زندگینامه مصطفی پورسینا صفحه10

خاطرات دورانی که در یکه توت بودیم.
وقتی ما یکه توت را یشلاق خودمان قرار دادیم من شش ساله بودم و خاطرات زیادی از این روستا دارم که تعدادی را برای شما نقل می کنم.

 مدرسه بر من چه گذشت

در روستای یکه توت مدرسه ای وجود نداشت.بنابراین ما می بایستی برای تحصیل به روستای زاغمرز می رفتیم که سه کیلومتر از روستای یکه توت فاصله داشت.نام دبستان ما عطار بود که هنوز هم در همان مکان با این اسم اما با ساختمان جدید برپاست.روز اول مدرسه مرا همراه چند نفر دیگر که اغلب سال دوم به بالا بودند به مدرسه فرستادند.وقتی وارد حیاط مدرسه شدم با دیدن آنهمه دختر و پسر وحشت کردم.فورا دست پسر همسایه مان که سال پنجم ابتدایی بود را گرفتم و ول نمی کردم.احساس می کردم که گم می شوم. مرا به زور از او جدا کردند و به کلاس اول بردند.

03 student crying

***********************

معلم سال اول ما بسیار جوان و دوست داشتنی بود.
در سال اول ابتدایی قدی به نسبت کوتاه و جثه ای ضعیف داشتم.گرچه هوش و استعداد فراوانی داشتم اما توجه زیادی به درس و انجام تکالیف درسی نداشتم.می گویند انیشتین به علت اینکه غرق در مطالعه فرمولها و مسائل علمی بود اغلب مسائل روزمره زندگی را فراموش می کرد و باعث خنده می شد.اما من برعکس او غرق در بازی گوشی بودم و درس و مشق را فراموش می کردم.اگر از شوق بازی کیف و کتابم را در مدرسه جا می گذاشتم تعجبی نداشت! از آنجایی که معلم های آن دوران حوصله بیشتری داشتند به همین علت معلم سال اول ابتدایی ما آقای علی اکبر چهاردهی با سر و کله زدن با ما سعی کرد از ما دانش آموزان ممتاز بسازد که الحق بسیار موفق بود.او جوان بود و چهره ای بچگانه داشد .بنابراین همان ساعت اول ترس ما ریخت ریخت و از او و کتاب و مدرسه خوشمان آمد.

***********************

اولین مداد همراه جهان به جا دکمه کت من بسته شد.
در سال اول ابتدایی هر روز مدادم را گم می کردم و باعث دردسر والدینم می شدم.معلم سال اول ما آقای علی اکبر چهاردهی با خلاقانه مشکل را حل کرد،مدادم را گرفت و ته آنرا در فاصله یک سانتیمتر انتهایش شیاری در آن ایجاد کرد و نخی به آن بست و سر دیگر نخ را به سوراخ دکمه ام گره زد. مانند ساعت جیبی آنرا توی جیبم انداخت .بدین ترتیب هرگاه بعد از نوشتن مدادم را جا میگذاشتم. نخ مذکور آنرا بدنبالم میکشاند و بناچار آنرا گرفته و به جیبم می انداختم.بدین ترتیب او اولین مداد همراه جهان را نیز اختراع کرده و نشان داد همه فنون معلمی مکتوب و قابل آموزش نیسند.این ما معلم ها هستیم که برای موفقیت دانش آموزان خودمان باید راهکار ها را بیابیم.

.***********************

گربه جا سوس آقا معلم علیه من برای معلم مان جاسوسی میکرد..

معلم سال اول ما آقای چهاردهی بسیار آدمی زحمتکش و معلمی مبتکر بود.همیشه ما را با روشهای خود وادار به درس خواندن می کرد.برای مثال به ما می گفت اگر درس نخوانید گربه همسایه تان جاسوسم هست و درس نخوان تانرا را به من گزارش میدهد.از بخت بد من گربه همسایه مان همیشه توی کومه ما ولو بود.از این رو هر بار این گربه وارد کومه ما می شد من کتاب و دفترم را حاضر میکردم و بسیار مؤدبانه شروع به درس خواندن می کردم.آنقدر ادامه میدادم تا آن گربه با رضایت خودش خانه مان را ترک کند.بعلت بچگی بهترین غذاها را به آن گربه می دادم غافل از اینکه این کار بیشتر آن را به خانه ما می کشاند.حتی گاهی کنار کتاب باز شده می نشست چون میدانست هرگاه این باز باشد غذا هم هست.

بهرحال این ترفند معلم کارش را کرد و من در آن سال درخرداد ماه با معدل خوب قبول شدم.

03 the boy and the cat

03 cat and book

03 a cat studying

رئیس مدرسه وسط سرم اتوبان زد.

رئیس مدرسه از ما خواست موی سر مان را کوتاه کنیم . او یک التیماتوم سه روزه داد تا آنرا کوتاه کنیم در غیر آن صورت او موی سرمان را از پیشانی تا گردن قیجی میکرد و بزرگراه درست میکرد. .

ما از روی بازیگوشی دستور او را فراموش کردیم و در روز موعود ایشان ماشین برقی آوردند وسط فرق سر ما را از پیشانی تا گردن قیچی کرد و به اصطلاح اتوبان زد.

زنگ آخر وقتی به خانه میرفتیم کف دستم را روی فرق سرم گذاستم تا آن بزرگراه مسخره را مخفی کنم.

03 cutting his hair

***********************

بجای پرنده شکار شدم.

درسال اول ابتدایی ما در روستای یکه توت زندگی میکریم هر روز برای تحصیل روزها به مدرسه عطار زاغمرز میرفتیم و غروب ها به خانه مان بر میگشتیم . در یک روز بارانی زمستان موقع بازگشت از مدرسه بعلت کوچک بودن ، از بقیه بچه ها جا ماندم . آنها مرا رها کردند و به خانه رفتند.از آنجاییکه در آن روزها جاده بین یکه توت و زاغمرز بصورت مالرو بود.ناگهان توی گل عمیقی افتادم و تا گردن در آن فرو رفتم.بطوریکه بینی ام چند سانتیمتر بالاتر از گل بود. پایم توی گل گیر گرده بود و نمیتوانستم بیرون بیایم. اگر شدت باران زیاد تر میشد و آب کمی بالا تر می آمد حتما خفه میشدم. یا اگر هم کسی مرا پیدا نمیکرد از سرما یخ میزدم .ولی بعد از یک ساعت یکی از همشهری هایم بنام آقای قاسمی مرا از راه دور دید .اول فکر کرد پرنده ای هستم که در گل گیر کردم. بقصد شکار به من نزدیک شد. ابتدا خواست در آن هوای نیمه تاریک با چوبدستی ضربه ای به پرنده ای که من بودم بزند تا پرواز نکند . اما با نزدیکتر شدن مرا شناخت. از گل بیرونم کشید و مراتا خانه همراهی کرد. .بدین ترتیب او مرا از مرگ حتمی نجات داد.

03 in the mud

***********************

روزی بخاطر اینکه احساس کردم بچه پولدار هستم کتک خوردم.

یکروز در سال اول ابتدایی رئیس دبستان ما برای جمع آوری کمک به مدرسه وارد کلاس شد.او گفت پدر چه کسی پولدار است ؟ بجز من هیچ کس جواب نداد .حتی یکی از بچه ها که پدرش چند صد هکتار زمین داشت نیز حرفی نزد. اما من با ایمان راسخ گفتم آقا پدر من خیلی پولدار است.( علتش این بود که من شب قبلش شاهد شمردن پولی بودم که پدرم با فروش یک گوسفند بدست آورده بود.اگرچه مبلغ کمی بود اما بعنوان یک بچه آن برایم زیاد بنظر می رسید.)او قبضی به مبلغ 5 تومان بدستم داد و خواست روز بعد مبلغش را بیاورم. اما به بقیه ی بچه ها قبض یک تا دو تومانی داد.به محض رسیدن به خانه ماجرا را به مادرم گفتم. او دسته جارو را گرفت و دنبالم کرد. مرتب سرم داد میکشید پسر بد پول پدرت کجاست که تو میبینی و ما نمی بینیم ؟به هر حال فردای آن روز مادرم به مدرسه آمد و ماجرا را توضیح داد و قرار شد پدرم بجای پول توسط اسب مان یک با ر هیزم به مدرسه بیاورد و قضیه را فیصله دهد.
03 banknote

***********************

در جستجوی با سودا ها برای درس گرفتن

در زمان کودکی ام در روستاها افراد با سواد بسیار کم بودند.مردم روستای ما بیشتر بیسواد بودند بنابراین بجز دو نفر بقیه بیسواد بودند.. به همین منظور اگر کسی بعوان مهمان وارد روستای ما می شد از والدینم در مورد باسواد یا بیسواد بودن آن شخص سوال میکردم .اگر متوجه می شدم که آن شخص با سواد هست فورا دفتر و کتابم را میگرفتم دنبال او راه می افتادم تا قدری بمن درس بدهد.

03 writing

***********************
دزدان دریایی را تا پایگاه کول کردیم.

.در قسمت شمالی یکه توت برکه عظیم بنام لپو وجود داشت ( همان برکه آبی که ما وقتی از طریق زاغمرز به دریا میرویم از طریق پل از آن عبور کرده و وارد محوطه دریا می شویم.) روزی ما تصمیم گرفتیم بازی دزد دریایی را انجام بدهیم .بازنده میبایست برنده را تا روستا کول کند.از شانس بد ،ا دو قایقی که مال ماهیگیران بود در کنار لپو به بوته ای بسته شده بودند توجه مارا جلب کردند . ما بچه ها دو گروه شدیم و سوار این قایق ها شده و به وسط لپو پارو رفتیم .همراه خودمان انار های وحشی کوچک را بعنوان گلوله توپ آوردیم تا به قایق طرف مقابل بزینم هر گروه که بیشتر به هدف می زد برنده بحساب می آمد.در وسط نبرد و باران گلوله های توپ، یکی از بچه ها فریاد زد کف قایق سوراخ است و ما داریم غرق می شویم . چون ما شنا بلد نبودیم در صورت غرق شدن قایق ما هم غرق میشدیم.درمانده بودیم چه کنیم که ناگهان به فکر مان رسید کلاه نمدی یکی از بچه ها ی کچل گروه مان را برداریم در حالیکه آب ها را با آن کلاه خالی میکردیم بسوی ساحل رفتیم.قایق دشمن که انگار موضوع را جدی نگرفته بود به گلوله باران ما ادامه تا ما به ساحل رسیدیم. بهر حال شکست ما که بر اثر نقص فنی قایق بود مورد قبول قرار نگرفت و دزدان دریایی را تا روستا ( پایگاه )کول کردیم.
03 sailling the boat

03 1359451682_1345194489_image051
***********************

در یک شب سرد زمستانی برای اینکه ما یخ نکنیم مادرم قسمتی از کپر را سوزاند.

آن روز ها آنقدر سرد بود که قندیل های یخ از ناودانی خانه ها تا کف زمین ادامه داشت .ما بچه ها با قندیل های یخ شمشیر بازی میکردیم. یخ روی برکه های کوچک آب آنقدر کلفت میشد که ما روی آن راه میرفتیم .اگر داخل کومه ما آتش خاموش می شد همه ما منجمد میشدیم. یک شب هیزم ما تمام میشد . مادرم قسمت های چوبی داخل کپر را خرد کرد و آتش زد تا ما یخ نکنیم. او مادری شجاع بود

03 fire and flame

***********************

چند هفته ای بی مادری را تجربه کردم .!!!

داستان از آنجا شروع شد که روزی وقتی از مدرسه باز میگشتم متوجه شدم جلوی کپر ما عده زیادی جمع هستند.دسته ای از زنان فامیل که در بین شان بودند با دیدن من گریه را سر دادند و شیون آغار کردند..با ورودم بداخل خانه مان متوجه شدم که مادرم را گاو شاخ زده و شکمش را پاره کرده بود.آنها او را فوراً به زاغمرز بردند و زخمش را بخیه کردند و او را از مرگ حتمی نجات دادند.پس از این ماجرا مادرم چند هفته ای در بستر بیماری بود.او در این مدت قادر به پخت و پز و نگهداری از ما نبود.بدین ترتیب ما عملاً بی مادر شده بودیم .اسطح بهداشت و تغذیه ما بحدی افول کرده بود که من هرگز آن روزها را فراموش نمیکنم. بخاطر آن حادثه متوجه شدم که مادر چقدر در زندگی ما نفش دارد.از آن موقع به بعد اگر متوجه میشدم دانش آموزی مادر نداشت بسیار متاثر میشدم.

03 tear

***********************

دیگ بزرگ ماست و تنبیه شدنم توسط خواهرم.

من عاشق ماست هستم ، بطوریکه هرگاه ماست میخورم احساس میکنم در حال خوردن بستنی خوشمزه ای هستم.هرگز هم از خوردن آن سیر نمی شوم . بیشترین سرزنشی که از خانمم شنیدم در مورد خوردن تمام ماست های یخچالمان هست. او میگوید تو وقتی به ماست میخوری سهم بقیه افراد خانواده را میکنی..در باره ماست دوستی من قصه های زیادی هست که یکی از آنها را نقل میکنم.
روزی من و خواهر بزرگتر از خودم در منزل تنها بودیم و بقیه به سر کار رفته بودند.نوبت این خواهربزرگتر از من بود که برای بقیه ناهار درست کند.در آن روز او برای مدتی در حدود یک ساعت درون باغچه مان رفت تا آنرا وجین کند.من هم از غیبت او استفاده کردم و به سراغ دیگ ماست رفتم.ابتدا تصمیم گرفتم که فقط یک قاشق ماست بخورم.اما متاسفانه نصف دیگ خالی شد .تصمیم گرفتم برای اینکه خواهرم متوجه نشود بقیه آن ماست را درون دیگ یگر که کوچکتر از آن دیگ بود ریختم و سطح آنرا صاف کردم تا او متوجه نشود. همین کار را کردم و تصمیم قاطعانه ای گرفتم که آنروز دیگر از آن به ماست نخورم. اما من نتوانستم خودم را کنترل کنم و بخودم گفتم اجازه بدهید فقط یک قاشق بخورم.ایکاش فقط یک قاشق از آن ماست را میخوردم اما آنقدر خوردم که نصف کاسه را خالی .سپس کاسه دیگری آوردم و بقیه ماست را توی آن ریختم. سپس ظروف را شستم و بخودم قول مردانه دادم که دیگر کاری به ماست توی کاسه نداشته باشم. اما دستم خودش بطرف قاشق رفت که فقط یک قاشق دیگر برایم ماست بیاورد. هنوز قاشق به کاسه را لمس نکرده بود که خواهرم سررسید. او با تعحب گفت:
وروجک تو ظرف شستی ؟! باز جه شیطنتی در کار هست .

دور و بر اطاق را سرکی کشید و بطرف جارو رفت .زود متوجه شدم که او به قظیه پی برد .پس از دریافت یک ضربه فوراً از اطاق بیرون پریدم فرار کردم

03 yughurt

ادامه دارد

برای دسترسی به سایر قسمتهای این زندگینامه لطفاً روی صفحات زیر کلیک فرمایید.

زندگینامه مصطفی پورسینا صفحه 1    ص 2     ص 3    ص 4    ص 6    ص7    ص8    ص9    ص10    ص 11    ص 12    ص 13    ص 14  

   ص 15    ص 16    ص 17    ص 18    ص 19    ص 20    ص 21    ص 22    ص 23    ص 24    ص 25    ص 26    ص 27

Comments are closed