زندگینامه مصطفی پورسینا صفحه 7

چند خاطره از کودکی ام در مهدی آباد

همانطور که گفته ام من در مهدی آباد بهشهر متولد شدم.ما برای پنج سال در آنجا ماندیم.بنابراین من خیلی کوچک بودم و چیز های زیادی را از آن روز ها بیاد ندارم.اما میتوانم چند تایی از آنها را برایتان تعریف کنم.
از اسب افتادم و زیر چانه ام پاره شد.

روزی هنگامی که همراه مادرم با اسب به جایی می رفتم اسب ما رم کرد و من به زمین افتادم.متاسفانه شییء نوک تیزی از زیر چانه ام را درید و از داخل دهانم سر در آورد.بطوریکه اگر آب میخوردم بیشترش از زیر گلویم بیرون میریخت.مادرم فوراً مرا به دکتر برد و انها آنرا بخیه زدندد.من صحنه هایی را که مادرم مرا پیش دکترمی برد را به یاد می آورم.اثر آن زخم هنوز در زیر چانه ام هست

28  lady running a horse

ددت علیه مالاریا

کردند. ظاهرا آن حشره کش DDT نام داشت و بسیار قوی و پایدار بود و بعدها استفاده ددت نام داشت.آن خیلی قوی و پایدار بود بنابراین بعداً استفاده از آن منسوخ شد.آنها این کار را برای مبارزه با مالاریا انجام می دادند که سایر حشرات موذی را هم از بین می برد . گرچه من خیلی کوچک بودم اما هنوز صحنه های سمپاشی آنها را به یاد می آوردم .

28  DDT against Malaria

روزی که مرا درآب غرق کردند .

روزی با عده ای از دختر و پسرهای هم سن و سال خودم کنار برکه آبی در روستا بازی می کردیم.در حین بازی یکی از دخترها مرا هل داد و به پشت درون برکه افتادم.از آنجاییکه من شنا بلد نبودم وآب برکه هم عمیق بود ،.در کمتر از یک دقیقه در میان جیغ و داد و گریه و زاری بچه ها به زیر آب فرو رفتم.ولی از خوش شانسی من یک نفر که در همان نزدیکی بود فورا خودش را به درون برکه انداخت و مرا از زیر آب بیرون آورد.در آن لحظه همگی فکر کردند من خفه شدم اما چنین نشدعجیب است بگویم که بعد از ظهر همان روز همان بازی را با همان بچه ها در کنار همان برکه ادامه دادم .یاد دوران بچگی بخیر.چه بیخیال بودیم .

28  immersed in water
ما از بیرون دست مان را برای واکسن آبله از پنجره به درون کپر فرو می کردبم

روزی عده ای غریبه را دیدیم که کیف هایی در دست داشتند.ما با کنجکاوی همراه آنها براه افتادیم تا وارد روستای ما شدند…آنها به خانه کدخدای روستا رفتند. چند ساعت بعد پسر کدخدا بما گفت که آنها میخواهند همه بجه های روستا را علیه آبله واکسن بزنند. همه جا پیچید که قرار است به بچه ها واکسن آبله بزنند.من یادم است که از دریچه کپرکدخدا دستمان را به داخل آن قرار می دادیم تا واکسن بزنند. نمیدانم به چه علت بود که جای واکسن عفونی شد و اثر آن هنوز هست.به هر حال جای تشکر دارد که در آن روزگار آن افراد به دورترین نقطه برای واکسن زدن ما مراجعه کرده بودند .

سال سخت ( سختی سال ) و دولت بی لیاقت باعث شندد همه گوسفندان مردم بمیرند .

وقتی که پنج ساله شدم در زمستان آن سال طبیعت زیبا و دلپذیر مهدی آباد دچار سرمای سخت زمستانی شد.کف زمین از برف انباشته شد بطوری که گوسفندان علفی برای چریدن نمی یافتند.از آنجایی که پیش از آن هرگز برف سنگینی نباریده بود کسی مانند مردم نقاط سردسیر به فکر خوراک اضطراری برای دام نبود.رژیم سابق نیز هیچ طرح اضطراری برای نجات دام در اینگونه موارد نداشت.در نتیجه در کمتر از بیست روز همه دامها تلف شدند.می گویند یکی از چوپانان آن روستا وقتی صبح بیدار شد متوجه شد چهار صد راس از گوسفندانش و همچنین یک سگ و الاغ اش یکجا از گرسنگی و سرما منجمد شدند.او با دیدن این صحنه درجا مرد.بعدها چوپانان آن روستا نام آن سال را سختی سال گذاشتند و از آن پس آنرا مبدا زمان خودشان قرار دادند.برای مثال آنها میگفتند فلانی سه سال قبل از سال سخت به دنیا آمد.و یا ما دو سال بعد از سال سخت به مشهد مقدس رفتیم و…….

28  dead sheep

برای دسترسی به سایر قسمتهای این زندگینامه لطفاً روی صفحات زیر کلیک فرمایید.

زندگینامه مصطفی پورسینا صفحه 1    ص 2     ص 3    ص 4    ص 6    ص7    ص8    ص9    ص10    ص 11    ص 12    ص 13    ص 14  

   ص 15    ص 16    ص 17    ص 18    ص 19    ص 20    ص 21    ص 22    ص 23    ص 24    ص 25    ص 26    ص 27

نظر دهید

*

code