زندگینامه مصطفی پورسینا صفحه 12

خاطراتم در چوپان بنه روستای خورشید نکا
چوپان بنه خورشید نکا یکی از جاهای بکر و بی نظیر در منطقه بود.درختان سر به فلک کشیده رودهای پر آب ، علفزارهای مرغوب و وحوش فراوان از مشخصات ویژه این محل بود.تنها اشکال آن برایم این بود که این روستا پر از دختر بود. هر خانه حداقل بالی پنج دختر داشت.اما تنها پسر هم سن و سالم شخصی بنام علی بود که شب و روز با هم بودیم.گر چه مرتب با هم دعوا میکردیم اما هرگز با هم قهر نمی شدیم.خاطراتم در این روستا زیاد است اما ذکر چند تایی از آنها را نقل میکنم.

****
فلک بود یا معجون شفا بخش ریاضی؟

سال سوم ابتدایی که در مدرسه فردوسی روستای خورشید درس میخواندم ریاضی ام ایدآل نبود.بهتر است که بگویم من در ریاضی خیلی ضعیف بودم.روزی بعلت اینکه تکلیف ریاضی ام دوباره باز هم انجام ندادم.معلم ما آقای فرشتیان از یکی از بچه های هم مدرسه ای ام بنام سهراب درخواست کرد که به خانه برود و از درخت انارش ترکه ای بیاورد. آن پسر که با من لج بود ظاهرا ترکه ای آورد که انگار از جنس فنر بود.بهر حال آقای فرشتیان مرا فلک کرد. و به هر یک از کف دستها و پا هایم ده ضربه با چوب انار وارد کرد وقتی ضربه چهلم به کف پایم خورد بی هوش شدم و از حال رفتم.پس از بهوش آوردن من متوجه شدند که بعلت درد کف پا نمی توانم راه بروم.به همین دلیل از مادرم خواستند به مدرسه بیاید و مرا کول کند و به خانه ببرد. روز بعد وقتی به مدرسه بازگشتم احساس کردم که فهمیدن درس ریاضی برایم آسان است.هر روز ریضی ام بهتر میشد.بعدها آنقدر ریاضی ام خوب شد که رشته ریاضی را انتخاب کردم و در تمام مسابقات ریاضی اول شدم.احساس میکنم ریاضی در تمام امور زندگی ام از روش تدریس گرفته تا امور دیگر موثر است.همیشه می گویم من بین ریاضی و زبان بیشتر به ریاضی مدیونم.این ریاضی بود که خلاقیت یادگیری و روش تدریس را در من ایجاد کرد.ظاهراً بعد از آن تنبیه من به درس توجه بیشتری میکردم تا دوباره تنبیه نشوم ,

****
چرا امروزه تنبیه بدنی راه حل نیست ؟
قابل ذکر است که تنبیه بدنی مال دوران قدیم بود.چون در آن دوران بچه ها رشد عقلیشان نسبت به رشد بدنیشان بسیار کندتر بود. تجربه هم ثابت کرد که امروزه تنبیه بدنی نتیجه معکوس می دهد.

Why corporal punishment is not the solution today?
It should be noted that corporal punishment was for ancient times. Because kids mental growth was less than their corporal growth at that times.. The experience proved that today corporal punishment is counterproductive.

****

بازی رستم و اسفندیار و کلک من
هر روز من و یکی از اقوامم بنام علی با هم به مدرسه می رفتیم .پس از بازگشت از مدرسه در اوقات فراغت در کوچه ها با هم بازی می کردیم .مشکل کار این بود که او از من قوی تر بود و همیشه برنده دعوا بود
اما من هم در آخر هر روز موقع خداحافظی از غفلت او استفاده می کردم و یک چک یا لگدی جانانه نثارش می کردم و می پریدم توی خانه مان .او روز بعد موقع مدرسه رفتن بازهم سر و کله اش پیدا می شد و با هم به مدرسه می رفتیم.با همه جنگ و دعواها با هم قهر نمیشدیم چون دوست دیگری نداشتیم که با او بازی کنیم..
روزی تصمیم گرفتیم به سبک جنگ رستم و اسفندیار بازی کنیم.هر کدام از ما سوار الاغ خومان شدیم و در حالیکه کاسه مسی را بعنوان کلاهخود بر سر نهادیم و ملاقه ماست را بعنوان گرز گران بر دست و درپوش دیگ بزرگ را بعنوان سپر در دست دیگر گرفتیم زدیم به کوچه و به تعقیب هم پرداختیم .ناگهان من متوجه شدم معلم ما آقای فرشتیان به سمت ما می آید.برای اینکه حال دوستم را بگیرم به روی خود نیاوردم و با ملاقه زدم به سپر(درپوش دیگ)او و گفتم :
چنین گفت رستم به اسفندیار
که من گشنه ام نان سنگک بیار
.به اوگفتم گرسنه ام شده بود. د یا او به خانه برود و نان بیاورد یا من بروم. به او گفتم همینجا بماند تا خودم به خانه بروم و نان بیارم چون خانه ما نزدیکنر بود.من به خانه رفتم و او را با لباس مسخره اش توی کوچه تنها گذاشتم. کمی بعد آقای فرشتیان به او را ناگهانی دید. علی شگفت زده شد . و زود به حقه ام پی برد.
اما من قبل از اینکه آقای فرشتیان مرا ببیند به خانه رسیدم . جلوی کپر مان نمدی پهن کردم و روی آن پشت به خیابان به ادعای اینکه آنها را نمی بینم نشستم و شروع به درس خواندن کردم.چند دقیفه بعد معلم مان آمد و مرا در حال درس خواندن دید.او مرا بخاطر وظیفه شناسی بسیار او همچنین صبح روز بعد مرا در برابر دانش آموزان تشویق کرد.این باعث جنگ دیگری بین من و علی شد و ….

05 boy doing his homework

05 riding donkey

****

****
تنها شکار زندگی ام یک هدهد بیچاره بود.
در دوران کودکی ام بیشتر پسر ها تیر و کمان (بزبان محلی یعنی رزین) داشتند.با این وسیله ساده که از چوب در دوران کودکی ام بیشتر در دوران بچگی ام بیشتر شکل و کش و یک تکه پوست درست میشد پرنده ها را شکار میکردند روزی من تصمیم گرفتم با
در دوران کودکی ام بیشتر بچه ها تی و کمان داشتند.( بزبان بومی آنرا رزین میگویند.).تیر و کمان از یک تکه چوب وای شکل و یک تکه از پوست گوسفند و دو عدد نوار کشی درست میشد.آنها با این اسلحه ساده پرنده شکار میکردند.روزی تصمیم گرفتم با تیر و کمان دوستم به شکار بروم.لحظه ای نگذشت که هدهدی را دیدم در مقابلم دیدم.آن روی زمین در حال جستجو برای بدست آوردن غذا های مورد علاقه اش بود.هر چند نوکی که به زمین میزد قدری به اطراف نگاه میکرد تا غافلگیرانه به او حمله نشود. با کاکل و پر های زیبایش بسیار با شکوه بنظر میرسید.من با دیدن هدهد قلوه سنگی را در داخل تیرکمان قرار دادم و آماده شلیک شدم.درست موقعی که سر بلند کرد به او شلیک کردم. پرنده بیچاره سینه اش مورد هدف قرار گرفت و در دم افتاد و مرد.باور کنید من هرگز فکر نمیکردم بتوانم همان روز شکارم پرنده را مورد هدف قرار دهم.فکرمیکردم هفته ها طول میکشد تا استفاده از آن وسیله را یاد بگیرم.از لحاظ روحی هم آمادگی کشتن پرنده ای را نداشتم.بهر حال آن هد هد کشته شد و من با ناراحتی آنرا در گوشه ای دفن کردم.در همان لحظه تصمیم گرفتم دیگر هرگز شکار نکنم.

05 1359475318_1345198762_image078

بازی با گرگ بخاطر بچگی و بی اطلاعی نزدیک بود به مرگ دوستانم منتهی شود.
یک روز برفی با شنیدن صدای تفنگ در روستای ما به محل شلیک رفتم و ملاحظه کردم یک سگ غریبه را تیر کردندووقتی از هم بازی هایم موضوع را سوال کردم آنها گفتند:
یک ساعت پیش ما این سگ غریبه را توی روستا پیدا کردیم و از آنجاییکه گیج بود و گاهی دور خودش میچرخید ما با آن بازی کردیم .اما آقای کریمی اینجا آمد و همگی ما را کنار زد و فوراً به آن شلیک کرد . حالا می گوید آن سگ نیست و گرگ هست.ظاهراًجایی گوشت سمی خورد و از سر گیجی وارد روستا شد.
باور کنید بسیار شبیهه سگ بود .اکنون که در باغ وحش ها و فیلم ها گرگ های زیادی دیدم متوجه شدم آن حقیقتاً گرگ بود .خوب شد دوستانم بوسیله آن گرگ گیج کشته نشدند.

05 dead wolf

عجب ! سلام کردن متلک است؟!

روزی رئیس مدرسه ما پس از دعا به جان شاه و کمی مقدمه چینی به ما گفت
شما و وظیفه دارید به بزرگتر از خودتان سلام کنید.شما باید این سنت اسلامی و انسانی را رعایت کنید.
ضمناً تهدید کرد:
اگر کسی به من اطلاع دهد که ما به بزرگتر از خودمان سلام نکردید فلک میشوید.
هنگام بازگشت به خانه دختری را دیدم که از من بسیار بزرگتر بود.اوبا پشته ای هیزم و یک داس زیر سایه درختی نشسته بود و استراحت می کرد. در آن لحظه مردد بودم آیا به او سلام کنم یا نه، چون ظاهراً از من خیلی بزرگتر بود و به فرموده رئیس ما سلام بر او واجب بود.با خودم گفتم :
اگر سلام نکنم ممکن است کسی به رئیس ما اطلاع دهد و تنبیه ام کند ..
دل به دریا زدم و با صدای بلند به او گفتم
سلام
از آنجاییکه در آن موقع مرسوم نبود که پسرها به دخترها سلام کنند.اوعصبانی شد و با داس مرا دنبال کرد. من از دست او گریختم و مثل بمب خودم را به درون خانه مان انداختم.مادرم ترسید و پرسید:
آیا یه ببر دار تو رو دنبال میکنه؟
من جواب دادم:
ایکاش ببر مرا دنبال میکرد.
مادرم دوباره پرسید پس کی ترا دنبال کرد؟
تو به دختر مردم متلک میگی و در عوض انتظار داری او تشویقت کنه؟!خوب حق داشت که ترا دنبال کرد…….
بله دوستان من تازه آن روز فهمیدم متلک جی یه؟!!!

05 the girl

****
ما تا در سال ششم ابتدائی نمیدانستیم سینما چی هست.
در دورانی که من در دبستان روستای خورشید درس می خواندم در آن مدرسه سال ششم ابتدایی تدریس نمی شد. بنابراین من و سایر هم کلاسی هایم به روستایی در نزدیکی خورشید به نام تازه آباد میرفتیم و در آنجا سال ششم ابتدایی را میخواندیم.در یکی از همان روزها یکی از همکلاسی هایم به نام آقای قنبر وریانی برای دیدار با اقوامش به ساری به ساری رفت .آنها او را به سینما بردند.وقتی او به مدرسه آمد برایمان تعریف کرد که به سینما رفت.ما از او پرسیدیم سینما یعنی چیست؟ او گفت روی دیوار سفید(پرده سینما) نگاه می کردند که ناگهان مردی روی آن ظاهر شدد و کنار رودخانه ای شروع به خواندن کرد و…..
ما حیرت زده شدیم و پرسیدیم:
چطور این کار ممکنه؟ مگر میشود آدم روی دیوار سفید راه برود؟چطور او نیفتاد؟چطور آب رودخانه نریخت؟او توضیح داد
این کار اتفاق افتاد! چرا و اگرش را نمی داند.
اما بپه های بچه های این دوره بعد از تولد اول چند کارتون می بینند و سپس اجازه می دهند که نافشان ر ماما ببرد.

05 cinema

****

کشتی گیری که فقط یک فن بلد بود.

در زاغمرز مردی بنام آقای لطفی زندگی میکرد که بسیار ثروتمند بود. او همچنین یک زمین دار بزرگ بود .کشاورزان بسیاری با او در مزرعه اش همکاری میکردند.خانواده ام نیز با او مشارکت میکردند. روزی درحالیکه آقای لطفی و چند تن از کشاورزان در مزرعه اش صحبت میکردند که تصمیم گرفتند با هم کشتی بگیرند.او با چند تن از آنها کشتی گرفت و همه را زمین زدمن مشغول تماشای کشتی بودم .او بطرف من آمد و به شوخی گفت که نوبت من بود تا با او کشتی بگیرم.من روبرویش ایستاده بودم بنابراین به من حمله کرد. ابتدا خواست مرا روی دستش بلند کند.ابتدا روی من خم شد تا کمرم را بگیرد و از زمین بلندم کند.من فورا دست به کار شدم و اولین و آخرین فنی که بلد بودم را اجرا کردم. فورا دستهایش را گرفتم و به دستهایم قفل کردم خودم را بطرف پشت سر پرناب کردم. او که اصلا فکرش را هم نمیکرد که من فنی را اجرا کنم از زمین کنده شد و از بالای سرم چرخی زد و محکم به پشت نقش بر زمین شد. بطوری که انگار الواری را از بالای ساختمان بلندی پرتاب کرده باشند افتاد.بینی اش زخمی شد و خون پیراهن سفیدش را قرمز کردهمه دستپاچه شدند و مرتب سرم داد می کشیدند که جرا این کار را کردم . در جواب آنها آقای لطفی گفت این بچه تقصیری ندارد. اشتباه من بود که با خیلی کوچکتر از خودم کشتی گرفتم. با آه و ناله می گفت خدایا حالا من جواب مردم را چه بدهم.بگم مصطفی مرا زمین زد.

05 wrestling

برای دسترسی به سایر قسمتهای این زندگینامه لطفاً روی صفحات زیر کلیک فرمایید.

زندگینامه مصطفی پورسینا صفحه 1    ص 2     ص 3    ص 4    ص 6    ص7    ص8    ص9    ص10    ص 11    ص 12    ص 13    ص 14  

   ص 15    ص 16    ص 17    ص 18    ص 19    ص 20    ص 21    ص 22    ص 23    ص 24    ص 25    ص 26    ص 27

نظر دهید

*

code