموزان کافی بود.تنها ضعف آن این بود که زمین ورزرش نداشت.در زنگ های ورزش ما برای ورزش به استادیوم سید رسول حسینی فعلی میرفتیم.

08 my first school

پسری همیشه در حال مطالعه

هنوز یک ماهی از ورودم به دبیرستان نگذشته بود که همگان متوجه شدند من دائماً در حال مطالعه هستم.حتی دبیران نقل کردند در زنگ های تفریح از پنجره دفتر مدرسه مرا می دیدند که بجای بازی درس می خواندم و گاهاً مرا تشویق میکردند.

بله من به آرزویم رسیده بودم و هرگز نمی خواستم لحظه ای را از دست بدهم. دوست داشتم آنقدر درس بخوانم تا برای خودم کسی شوم.

08 boy studying

***********************

معلم ورزش و ششمین بیست

همانطوریکه قبلاً گفتم کلاس هفتم را در دبیرستان ملی مرگان ساری خواندم.این دبیرستان با همه محاسنش زمین ورزش نداشت.ما بناچار زنگ های ورزش از این مدرسه که در حدود سی متری میدان ساعت و درون کوچه قرار داشت با پای پیاده و بصورت صف به استادیوم سید رسول حسینی فعلی می رفتیم تا در آنجا زنگ ورزش مان را سپری کنیم.اما در من در آنجا بجای ورزش در حیاط استادیوم روی چمن ها درس می خواندم و کاری به ورزش نداشتم.معلم ورزش ما که شوق درس خواندن مرا دیده بود به من گفت اکر در امتحانات پنج بیست بگیرم او ورزش مرا هم بیست خواهد داد.وهمیشه هم به عهدش وفا میکرد.

***********************

دوست و فامیلم بخاطر داستان نویسی من صفر گرفت

کم کم به نویسندگی علاقمند شدم و در ایام بیکاری داستان های پلیسی می نوشتم و دوستانم آنرا می خواندند.روزی یکی از اقوامم بنام کمال خلیلی گفت یکی از داستان های پلیسی ام را به او بدهم تا در کلاسش بعنوان انشاء بخواند.ظاهراً معلم شان از آنها خواسته بود برای زنگ انشاء داستان بنویسند.

او یکی از داستانهای پلیسی ام بنام کارآگاه پنته را در کلاس خواند اما بعلت با مسما بودن و دقتمم در موضوع و متن باعث شد معلم او خیال کند او از روی یکی از کتابهای پلیسی کپی کرد و حتی ادعا کرد این داستان را قبلاً خواند . در نتیجه به او نمره صفر داد.

08 another friend

***********************

در جشن عروسی برادرم غیبت کردم تا در مدرسه غیبت نخورم

وقتی خانواده ام از روستا برای من پیغام فرستادند که دو شنبه سه شنبه بعدش عروسی تنها برادرم بود و درخواست کرده بودند که به روستا بروم  بسیار خوشحال شدم. اما بعلت اینکه مدیر مدرسه به من مرخصی نداد در عروسی شرکت نکردم . بهانه منطقی مدیر مدرسه این بود که برای این کار یا بایستی کارت دعوت میفرستادند و یا یکی از افراد خانواده ام حضوری می آمدند که الحق صحیح هم میگفت.عجب اینجاست که بیشتر دانش آموزان فامیل و همشهری برای حضور در عروسی از مدرسه فرار کرده بودند و در

عروسی برادرم حاضر شدند که باعث اعتراض والدین آنها شده بود.

***********************

برای کمک به هزینه تحصیلم تدریس خصوصی را از همان سال اول شروع کردم واولین شاگرد خصوصی ام دختر شاه پریان بود

دختر صاحبخانه مان دانش آموز سال آخر دبیرستان بود او بخاطر اینکه پدر نداشت برای کمک به هزینه زندگی گاهی اوقات به بچه های همسایگانش بصورت خصوصی درس میداد.او وقتی متوجه شد انگلیسی ام بسیار خوب است به من پیشنهاد کرد به یکی از شاگرد های خصوصی اش که دختری بود که او هم مثل من کلاس هفتم بود انگلیسی درس بدهم و من هم پذیرفتم.او دختری بغایت زیبا و مودب و همانند شاهزاده قصه پریان بود.وقتی در آخر ماه پدر و مادرش برای حساب و کتاب پیش من آمدند من خیال کردم آنها پدر بزرگ و مادر بزرگ آن دختر هستند.در صحبتی که با دختر صاحبخانه داشتم او یواشکی به من گفت آنها پدر و مادر واقعی ان دختر نیستند بلکه او را از نوزادی از پرورشگاه گرفتند و این دختر هنوز نمی داند او بچه سر راهی است.

باور کنید من از رازداری مردم آن کوچه تعجب کردم چون اگر طرف های ما بود قبل از اینکه آن بچه به حرف بیید به او اطلاع می دادند.

08 teaching

***********************

دومین شاگردم یکی از بچه سرمایه دار های روستای زینوند بهشهر آقای عزیز منصوری بود که در ساری درس می خواند.

به تدریس خصوصی به آن دختر خانم ادامه میدادم تاا اینکه  شخص خوش نامی بنام آقای حاج مرتضی منصوری از آشنایان پدرم که اهل یکی از روستاهای بهشهربنام زینوند بود و بر حسب اتقاق  پسرش در ساری با من هم دبیرستان بود درخواست کرد در ازای تدریس به پسرش آقای عزیز منصوری در مخارح تحصیلم کمک کند. این توافق تا دیپلم ادامه داشت.داستان من و او بسیار است که یکی از آنها را شرح میدهم.

08 mustafa poursina and his friend

***********************

پسری که آن شب در سینما هنگام بزن بزن آرتیست ها از همه بیشتر کف میزد و هورا میکشید کی بود؟

یک روز غروب تعدای از همکلاسی هایم در زدندند و از من خواستند همراه آنها به سینما بروم .من هنگام پوشیدن لباس به عزیز منصوری گفتم:

ببین آقا این دوساعتی که من نیستم از صفحه فلان تا بهمان را بخوان و خودت را برای دیکته آماده کن تا به محض بازگشت بهت دیکته بگم.

او خیلی جدی گفت:

باشه ، خیالت راحت باشه من درسامو آماده می کنم.

سپس من با دوستان به سیتما رفتم. فیلم اکشن بود و سراسر بزن بزن بود. طبق رسم آن روزگار در صحنه های کتک کاری ،هنرپیشه گان ، تماشاگران هنرپیشه نقش اول را تشویق میکردند.من در بین تشویق های تماشاچیان صدای آشنایی بگوشم رسید که از همه بلند تر تشویق میکرد. قدری که دقت کردم متوجه شدم خودش بود او غزیز منصوری بود .موقع اتمام فیلم هرچه سعی کردم خودم را به او برسانم و یقه اش را بگیرم بعلت ازدهام نتوانستم .

وقتی به خانه رسیدم دیدم او قبل تر از من به خانه رسید و سخت خودش را زد به مطالعه ،دنباله این قصه معلو است عصبانیت من و بقیه ماجرا…..

***********************

بعنوان شاگرد ممتاز عکسم در روزنامه چاپ شد.

آن روزها بعلت عبرت گرفتن از سختی های ناشی از ترک تحصیل آنقدر زیاد درس می خواندم که در این راه هیچ چیز نمیتوانست مانع درس خواندنم شود. بخاطر همین پشتکار در چند مسابقه ریاضی برنده شدم و با هزینه مدرسه عکسم (عکس شش در چهار بالا) را بعنوان شاگرد ممتاز در روزنامه چاپ کردند که خیلی باعث تشویق من و سایر دانش آموزان شده بود

08 mustafa poursina

راج کاپور معتقد بود من مودب ترین شاگرد کلاسم

زنگ زبان بود و معلم ما آقای گلمایی نام داشت.او آنقدر خوش تیپ بود که ما اسمش را راج کاپور گذاشته بودیم. او همیشه از من بعنوان الگو و نمونه ی دانش آموز مؤدب یاد می کرد و تشویقم میکرد.یک روز در اوایل سال هفتم دبیرستان از همه دیرتر وارد کلاس شدم. وقتی دیدم مبصر جلوی تخته سیاه نیست و بچه ها بسیار ساکت هستند. به محض ورود به کلاس به سبک یکی از هنرپیشه های مطرح آن زمان شروع کردم به رقصیدن و آواز خواندن. (آی برم راننده رو، اون کلاج و دنده رو). وقتی دیدم کسی نه حرفی می زند و نه خوشش می آید، یقه یکی را به شوخی گرفتم و گفتم:

ها چیه  چراخفه شدین؟!

او با چشم و ابرو به سمت راست اشاره کرد و من با گرداندن سرم متوجه شدم معلم زبان ما ، آقای گلمایی بین  بچه ها نشسته است.از شرم و حیا سرم را پایین انداختم و نشستم و تا آخر کلاس جنب نخوردم. آقای گلمایی که بسیار باسواد و مهربان بود در حالیکه از درون نزدیک بود از خنده روده بر شود، عمداً چیزی نگفت (اون لحظه دلم می خواست اعدامم کند.) و به تدریس ادامه داد. از آن روز به بعد آنقدر خجالت می کشیدم که برای جبران شرمندگی مرتب زبان می خواندم تا کفایت و ادبم را به او ثابت کنم و نظر مثبتش را نسبت به خودم دوباره احیا کنم. این سر آغاز خوب شدن زبان انگلیسی ام بود.

***********************

مکالمه خیابانی با دوستم امجدی

من و یکی از دوستانم بنام علی امجدی همه روزه از مدرسه تا خانه و بعکس  از همدیگر در مورد اشیاء و چیز های دیگر  که در بین را بودند به انگلیسی از همدیگر پرسش می کردیم.سعی میکردیم بیشتر اوقات با هم به انگلیسی صحبت کنیم .این تلاش ما باعث شد انگلیسی مان بسیار پیشرفت کند.

08 a good friend

***********************

شبی سوگند خوردم تا کل کتاب را یاد نگیرم به خانه برنکردم.

شبی که روز بعدش امتحان تاریخ داشتم تصمیم گرفتم با دوست و فامیلم نبی الله  حسن نژاد به پارک بروم وتا کل کتاب را یاد نگیرم به خانه باز نگردم.در سه بامداد متوجه شدم نبی الله دنبال مردی میدود و آن مرد در حال فرار است به سمت او دویدم و دستش را گرفتم تا آن مرد را رها کند وقتای موضوع را پرسیدم او گفت مردی که او در حال تعقیبش بود داشت رفتگری را کتک میزد که من و آن رفتگر او را فراری دادیم.از شجاعتش خیلی خوشم آمد.بهرحال آن شب تا صبح در پارک ماندیم تا درس را کاملاً آماده کردیم. قابل ذکر است که نبی الله بعداً یک بسیجی جان برکف شد و نیز یکی از فرهنگیان بنام شهرستان بهشهر شد اما متسفانه هنگامی که صاحب دو فرزند شد بر اثر سکته دار فانی را وداع گفت.

08 friends

***********************

پیر زن صاحبخانه و اعمال خاموشی اجباری برای ما

صاحبخانه ما که پیر زنی بسیار تنگدست و در عین حال بطور ذاتی خسیس هم بود هنوز ده روز از اقامت مان در خانه اش نمیگذشت که به ما مراجعه کرد و شدیداً نسبت به مصرف زیاد برق اعتراض کرد.او بما گفت:

شما حق ندارین پس از ده شب از برق استفاده کنین.

در جواب ما گفتیم:

مگه اینجا پادگانه که ساعت مشخصی برای خواب داشته باشیم؟!ما ممکنه تا یک و دو بعد از نیمه شب درس بخونیم.

او گفت:

اصلاً تا صبح درس بخوانین ولی نه زیر نور چراغ برق بلکه برای خودون فانوس یا چراغ روشنایی نفتی(لمپا) پخرین.

ما به اجبار به این خواسته او تن در دادیم و برای خودمان چراغ روشنایی نفتی خریدیم.اما جالب اینجاست که اگر بر اثر مشغله درسی یادمان می رفت لامپ را خاموش  کنیم او کنتر را خاموش میکرد و اطاق ما را در تاریکی فرو میبرد.

08 old lamp

***********************

درد سر سلیقه باعث  خانه بدوشی ما میشد

زمانیکه ما در دبیرستانهای ساری درس میخواندیم ، افرادی در خانه هایشان به محصلین اطاقی را اجاره میدادند که اغلب ابن منازل قدیمی و فرسوده بودند.من و هم اطاقی ام هر گاه جنین اطاقی را اجاره می کردیم اول سقف و دیوار آنرا با کاغذ دیواری و یا سفره پلاستیکی میپوشاندیم و سپس در ان مستقر میشدیم.اما مشکل کار این بود که سال بعد صاحبخانه بعلت تمیزی و خوشگلی این اطاق اجاره آنرا چند برابر میکرد و ما بناچار به جای دیگری نقل مکان میکردیم و اونا اطاقی را که ما با خون دل تمیز کرده بودیم را با قیمت بالا به کسی دیگر اجاره میداد.بدینترتیب ما چوب سلیقه مان را میخوردیم.

08 wall-plug

برای دسترسی به سایر قسمتهای این زندگینامه لطفاً روی صفحات زیر کلیک فرمایید.

زندگینامه مصطفی پورسینا صفحه 1    ص 2     ص 3    ص 4    ص 6    ص7    ص8    ص9    ص10    ص 11    ص 12    ص 13    ص 14  

   ص 15    ص 16    ص 17    ص 18    ص 19    ص 20    ص 21    ص 22    ص 23    ص 24    ص 25    ص 26    ص 27

نظر دهید

*

code